پارت ۸ آماده‌سازی اجباری

پارت ۸: آماده‌سازی اجباری

پارت ۸: آماده‌سازی اجباری

دو زن وارد اتاق شدند. صورت‌هایی بی‌حالت، با لباس‌های سیاه.
لباس عروس را برداشتند و به سمت ا.ت آوردند.
ا.ت می‌دانست مقاومت بی‌فایده است.
فقط حس می‌کرد در یک کابوس گیر افتاده.

آن‌ها با سرعت شروع به آماده کردنش کردند. موهایش را مرتب کردند، آرایشش کردند.
ا.ت حس می‌کرد مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی است که دارند آن را برای نمایش آماده می‌کنند.

وقتی لباس عروس را تنش کردند، حس سنگینی و گشادی لباس، او را بیشتر خفه کرد.
در آینه، خودش را دید.
دختر بیست ساله‌ای با چشم‌های وحشت‌زده، در لباس عروس.
انگار نه خودش بود، نه دنیایش.

تهیونگ دوباره وارد شد.
این‌بار صورتش آرام‌تر بود، اما حس مالکیتش شدیدتر.
با نگاهش، ا.ت را از سر تا پا برانداز کرد.
روی لب‌هایش لبخندی بسیار کمرنگ نشست—لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.

> «زیبا شدی.»

بعد جلو آمد.
ا.ت همان‌طور که ایستاده بود، ترسیده بود.
تهیونگ دستش را دراز کرد و به آرامی، روبه‌روی ا.ت، لباس عروسش را صاف کرد.
حرکتش مثل لمس یک شیء گران‌بها بود.

بعد، خم شد و لب‌هایش را روی لب ا.ت گذاشت.
این‌بار بوسه **عمیق‌تر** بود.
نه خشن، اما پر از **قدرت و ادعا**.
ا.ت سعی کرد صورتش را برگرداند، اما تهیونگ با یک دست، چانه‌اش را گرفت و اجازه نداد.


تهیونگ دستش را از روی صورت ا.ت برداشت و به سمت کمرش برد.
انگشتانش روی پارچه‌ی لباس عروس، روی پوست ا.ت کشیده شد.
ا.ت نفَسش بند آمد.
صدای قلبش در گوشش می‌پیچید.
تهیونگ به آرامی لباس را از تنش جدا کرد.
نور کم اتاق، بدن ا.ت را نمایان می‌کرد.
تهیونگ نگاهش را به او دوخت.
چشم‌هایش سردتر از همیشه بود.
دستش به سمت گردن ا.ت رفت و انگشتانش به آرامی روی پوستش کشیده شد.
ا.ت لرزید.

> «می‌دونی…
چقدر منتظر این لحظه بودم؟»
صدایش آرام بود، ولی پر از خشم فروخورده.


تهیونگ عقب کشید.
ا.ت با چشم‌های وحشت‌زده به او نگاه کرد.
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که هیچ حس خوبی منتقل نمی‌کرد.

> «الان دیگه رسماً مال منی.»
دیدگاه ها (۱۳)

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت 2

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

فصل سوم: شامِ نقاب‌هافردا شب، عمارت جئون برخلاف سکوتِ مرگبار...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط