{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۳: آزمونی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت
چند ثانیه سکوت در سالن پخش شد.
همه منتظر بودند ببینند ملکه دقیقاً چه نقشه‌ای در سر دارد.
اما قبل از اینکه او چیزی بگوید…
پادشاه آرام گفت:
— آزمون رو من تعیین می‌کنم.
ملکه سرش را کمی به سمت او چرخاند.
یه جین هم با تعجب نگاهش کرد.
پادشاه از روی صندلی سلطنتی بلند شد.
حرکتش آرام بود، اما همان حرکت باعث شد کل سالن ساکت‌تر شود.
چند قدم پایین آمد.
حالا تقریباً روبه‌روی سوآ ایستاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— من تو رو از قبل می‌شناسم.
سوآ سرش را کمی خم کرد.
— بله اعلیحضرت.
پادشاه ادامه داد:
— می‌دونم در این قصر کار کردی می‌دونم چه اتفاقی برات افتاد.
نگاهش کوتاه به ملکه افتاد.
بعد دوباره به سوآ برگشت.
— و می‌دونم پسرم برای تو تا کجا حاضره پیش بره.
جونگ‌کوک بدون تردید گفت:
— تا آخرش.
پادشاه نگاه کوتاهی به او انداخت.
— از همین می‌ترسم.
چند نفر از درباری‌ها نفسشان را آهسته بیرون دادند.
پادشاه ادامه داد:
— ولیعهد فقط برای خودش تصمیم نمی‌گیره.
— برای یک کشور تصمیم می‌گیره.
بعد مستقیم به سوآ گفت:
— پس اگه می‌خوای کنار او بایستی…باید نشون بدی می‌تونی از پس این زندگی بربیای.
سوآ گفت:
— چیکار کنم؟
ملکه لبخند باریکی زد.
— بالاخره رسیدیم به سؤال اصلی.
پادشاه گفت:
— از امشب…تو دوباره به قصر برمی‌گردی.
سوآ کمی جا خورد.
پادشاه ادامه داد:
— اما نه به عنوان طراح.
سکوت سنگینی افتاد.
جونگ‌کوک ابروهایش در هم رفت.
— یعنی چی؟
پادشاه گفت:
— به عنوان کسی که باید یک ماه در این قصر زندگی کنه.
نگاهش روی سوآ ثابت ماند.
— تحت نظر دربار بدون کمک جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک فوراً گفت:
— غیرممکنه.
پادشاه نگاه تندی به او انداخت.
— اگه یک ماه دووم آورد…اگه از بازی‌های این قصر جان سالم به در برد…و اگه هنوزم تصمیمش همون بود…
چند ثانیه مکث کرد.
— اونوقت من شخصاً اجازه این ازدواج رو می‌دم.
یه جین با ناباوری گفت:
— پدر…!
اما ملکه دستش را بالا برد.
چشم‌هایش برق می‌زد.
— جالب شد.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— خیلی هم جالب.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
— شما دارید اون رو وسط گرگ‌ها می‌ندازید.
ملکه خیلی خونسرد گفت:
— اگه قراره روزی ملکه این کشور شه…باید یاد بگیره کنار گرگ‌ها زندگی کنه.
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— مجبور نیستی قبول کنی.
سوآ به او نگاه کرد.
بعد دوباره به پادشاه.
و ملکه.
و حتی یه جین.
بعد نفس آرامی کشید.
و گفت:
— قبول می‌کنم.
چند نفر در سالن آه کشیدند.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
— سوآ...
سوآ آرام دستش را گرفت.
— اگه قراره کنار تو بایستم…باید از همین‌جا شروع کنم.
ملکه لبخند زد.
اما آن لبخند شبیه لبخند شکارچی بود.
— خیلی خب پس بازی شروع شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من «لایک، کامنت، بازنشر» باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگوقتی ماشین جلوی خان...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۱: نقشه‌ای که لو رفتماشین سیاه قصر آرام د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۹: صحبت با پادشاهجونگ کوک و سوآ آرام به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط