{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندان حوصلهٔ نداشٮتم. همانجا ماندم

چندان حوصلهٔ نداشٮتم. همانجا ماندم
خیره به نقطه ای به او و چیزهای احمقانه
فکر میکردم. من اینطوری ام با چنان جدیتی
به چشمانی فکرمیکنم که دیگر نمیتوان در
آنها احساسی را خواند هرچه بیشترو بیشتر
فکرمیکنم بیشتر داخل آن فرو میرومو غرق
میشوم. وقتی هیچ میلی به کاری که
باید انجام بدم ندارم ، میخ نقطه ای میشوم
و به چیزهای پوچ فکرمیکنم .
دیدگاه ها (۰)

اوقاتتون به کام ، تعدادی بک بدیم ؟اکانت با شماره هم دارید کا...

Death and Balm:2 مرگ و مرهم لورن با کنجکاوی از جا برخاست و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط