دریآی عمیق

دَریآیِ عَمیق
تکپآرتی jk
-



-
ازین دنیا خودشو ول کرده بود
جوری که یه نامه چسبوند به در خونشون و رفت توی حموم و در و قفل کرد
با لباس نشست توی وان حموم که پر از آب بود

سیگارشو روشن کرد
با آرامش قبل طوفان آروم سیگارشو دود میکرد

توی فکر بود
تصمیمشو قطعی گرفته بود

به قرصی که کنار روشویی گذاشته بود زل زده بود

فقط باید بلند میشد و دستشو دراز میکرد و
برش میداشت و زهرمارشون میکرد

ولی میخواست موقع ای که مامانش اومد خونه
بعد دیدن نامه روی در
بیاد پشت در حموم و در بزنه و اسمشو صدا بزنه

فقط میخواست مطمعن شه براشون مهمه
و همون لحظه قرصا رو بندازه بالا و پر پر بشه

رنگ به روش نبود
زندگی زیادی بهش سخت گرفته بود
دستاش میلرزید
سیگارشو خاموش کرد
باید تا همین الان مادرش میومد خونه ولی نیومده بود

حس میکرد اگه بره دلش تنگ میشه
نه فقط برای مادرش
بلکه برای دوستاش و کسایی که شمارشون رو داشت و در ارتباط بود

گوشیشو برداشت و بهشون پیام داد
آخرین پیام خدافظی
از همین الان هم شب بخیر همه شباشونم گفت

رفت سمت قرصا و نزدیک 10 ورق ازشون خورد
دوباره نشست توی وان
لباساش خیس آب بودن
جوری که چسبیده بودن به تنش

دیگه اهمیتی نداد
چون دوستاش پیامشو سین زدن و جواب ندادن

بعد 5 دقیقه صداهایی از بیرون میشنید
صدای مامانشو دوستاش بود که داشتن اسمشو صدا میزدن

کل خونه رو دنبال جونگکوک بودن ولی پیداش نمیکردن
تا اینکه یکی دستگیره در حموم رو کشید ولی در باز نشد
و فهمیدن جونگکوک اون داخله

مادر کوک: هی کوک پسرم داری چیکار میکنی؟

همه باهم داشتن در میزدن که کوک درو باز کنه

-کوک خواهش میکنم درو باز کن

_فقط بیا حرف بزنیم بگو چیشده

+جونگکوک لطفا

تا اینکه صدای آشنایی شنید...

والنتینا: جونگکوک خواهش میکنم درو باز کن...

آره صدای دختر رویاهاشو شنید..
وقتی سعی میکنی خودتو غرق کنی ولی یاد مهمترین فرد زندگیت میوفتی...

جونگکوک: والنتیا...

اون برای کوک مهم بود
ولی دختر حسی بهش نداشت
حتا برای اینکه عذاب و وجدان نگیره بعدا اومده بود اینجا

جونگکوک همه اینارو میدونست
میدونست دوسش نداره و ارزشی نداره
پس تصمیمشو گرفت

جونگکوک: ترجیح میدم تو بهشت توی رویاهام دوستت داشته باشم

نفسشو حبس کرد و سرشو توی وان فرو برد
چند دقیقه همینجوری بود که خون دیگه به مغزش نمیرسید و نفس نمیتونست بکشه
تا اینکه چشماشو وا کرد و دید توی یه دریای بزرگ غرق شده
دریا نه...اقیانویس!
مثل وان تنگ نبود..
میتونست نفس بکشه...
-
این دیگه ته خوشبختی و آزادی بود!
-
اَز جِکسـ ـو... .
پآیآن... .
دیدگاه ها (۸)

. .دِلَمو صَدبآر شِکَستی. . ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۴۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط