سهم من از تو

سهم من از تو
پآرت : ۲


لوریا تا صبح بیدار موند..
با طلوع خورشید
خشم و ترس فروکش کرده بود و جای خود را به خستگی مطلق داده بود...
او تصور میکرد که جونگ‌کوک شاید در اتاق مهمان خوابیده باشه یا رفته باشه تا چند ساعتی تنها باشه... .

ساعت ده صبح بود که تلفن خونه به صدا دراومد...
لوریا با بی‌حالی گوشی رو برداشت..

بله؟

صدایی رسمی و خنثی پاسخ داد

خانم... با شما صحبت می‌کنم؟
ما از ایستگاه پلیس منطقه غرب هستیم
درباره یک حادثه رانندگی...

این بار
لوریا نیازی به شنیدن جزئیات نداشت... همون کلمه
حادثه
برای متلاشی کردن دنیایش کافی بود. . . .
جونگ‌کوک در راه بازگشت از اون شب یا در مسیر پرسه زدن‌های شبانه‌اش درگیر شده بود...
او نمرده بود چون لوریا او را نپذیرفت؛ او مرده بود چون نتونسته بود بدون پذیرفته شدن زنده بمونه

او به سمت اتاق جونگ‌کوک رفت...
همه چیز دست‌نخورده بود..
حس می‌کرد که او فقط برای چند دقیقه بیرون رفته...
اما این دفعه
بازگشتی در کار نبود.... .

در کمال ناباوری
لوریا به سمت کاناپه رفت...
جایی که دفترچه رو جا گذاشته بود...
اون دفترچه رو برداشت..
با این فکر که شاید جونگ‌کوک قبل از رفتن..
یادداشتی کوتاه براش گذاشته باشه.... .

_________________________________

ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

سهم من از توپآرت : ۳لوریا دفترچه رو باز کرد...صفحات پر از شع...

نسبت بزنیم طلایی؟!سروش داشته باش

سهم من از توپآرت : ۱اون شب، شام در خونهٔ مشترکشون، بوی سکوت ...

در دل خوابپآرت : ۳پرستار اومد به کاترین سرم بزنه اما...با دی...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط