{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانم جان بعد فوت آقاجان تمامش، بغض شده بود

خانم جان بعد فوت آقاجان تمامش، بغض شده بود
و صدای سکوت اختیار کرد.
عادتش شده بود هر صبح بنشیند
کنار پنجره و زل بزند به گلدان های آقاجان در حیاط.
هر صبح از گوشه ی لحاف زیر نظر داشتمش
و او خیال می کرد در خواب عمیق سیالم.
یک قاب دستمال دست می گرفت
و با خودش می گفت: امان از باران بهاری،
پنجره پشت لک قطره های باران گم شده...
و می افتاد به جان پنجره ها.
حواسش نبود که چشمانش پشت اشک های فرونریخته اش گم شده نه پنجره ها.
بعد هم پشت دستش را می گذاشت روی لبهایش
که مبادا صدای گریه اش سکوت خانه ی محاصره شده در محنت را بشکند.
امان از دلتنگی خانم جان، امان... .
دیدگاه ها (۰)

به این فکر نکن کی میشه،بخواد بشه،میشهاینقدر خوشگل میچینه...خ...

یک یا حـسین گفتم و دیدم غمـے نمـانـدتسکـینِ دردهاے دلِ مضطرم...

گفته بودی با قطار این بار خواهم رفت و من ،مانده‌ام باید چطور...

چشم‌های زیبایی داشتجوری که پیرمردهای محله آرزو می‌کردندکاش د...

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط