{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ‌‌  ۸ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ‌‌  ۸ پارت


ویو ات

جینا به سمتی که نگاه می‌کردم برگشت.

— کدوم؟

با چشم به مرد کنار پله‌ها اشاره کردم.

& همون مردی که کنار پله‌هاست.

جینا چند لحظه نگاهش کرد.
— آره... داره به این طرف نگاه می‌کنه.

& دیدی؟

— شاید اتفاقیه.

مرد چند لحظه بعد گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد و از پله‌ها فاصله گرفت.

جینا آروم گفت:
— بیا بریم، اینجا زیادی جلب توجه کردیم.

همراهش به سمت سالن برگشتم.

هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدای برخورد کسی با شونه‌ام باعث شد قدمم متوقف بشه.

— ببخشید.

برگشتم.

یکی از مهمون‌ها بود.
& چیزی نشد.

مرد لبخند کوتاهی زد و رد شد.

جینا نگاهی به من انداخت.

— حالت خوبه؟

& آره.

چند قدم دیگه برداشتیم که صدای موسیقی ناگهان قطع شد.
این بار همهمه‌ی سالن خیلی زود خوابید..

همه‌ی نگاه‌ها به سمت جایگاه اصلی برگشت.
مردی که پشت میکروفون ایستاده بود، چند لحظه صبر کرد و بعد گفت:


— از همه‌ی مهمان‌ها ممنونم که امشب در این مراسم حضور پیدا کردید.

جینا کنار گوشم گفت:
— فکر کنم داره تموم می‌شه.

به ساعت نگاه کردم.

& بالاخره.

اما مرد پشت میکروفون ادامه داد:
— پیش از پایان مراسم، از چند مهمان خاص درخواست می‌کنیم در سالن بمانند.


نگاهم به جینا افتاد.

چهره‌اش تغییر کرد.

— ات...

& شنیدم.

مرد ادامه داد:
— اسامی افراد موردنظر به زودی اعلام خواهد شد.

جینا دستش رو به کیفش برد.
پاکت طلایی هنوز اونجا بود.

چند ثانیه بعد، یکی از کارکنان روی جایگاه رفت و یک برگه در دست گرفت.

اولین اسم رو خواند.

— جینا...

نگاه جینا مستقیم به من افتاد..
بعد اسم دوم گفته شد.

— لی ات.

همون لحظه صدای پچ‌پچ مهمون‌ها از اطرافمون بلند شد.

جینا آروم گفت:
— فکر کنم دیگه معلوم شد اون پاکت‌ها برای چی بودن...

————————————————————

🌤ادامه دارد...

از پارت های دیگه قراره هیجانی بشه🎊

مرسی از حمایتاتون خوشگلا🌿
دیدگاه ها (۳)

خوشگلم فالو شه🌷💖@sanam674

تولد کوکییی خوشگله هست🥳امروز میشه ۲۹ ساله، چقدر زود بزرگ شد🥲...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۷ پارتویو & اتچند لحظه به ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   ۵ پارتجینا دستش رو روی بازو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط