در دل خواب
در دل خواب
پآرت : ۳
پرستار اومد به کاترین سرم بزنه اما...با دیدن وضعیت کاترین...
پرستار سعی کرد خیلی اروم این خبر رو به خانواده کاترین بگه.... .
دخترتون مشکلی داشته؟
بابا جواب داد
مشکل قلبی داره
پرستار شروع به چک کردن وضعیت قلب و تنفس کاترین کرد...
همسایه ها با وحشت خیره به پرستار بودن... .
پرستار از موضوع مطمئن شد و اروم گفت
متاسفم..خیلی دیر فهمیدین...دیگه کاری نمیشه کرد...دخترتون ایست قلبی کرده...تسلیت میگم...و
پارچه سفید رو روی کاترین کشید.... .
مامان چجوری مرگ تک دخترشو تحمل میکرد....
داداشش از اون سر دنیا...فرانسه..چیکار میکرد..؟
نمیتونست وارد کشور بشه...
چجوری تک خواهرش...
خواهر عزیزش...
کوتاه...چجوری؟...
خونه دیگه ساکت بود...
دیگه کسی پیانو نمیزد...
دیگه کسی بلند بلند اواز نمیخوند...
عبی..... .
لوکا راحت میرفت سر وسایلش..ولی این چیزی نبود که لوکا میخواست...
دوست داشت کاترین با داد بهش میگفت برو بیرون...
بابا دوست داشت یه بار دیگه صدای خوندن کاترین خونه رو پر کنه...
مامان میخواست فقط اون باشه ولی دیگه بهش گیر نده...
داداشش..
به دلش موند یه بار دیگه کاترین بهش زنگ بزنه...به دلش موند یه بار دیگه بهش پیام بده...
مرگ بابا بزرگ رو تحمل کرده بود...ولی مرگ کاترین رو چجوری؟..
ولی کاترین دیگه برنمیگشت.... .
ادما قدر لحظاتی که با هم هستنو نمیدونن:))))))
________________________________
پآیآن
از نوشته های کارولینا
پآرت : ۳
پرستار اومد به کاترین سرم بزنه اما...با دیدن وضعیت کاترین...
پرستار سعی کرد خیلی اروم این خبر رو به خانواده کاترین بگه.... .
دخترتون مشکلی داشته؟
بابا جواب داد
مشکل قلبی داره
پرستار شروع به چک کردن وضعیت قلب و تنفس کاترین کرد...
همسایه ها با وحشت خیره به پرستار بودن... .
پرستار از موضوع مطمئن شد و اروم گفت
متاسفم..خیلی دیر فهمیدین...دیگه کاری نمیشه کرد...دخترتون ایست قلبی کرده...تسلیت میگم...و
پارچه سفید رو روی کاترین کشید.... .
مامان چجوری مرگ تک دخترشو تحمل میکرد....
داداشش از اون سر دنیا...فرانسه..چیکار میکرد..؟
نمیتونست وارد کشور بشه...
چجوری تک خواهرش...
خواهر عزیزش...
کوتاه...چجوری؟...
خونه دیگه ساکت بود...
دیگه کسی پیانو نمیزد...
دیگه کسی بلند بلند اواز نمیخوند...
عبی..... .
لوکا راحت میرفت سر وسایلش..ولی این چیزی نبود که لوکا میخواست...
دوست داشت کاترین با داد بهش میگفت برو بیرون...
بابا دوست داشت یه بار دیگه صدای خوندن کاترین خونه رو پر کنه...
مامان میخواست فقط اون باشه ولی دیگه بهش گیر نده...
داداشش..
به دلش موند یه بار دیگه کاترین بهش زنگ بزنه...به دلش موند یه بار دیگه بهش پیام بده...
مرگ بابا بزرگ رو تحمل کرده بود...ولی مرگ کاترین رو چجوری؟..
ولی کاترین دیگه برنمیگشت.... .
ادما قدر لحظاتی که با هم هستنو نمیدونن:))))))
________________________________
پآیآن
از نوشته های کارولینا
- ۲۴.۶k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط