فیک او صدای مفس هایم را میشنید.
{پارت2}
«کسی که اومده پیغامی از طرف رئیس برسونه.»
رئیس؟
همان لحظه احساس خطر کرد.خیلی دیر.چند مرد از پشت سر ظاهر شدند.
آلیا خواست فرار کند.
اما یکی از آنها بازویش را گرفت
ترس وجودش را گرفت.
«ولم کن!»
«کمک!»
اما باران شدید بود.خیابان تقریباً خالی.زن نزدیک شد.
«شوهرت اشتباه بزرگی کرده.»
قلب آلیا از حرکت ایستاد.
«و حالا باید تاوانش رو بده.»
و درست در همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی در خیابان پیچیده همه برگشتند.
ماشین مشکی بزرگی وسط خیابان ایستاد.در ماشین باز شد.
و مردی پیاده شد که آلیا او را خوب میشناخت.جونگکوک.
اما این بار نه آن شوهر آرام همیشگی.
بلکه مردی که انگار از دل تاریکی بیرون آمده بود.
او مستقیم به مردانی که آلیا را گرفته بودند نگاه کرد و فقط یک جمله گفت:
«دستتون رو از روی خانواده من بردارین.»
مردا آلیا را برداشتند. مجبور بودند. چون باید از رییسشون اطاعت میکردن. اره درسته. جونگکوک شده بود رییس سازمان ولی رییس قبلی خبری از این نداشت.
اینم جزئی از قدرت و کار های جونگکوک بود برای رسیدن به قدرت.
نگاه آلیا بین نگهبانا و جونگکوک میچرخید.
POVجونگکوک
اون احمق فکر کرده هنوز رییسه؟ ثلی سحت در اشتباهه. تازه دوران جونگکوک شروع شده.
با هر قدمی که به الیا نزدیک میشدم اون یک قدم میرفت عقب. از این مثش و گربه بازیا خسته شده بودم.
دیویدم سمتش. نمیخواستم دستای کس دیگه ای به چیزی که مال منه بخوره.
شروع کرد به دویدن ولی خب خوشبختانه توی این کار ماهر نیست. توی یه چشم بهم زدن گرفتمش و براید استایل بغلش کردم.
بردمش توی ماشین و رفتم نشستم توی ماشین
povالیا
گرفتم در سرشو برد توی گردنم و زمزمه کرد.
«هیچ وقت ولت نمیکنم و نمیزارم هیجا بری»
از صداش میترسیدم. یه لحظه لرزیدم به خودم. خیلی سست شده بودم. هیچ جونی برای تقلا نداشتم.
چشام داشت سیاهی میرفت. سرم سنگین شده بود. صدا ها و تصویر ها تار بودن ناواضحـ
تا اینکه چشام سیاهی رفت و دیگه هیچس نفهمیدم.
حمایت یادتون باشه عشقام ✨🎀❤️🔥
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
«کسی که اومده پیغامی از طرف رئیس برسونه.»
رئیس؟
همان لحظه احساس خطر کرد.خیلی دیر.چند مرد از پشت سر ظاهر شدند.
آلیا خواست فرار کند.
اما یکی از آنها بازویش را گرفت
ترس وجودش را گرفت.
«ولم کن!»
«کمک!»
اما باران شدید بود.خیابان تقریباً خالی.زن نزدیک شد.
«شوهرت اشتباه بزرگی کرده.»
قلب آلیا از حرکت ایستاد.
«و حالا باید تاوانش رو بده.»
و درست در همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی در خیابان پیچیده همه برگشتند.
ماشین مشکی بزرگی وسط خیابان ایستاد.در ماشین باز شد.
و مردی پیاده شد که آلیا او را خوب میشناخت.جونگکوک.
اما این بار نه آن شوهر آرام همیشگی.
بلکه مردی که انگار از دل تاریکی بیرون آمده بود.
او مستقیم به مردانی که آلیا را گرفته بودند نگاه کرد و فقط یک جمله گفت:
«دستتون رو از روی خانواده من بردارین.»
مردا آلیا را برداشتند. مجبور بودند. چون باید از رییسشون اطاعت میکردن. اره درسته. جونگکوک شده بود رییس سازمان ولی رییس قبلی خبری از این نداشت.
اینم جزئی از قدرت و کار های جونگکوک بود برای رسیدن به قدرت.
نگاه آلیا بین نگهبانا و جونگکوک میچرخید.
POVجونگکوک
اون احمق فکر کرده هنوز رییسه؟ ثلی سحت در اشتباهه. تازه دوران جونگکوک شروع شده.
با هر قدمی که به الیا نزدیک میشدم اون یک قدم میرفت عقب. از این مثش و گربه بازیا خسته شده بودم.
دیویدم سمتش. نمیخواستم دستای کس دیگه ای به چیزی که مال منه بخوره.
شروع کرد به دویدن ولی خب خوشبختانه توی این کار ماهر نیست. توی یه چشم بهم زدن گرفتمش و براید استایل بغلش کردم.
بردمش توی ماشین و رفتم نشستم توی ماشین
povالیا
گرفتم در سرشو برد توی گردنم و زمزمه کرد.
«هیچ وقت ولت نمیکنم و نمیزارم هیجا بری»
از صداش میترسیدم. یه لحظه لرزیدم به خودم. خیلی سست شده بودم. هیچ جونی برای تقلا نداشتم.
چشام داشت سیاهی میرفت. سرم سنگین شده بود. صدا ها و تصویر ها تار بودن ناواضحـ
تا اینکه چشام سیاهی رفت و دیگه هیچس نفهمیدم.
حمایت یادتون باشه عشقام ✨🎀❤️🔥
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون
- ۲.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط