{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

half brother part : 58

سرم را بین دستانم گرفتم و شانه هایم از شدت گریه می لرزید به دلیل پیدایش ناگهانی درد از بین پاهایم
از میان شیار انگشتهایم به بین پاهایم نگاه کردم دیشب درد قابل توجهی نداشتم
اما الان همه چیز به طور وحشتناک معلوم شده بود
وقتی دستی رو روی پشتم احساس کردم بدنم نگهانی تکان خورد
چرخیدم و جونگکوک رو دیدم که بالای سرم ایستاده بود، چشمانش سیاه و سرد بودند...
با صدایی که تقریبا آرام بود گفت
_ تو قول دادی که تحمل کنی گرتا
گرتا : تو به من قول داده بودی
لب هایم از بغض لرزید فکر کردم بدون خداحافظی رفتی
جونگکوک: من به اتاقم برگشتم تا جونگسو و سارا مچ منو اینجا نگیرن
همینکه بیدار شدند رفتن منم رفتم تا بقیه ی وسایلم رو جمع و جور کنم
اشکهام و پاک کردم و ایستادم
+ ...اوه
جونگکوک ادامه داد
_ من اینکارو باهات نمیکردم بدون خداحاظی نمیرفتم بخصوص بعد اتفاقی که دیشب بینمون افتاد
چشمانم را پاک کردم و گفتم
+ چه فرقی میکنه ؟ این چیزی رو تغییر نمیده
_ نه تغییر نمیده ولی من نمی دونم درباره ی شب قبل چی بگم...اومممم...من دیشب رو هیچوقت فراموش نمیکنم...اتفاقی که افتاد و احساس و چیزای دیگه ای رو که تو دیشب به من دادی محاله از یاد ببرم مطمئن باش هیچوقت فراموش نمیکنم اما تو میدونستی این دائمی نخواهد بود و بزودی راه ما از هم سوا میشد
گرتا : من نمیدونستم پایانش اینقدر بد میشه و احساساتم تا این حد تحریک میشه
جونگکوک دستاهاش رو توی جیب هاش گذاشته بود و به زمین نگاه میکرد
جونگکوک: لعنتی بیا اینجا
وقتی به سمتم متمایل شد تا منو توی آغوشش بگیره فورا عقب کشیدم
گرتا : نه....خواهش میکنم نمیخوام به من دست بزنی این فقط اوضاع رو بدتر میکنه
حتی نمیتونستم به دلیل بغض حرف بزنم و چیز بیشتری بگم بیشتر از اونچه که فکرشو میکردم آرامشم رو از دست داده بودم
از روی نا امیدی سرم رو تکون دادم...چند نفس عمیق کشیدم تا دوباره آرامشم رو حفظ کنم گلومو را صاف کردم و گفتم: چه ساعتی باید اینجا رو ترک کنی
جونگکوک : تاکسی تا چند دقیقه ی دقیقه میرسه با وجود ترافیک حداقل یک ساعت طول میکشه تا به فرودگاه برسم
چند قطره اشک از روی گونم سر خوردند در حالی که اونها رو با حرص پاک می کردم، گفتم : لعنت بهتون
جونگکوک با دیدن اشکام چهره اش رو بیشتر توی هم کشید آهی عمیق کشید و به سمت در رفت
_ الان بر میگردم
اون رفت تا چمدونهاش رو به طبقه پایین ببره
هنوز پاش رو بیرون از خونه نگذاشته بود که صدای بوقهای پی در پی تاکسی بلند شد. از پشت پنجره ی اتاقم دیدم که جونگکوک سرعتش رو بیشتر کرد و از همونجا داد زد صبر کن

های گایز اینم از پارت هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
دیدگاه ها (۱۸)

half brother part : 59

half brother part : last (60)

half brother part : 57

half brother part : ۵۶

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

راند اخر part 28جونگکوک: باید همون موقع میکـ... ات: من اون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط