half brother part : 59
از همون پشت پنجره به جونگکوک خیره شده بودم دیدم که جونگکوک چطور چمدان هاش رو توی صندوق عقب تاکسی گذاشت
وقتی صندوق عقب ماشین محکم بسته شد
می تونستم قسم بخورم که قلبم دیگه نمی تپید
جونگکوک به راننده چیزی گفت و از پله ها بالا اومد و من از پنجره به بیرون خیره شده بودم تا زمانیکه صدای پاهاش درست تا پشت سرم متوقف شد
صدای آه کشیدن جونگکوک رو از پشت سرم شنیدم
جونگکوک: به راننده گفتم صبر کنه نمیخوام تا زمانیکه تو از پشت پنجره منو نگاه میکنی برم
به طرفش برگشتم و با تمام نا امیدی که داشتم نگاهش کردم
چشم هاش پر از اشک شد :
جونگکوک : لعنتی من نمیخوام تو رو اینطور تنها بزارم
گرتا : مشکلی نیست میتونی زودتر بری قراره نیست با یک دقیقه دیر تر رفتن تو چیزی تغییر کنه برو ممکنه پروازت بپره
با وجود اینکه ازش خواسته بودم به من نزدیک نشه با هر دو دستش صورتم رو قاب گرفت
و عمیقا به چشمهام نگاه کرد و گفت: میدونم که درک این موضوع برات مشکله...من نمیخواستم درباره ی جونگسو باهات حرف بزنم و از تو هم خواهش میکنم بدون اینکه همه چی رو نفهمیدی و بدون اینکه از احساسات واقعی مادرم مطلع نشدی هیچ تصمیمی نگیر و با اون صحبت نکن نمیخوام ادای آدمای منطقی رو برات در بیارم گرتا
به اشکهام خیره شد و بعدش منو عمیق بوسید و ادامه داد
_ می دونم که با وجود اینها تو یک تیکه از قلبت رو دیشب من دادی با وجود اینکه سعی کردم جلوش رو بگیرم اما من هم یه تیکه از قلبم رو به تو دادم می دونم که می تونی احساسش کنی ازت میخوام اون بخش از وجودم رو پیش خودت نگهش داری و اگه روزی میخواستی دوباره قلبت رو به کسی دیگه ای بدی خواهش میکنم مطمئن شو که اون لیاقتت رو داره
و بعد از اون....جونگکوک آخرین بوسه اش رو روی لب هام کاشت. چشم هام غرق اشک شدند وقتیکه که اون عقب رفت
به ژاکتش چنگ زدم چیزی منو وسوسه میکرد تا مانع رفتنش بشم
دست چپم رو برای لحظه ای میون دستهاش فشرد و به همون سرعت رها کرد و رفت
درست به همان سرعتی که وارد زندگیم شد به همان سرعت هم رفت
درست به همان سرعتی که وارد زندگیم شد به همان سرعت هم رفت
کنار پنجره ایستادم و وقتی که اون سوار تاکسی شد برای آخرین بار به من نگاه کرد . جونگکوک درباره ی نیمه ی قلبی که بهش داده بود حرف زد اما چیزی درباره ی اون تیکه های خرد شده ی قلبم چیزی نگفت
شب بعد گوشی من یک پیام از جونگکوک دریافت کرد
های گایز اینم از پارت بعدی پارت بعد پارت آخره لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
وقتی صندوق عقب ماشین محکم بسته شد
می تونستم قسم بخورم که قلبم دیگه نمی تپید
جونگکوک به راننده چیزی گفت و از پله ها بالا اومد و من از پنجره به بیرون خیره شده بودم تا زمانیکه صدای پاهاش درست تا پشت سرم متوقف شد
صدای آه کشیدن جونگکوک رو از پشت سرم شنیدم
جونگکوک: به راننده گفتم صبر کنه نمیخوام تا زمانیکه تو از پشت پنجره منو نگاه میکنی برم
به طرفش برگشتم و با تمام نا امیدی که داشتم نگاهش کردم
چشم هاش پر از اشک شد :
جونگکوک : لعنتی من نمیخوام تو رو اینطور تنها بزارم
گرتا : مشکلی نیست میتونی زودتر بری قراره نیست با یک دقیقه دیر تر رفتن تو چیزی تغییر کنه برو ممکنه پروازت بپره
با وجود اینکه ازش خواسته بودم به من نزدیک نشه با هر دو دستش صورتم رو قاب گرفت
و عمیقا به چشمهام نگاه کرد و گفت: میدونم که درک این موضوع برات مشکله...من نمیخواستم درباره ی جونگسو باهات حرف بزنم و از تو هم خواهش میکنم بدون اینکه همه چی رو نفهمیدی و بدون اینکه از احساسات واقعی مادرم مطلع نشدی هیچ تصمیمی نگیر و با اون صحبت نکن نمیخوام ادای آدمای منطقی رو برات در بیارم گرتا
به اشکهام خیره شد و بعدش منو عمیق بوسید و ادامه داد
_ می دونم که با وجود اینها تو یک تیکه از قلبت رو دیشب من دادی با وجود اینکه سعی کردم جلوش رو بگیرم اما من هم یه تیکه از قلبم رو به تو دادم می دونم که می تونی احساسش کنی ازت میخوام اون بخش از وجودم رو پیش خودت نگهش داری و اگه روزی میخواستی دوباره قلبت رو به کسی دیگه ای بدی خواهش میکنم مطمئن شو که اون لیاقتت رو داره
و بعد از اون....جونگکوک آخرین بوسه اش رو روی لب هام کاشت. چشم هام غرق اشک شدند وقتیکه که اون عقب رفت
به ژاکتش چنگ زدم چیزی منو وسوسه میکرد تا مانع رفتنش بشم
دست چپم رو برای لحظه ای میون دستهاش فشرد و به همون سرعت رها کرد و رفت
درست به همان سرعتی که وارد زندگیم شد به همان سرعت هم رفت
درست به همان سرعتی که وارد زندگیم شد به همان سرعت هم رفت
کنار پنجره ایستادم و وقتی که اون سوار تاکسی شد برای آخرین بار به من نگاه کرد . جونگکوک درباره ی نیمه ی قلبی که بهش داده بود حرف زد اما چیزی درباره ی اون تیکه های خرد شده ی قلبم چیزی نگفت
شب بعد گوشی من یک پیام از جونگکوک دریافت کرد
های گایز اینم از پارت بعدی پارت بعد پارت آخره لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۱۸.۹k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط