{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان.واقعی

#داستان.واقعی
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود🚙 .ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی ماشین کشید.
مرد باعصبانیت😡😡 دست پسرش را گرفت وچندین بار به آن ضربه زد.
او بدون اینکه متوجه باشد،با آچار فرانسه ای کح در دستش است،این کار را می کرد!🔧
در بیمارستان،پسرک به دلیل شکستگی های متعدد،انگشتانش را از دست داد
وقتی پسرک پدرش را دید،با نگاه👀 دردناکی پرسید:بابااا کی انگشتانم دوباره رشد می کنند!!!
مرد بسیار غمگین شد😔وهیچ سخنی بر زبان نیاورد....
او به سمت ماشینش برگشت واز روی عصبانیت چندین بار به او لگد زد.
ودر حالی کح از کرده خود بسیار پشیمان وناراحت بود،جلوی ماشین نشست وبه خط هایی کح پسرش کشیده بود نگاه کرد،پسرش نوشته بود:" دوستَت دارَم بابایی"💔
روز بعد آن مرد خودکشی کرد...
عصبانیت ودوست داشتن هیچ حد وحدودی ندارد، دوست داشتن را انتخاب کنید،تا همیشه یک زندگی زیبا ودوست داشتنی داشته باشید. این را به یاد داشته باشید کح وسایل نیز برای استفاده کردن هستندو انسانها برای دوست داشتن. 💗
دیدگاه ها (۲)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓‌Part 2‌هان با تمام توانش دستش را عقب کشید.هان: گف...

#ددی_من| قسمت چهارم: راز پدرلیا هنوز گوشی را کنار گوشش نگه د...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

پارت ۴۵ هیچ‌کس حرف نمی‌زد.جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ای...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط