#my.real.love. part 4
#my.real.love. part 4
سه روز از اون ماجرای پاره کردن پیمان میگذشت. فیلیکس هر روز تو کاخ پرسه میزد، ولی نه برای جاسوسی، که برای دیدن هیونجین. هرجا که میرفت، چشماش دنبال اون قد بلند و لباس مشکی میگشت. نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.
هیونجین اما انگار فیلیکس رو نمیدید. از کنارش رد میشد بدون حتی یه نگاه. انگار فیلیکس هوا بود، انگار وجود نداشت. فیلیکس پشت ستونها قایم میشد و حرکتاش رو تماشا میکرد. میدید که هیونجین چطور با سردارانش حرف میزنه، چطور راه میره، چطور اخم میکنه.
یه شب تو حیاط خلوت، دید هیونجین تنها نشسته زیر درخت، به ماه خیره. صورتش تو نور ماه سفید شده بود و انگار غمی بزرگ روش سنگینی میکرد. فیلیکس دلش ریخت. با خودش گفت: «چرا اینقدر تنهایی؟ چرا نمیذاری کسی بهت نزدیک شه؟ چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟»
با خودش کلنجار میرفت. میدونست که هیونجین ازش متنفره، میدونست که بینشون دشمنیِ خونیه، ولی قلبش دیگه دست خودش نبود. هر بار که هیونجین با اون چشمان سیاه و غمگینش از کنارش رد میشد، فیلیکس حس میکرد داره خفه میشه. میخواست بدوه سمتش و بغلش کنه، ولی میدونست که اگه این کارو بکنه، هیونجین تا ابد ازش متنفر میشه.
«به خودم میام، دیوونه شدم؟» فیلیکس زیرلب گفت و محکم زد به دیوار. «این پسر دشمن منه، نه معشوق. با خودم چیکار دارم میکنم؟»
ولی اشک توی چشماش حلقه زد. میدونست که هیونجین هیچوقت قبولش نمیکنه. میدونست که حتی اگه صدبار بهش بگه دوستش داره، هیونجین فقط میخندد و برمیگرده. ولی بازم فیلیکس نمیتونست جلوی قلبش رو بگیره. عشق، بیاجازه اومده بود توی دلش و جا خوش کرده بود.
اون شب، تا صبح بیدار موند و به سقف خیره شد. دستش رو روی سینهاش گذاشت و گفت: «خدایا، چرا اون؟ چرا از بین همه، اون؟ چرا کسی که از همه دورتره از من؟»
مایل به پارت بعدی؟🙃
واییی ببخشید دیر شد اصلا یادم رفته بود این رمان رو هم دارم😂😭ببخشیددددد فردا FALLEN ECHOES گذاشته میشه
و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟✨️🎀
#Hyunjin
سه روز از اون ماجرای پاره کردن پیمان میگذشت. فیلیکس هر روز تو کاخ پرسه میزد، ولی نه برای جاسوسی، که برای دیدن هیونجین. هرجا که میرفت، چشماش دنبال اون قد بلند و لباس مشکی میگشت. نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.
هیونجین اما انگار فیلیکس رو نمیدید. از کنارش رد میشد بدون حتی یه نگاه. انگار فیلیکس هوا بود، انگار وجود نداشت. فیلیکس پشت ستونها قایم میشد و حرکتاش رو تماشا میکرد. میدید که هیونجین چطور با سردارانش حرف میزنه، چطور راه میره، چطور اخم میکنه.
یه شب تو حیاط خلوت، دید هیونجین تنها نشسته زیر درخت، به ماه خیره. صورتش تو نور ماه سفید شده بود و انگار غمی بزرگ روش سنگینی میکرد. فیلیکس دلش ریخت. با خودش گفت: «چرا اینقدر تنهایی؟ چرا نمیذاری کسی بهت نزدیک شه؟ چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟»
با خودش کلنجار میرفت. میدونست که هیونجین ازش متنفره، میدونست که بینشون دشمنیِ خونیه، ولی قلبش دیگه دست خودش نبود. هر بار که هیونجین با اون چشمان سیاه و غمگینش از کنارش رد میشد، فیلیکس حس میکرد داره خفه میشه. میخواست بدوه سمتش و بغلش کنه، ولی میدونست که اگه این کارو بکنه، هیونجین تا ابد ازش متنفر میشه.
«به خودم میام، دیوونه شدم؟» فیلیکس زیرلب گفت و محکم زد به دیوار. «این پسر دشمن منه، نه معشوق. با خودم چیکار دارم میکنم؟»
ولی اشک توی چشماش حلقه زد. میدونست که هیونجین هیچوقت قبولش نمیکنه. میدونست که حتی اگه صدبار بهش بگه دوستش داره، هیونجین فقط میخندد و برمیگرده. ولی بازم فیلیکس نمیتونست جلوی قلبش رو بگیره. عشق، بیاجازه اومده بود توی دلش و جا خوش کرده بود.
اون شب، تا صبح بیدار موند و به سقف خیره شد. دستش رو روی سینهاش گذاشت و گفت: «خدایا، چرا اون؟ چرا از بین همه، اون؟ چرا کسی که از همه دورتره از من؟»
مایل به پارت بعدی؟🙃
واییی ببخشید دیر شد اصلا یادم رفته بود این رمان رو هم دارم😂😭ببخشیددددد فردا FALLEN ECHOES گذاشته میشه
و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🥟✨️🎀
#Hyunjin
- ۶.۵k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط