{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Death and Balm

Death and Balm:2
مرگ و مرهم
لورن با کنجکاوی از جا برخاست و به سمتش رفت. کاغذی بود... چندین کاغذ، که روی آن‌ها جملاتی با خطی بسیار زیبا نوشته شده بود. آن‌ها را برداشت و روی چمن‌ها نشست. جملات کوتاه بودند، اما عمق داشتند:

*«و آنگاه منِ نادان، به ندای قلب گوش سپردم و در مردابی گرفتار شدم که هرچه بیشتر دست و پا زدم، بیشتر در آن غرق شدم... آن هم نه هر مردابی، مردابِ جنگل...»*

*«بهتر است تا چشمانم در اشک غرق نشده، سکوت کنم... سکوتی ابدی.»*

*«هنگامی که پلک‌هایم بسته شد، در تاریکیِ ذهن فرو رفتم؛ چنان که نامم را نیز از یاد بردم...»*

*«برایم، عالم و آدم هیچ اهمیتی نداشت؛ وجودت گران بود، اما روحت... روحت ارزشِ گران بودن را نداشت. که نداشت...»*

*«ای کاش هنگامی که رویت را از من برگرداندی، چشمانم را می‌دیدی که با قطره‌ی اشک، تو را التماس می‌کرد...»*

*«و آنگاه، میان عقل و قلب، آشوبی عجیب برپا گشت. قلبم از این زخم خورده که از سویِ آبادم، ویرانم کردی... ای عزیز کرده‌ی سابق...»*


لورن زیر لب هومی کرد. نمی‌دانست چرا، اما بارها و بارها آن نوشته‌ها را خواند و از عمقشان لذت برد. ناگهان، صدایی بم و مردانه از پشت سرش شنید: «فکر کنم مال من باشند، فرشته.»

سرش را بلند کرد. چند قدم آن‌طرف‌تر، پسری بر سنگی بزرگ نشسته بود. لباسی فاخر و گران‌بها به تن داشت، چنان که هر کس دیگری بود، دلش نمی‌آمد روی سنگ بنشیند.
باد، آرام از لابه‌لای شاخه‌ها گذر می‌کرد و گیسوان سیاهِ پسر را به رقصی نرم و بی‌صدا وامی‌داشت. لورن، بی‌آنکه بخواهد، نگاهش با نگاه او درهم گره خورد؛ چشم‌هایی به رنگ عسلِ آفتاب‌خورده… چنان ژرف که گویی آدمی می‌توانست طلوع خورشید را در تاریکای‌شان تماشا کند. امّا در زیر آن درخشش گرم، اندوهی کهنه، خاموش مانده و سال‌ها دفن شده، موج می‌زد؛ اندوهی که لورن توانست همچون خطی نانوشته در آن‌ها بخواند.

پسر، یکی از ابروان خوش‌تراشش را اندکی بالا انداخت و چشم‌های کشیده و خمارش را کمی تنگ کرد؛ حرکتی که ناگهان لورن را از محویّت بیرون کشید. او نفس کوتاهی کشید، از زمین برخاست، برگه‌های سپید را با دقت مرتب کرد و آن‌ها را به سوی پسر گرفت. سپس با لحنی نجیب اما آمیخته به غروری لطیف گفت:
«پوزش می‌خواهم که خواندمشان… امّا نوشته‌ها بسیار ژرف بود. از کدام نویسنده است؟»پسرک لبخندی دلنشین زد و باز همان ابروی چموش را بالا انداخت:«به‌راستی شبیه نویسنده‌هاست؟ آن سطرها… از قلم خود من است.»
برقی ناگهانی در چشمان لورن نشست؛ برقی از شگفتی و ستایش:«راستی؟! چه دل‌نشین می‌نویسی… باید از نویسندگانی چون تو دستگیری کرد.»
پسر خنده‌ای آرام سر داد، دستان بلند و ظریفش را در میان گیسوان سیاهش فرو برد و با لبخندی زیبا گفت:«سپاس از مهرت، فرشته.»سپس با لحنی نیمه‌شیطان، نیمه‌شیریف افزود:«آه… گمانم فراموش کردم. سلام بانو.»
لورن لبخند کوچکی بر لب نشاند؛ لبخندی که پنهانش نمی‌توانست کرد:
«سلام… شاهزاده.» پسرک لبخند محوی زد و گفت: «می‌توانم بیش‌تر با شما آشنا شوم، ای فرشته؟»لورن، با وقاری آرام، بر سنگی کنار او نشست و نیم‌نگاهی از گوشه چشم به او انداخت.
«و من آیا می‌توانم شما را بشناسم، سرورم؟»پسر، برگه‌ها را در میان انگشتانش بالا گرفت و لبخند شیطنت‌آمیزی بر لب نشاند:
«من؟ من ابلیسم… همان لوسیفرِ مغضوب.»
دیدگاه ها (۶)

ٹولدت مبارڪ ما͠یاྀི͠ امیـدوارم همیࡄ݅ـــه اینقدر خو؞؁ـحال باش...

Death and Balm:1مرگ و مرهمتقدیم به تمام آنان که انسی بیش نبو...

Death and Balmمرگ و مرهمخلاصه:لورن هر کجا پای می‌نهاد، گویی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط