「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139
✦.................................
تهیونگ هم خیلی آرام آن لبخند محوی را که همیشه به سختی روی لب؛ هایش مینشست، به او هدیه داد، نه دستی تکان داد نه چیزی گفت فقط نگاهش تا آخرین لحظه، آیلین را بدرقه کرد
آیلین نفس عمیقی کشید، آرام سوار ماشین شد و در را بست صدای روشن شدن موتور در حیاط پیچید.
ماشین آهسته از درِ خانه خارج شد...
و تهیونگ تا وقتی چراغهای عقب ماشین در پیچ خیابان ناپدید نشد، همانجا، پشت پنجره، بیحرکت ایستاد. انگار برای اولین بار، خانهی بزرگ و ساکت، بدون حضور دختر شیطان و پرانرژی، کمی زیادی خالی به نظر میرسید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دو هفته بعد
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
هوای شهر سردتر شده بود؛ برگهای زرد، آرام روی پیاده روهای خیس میافتادند و باد پاییزی، خیابانها را از بوی باران پر کرده بود این دو هفته برخلاف چیزی که هر دو انتظارش را داشتند، با سرعت عجیبی گذشته بود.
تهیونگ دوباره به اداره برگشته بود؛ بخیه های پهلویش کشیده شده بودند، اما جای زخم هنوز گاهی زیر لباسش تیر میکشید پروندهی R تقریباً تمام وقتش را گرفته بود و شب ها، وقتی چراغ اتاق کارش تا سحر روشن میماند، تنها چیزی که خستگی را از ذهنش دور میکرد، تماس های کوتاه آخر شب با آیلین بود
از آن طرف...
آیلین هم دوباره به زندگی همیشگی اش برگشته بود؛ کلاس ها، پروژه ها، موتورسواری، شوخی های همیشگی با دوستانش اما حالا یک عادت تازه هم به زندگی اش اضافه شده بود هر شب، درست قبل از خواب، گوشی اش زنگ میخورد.
هیچ وقت بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید؛ گاهی حتی فقط تصویر همدیگر را نگاه میکردند، بدون اینکه حرفی بزنند تهیونگ کم حرف تر از همیشه بود اما آیلین فهمیده بود سکوت های او، از هر جملهای عاشقانهترند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح همان روز
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین با لیوان قهوه از کافهی دانشگاه بیرون آمد هنوز درِ لیوان را کامل نبسته بود که صدای آشنایی از پشت سرش بلند شد.
کای: هنوزم قهوهتو تلخ میخوری؟
آیلین برگشت با دیدن کای، لبخند کوتاهی زد
+ فکر کردم فرارکردی
کای خندید و دست هایش را داخل جیب هودی مشکی اش فرو برد
کای: سرم شلوغ بود
نگاهش فقط یک لحظه روی صورت دختر ماند همان یک لحظه کافی بود تا لبخندش محو شود زیر چشم های آیلین از کم خوابی، کمی گود افتاده بود.
کای آرام پرسید:
کای: هنوز هر شب باهاش حرف میزنی...؟
آیلین بدون اینکه متوجه تغییر لحن او شود، با ذوق سر تکان داد.
+ آره...
کای چیزی نگفت فقط نگاهش را از دختر گرفت و به خیابان روبه رو دوخت انگشتانش، بیاختیار، داخل جیب مشت شدند.
چند خیابان آنطرفتر داخل ساختمانی قدیمی و متروکه مردی با کت مشکی، پشت پنجره ایستاده بود؛ نور کم رنگ صبح، فقط نیمی از صورتش را روشن میکرد صدای قدم هایی از پشت سر نزدیک شد
یکی از افرادش بیصدا گفت:
«رئیس.. کای دوباره با دختر ملاقات کرد.»
مرد، بدون اینکه برگردد، لبخند محوی زد صدایش آرام بود اما سرمای عجیبی در آن موج میزد:
R:بذار بیشتر به هم وابسته بشن
مکث کوتاهی کرد، بعد خیلی آرام ادامه داد:
R: چون وقتی وقتش برسه گرفتن چیزی که دوستش داری... دردناک تر از کشتن خودته
صدای بسته شدن پرونده روی میز، سکوت ساختمان را شکست و برای اولین بار بازی واقعی، آرامآرام وارد آخرین مرحلهی خودش میشد
ـــــــــــــــــــــــــ
ظهر...
ـــــــــــــــــــــــــ
اتاق آیلین را در سکوت آرام خودش فرو برده بود نور زرد آباژور گوشهی اتاق روی چمدانی که هنوز کامل باز نشده بود افتاده بود و صدای آرام باران، از پنجرهی نیمه باز داخل می آمد.
گوشی روی تخت لرزید، نامی که روی صفحه افتاد، باعث شد لبخند بیاختیاری روی لبهای آیلین بنشیند:
my commander 💗 (فرماندهی من)
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کرد بعد تماس را وصل کرد از آن طرف خط، چند لحظه فقط سکوت بود نه از آن سکوت های سنگین از آن سکوت هایی که انگار هر دو، فقط از شنیدن نفس های هم آرام میشدند.
تهیونگ آرام گفت:
_ بیداری؟
آیلین خودش را روی تخت انداخت و خندید
+ نه دارم تو خواب باهات حرف میزنم
صدای خندهی کوتاه مرد از پشت تلفن آمد؛ همان خندهی کوتاهی که این روزها، هر بار شنیدنش، دل آیلین را گرم میکرد، تهیونگ چند ثانیه مکث کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ میتونی بیای؟
آیلین چشم هایش را ریز کرد.
+ کجا؟
_ خونه
+ عمارت؟
_ نه... خونهی خودم.
آیلین برای لحظهای ساکت شد او فقط یک بار اسم آن خانه را شنیده بود جایی که تهیونگ، وقتی از همه چیز خسته میشد، تنها به آنجا میرفت.
+ مطمئنی...؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139
✦.................................
تهیونگ هم خیلی آرام آن لبخند محوی را که همیشه به سختی روی لب؛ هایش مینشست، به او هدیه داد، نه دستی تکان داد نه چیزی گفت فقط نگاهش تا آخرین لحظه، آیلین را بدرقه کرد
آیلین نفس عمیقی کشید، آرام سوار ماشین شد و در را بست صدای روشن شدن موتور در حیاط پیچید.
ماشین آهسته از درِ خانه خارج شد...
و تهیونگ تا وقتی چراغهای عقب ماشین در پیچ خیابان ناپدید نشد، همانجا، پشت پنجره، بیحرکت ایستاد. انگار برای اولین بار، خانهی بزرگ و ساکت، بدون حضور دختر شیطان و پرانرژی، کمی زیادی خالی به نظر میرسید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دو هفته بعد
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
هوای شهر سردتر شده بود؛ برگهای زرد، آرام روی پیاده روهای خیس میافتادند و باد پاییزی، خیابانها را از بوی باران پر کرده بود این دو هفته برخلاف چیزی که هر دو انتظارش را داشتند، با سرعت عجیبی گذشته بود.
تهیونگ دوباره به اداره برگشته بود؛ بخیه های پهلویش کشیده شده بودند، اما جای زخم هنوز گاهی زیر لباسش تیر میکشید پروندهی R تقریباً تمام وقتش را گرفته بود و شب ها، وقتی چراغ اتاق کارش تا سحر روشن میماند، تنها چیزی که خستگی را از ذهنش دور میکرد، تماس های کوتاه آخر شب با آیلین بود
از آن طرف...
آیلین هم دوباره به زندگی همیشگی اش برگشته بود؛ کلاس ها، پروژه ها، موتورسواری، شوخی های همیشگی با دوستانش اما حالا یک عادت تازه هم به زندگی اش اضافه شده بود هر شب، درست قبل از خواب، گوشی اش زنگ میخورد.
هیچ وقت بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید؛ گاهی حتی فقط تصویر همدیگر را نگاه میکردند، بدون اینکه حرفی بزنند تهیونگ کم حرف تر از همیشه بود اما آیلین فهمیده بود سکوت های او، از هر جملهای عاشقانهترند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح همان روز
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین با لیوان قهوه از کافهی دانشگاه بیرون آمد هنوز درِ لیوان را کامل نبسته بود که صدای آشنایی از پشت سرش بلند شد.
کای: هنوزم قهوهتو تلخ میخوری؟
آیلین برگشت با دیدن کای، لبخند کوتاهی زد
+ فکر کردم فرارکردی
کای خندید و دست هایش را داخل جیب هودی مشکی اش فرو برد
کای: سرم شلوغ بود
نگاهش فقط یک لحظه روی صورت دختر ماند همان یک لحظه کافی بود تا لبخندش محو شود زیر چشم های آیلین از کم خوابی، کمی گود افتاده بود.
کای آرام پرسید:
کای: هنوز هر شب باهاش حرف میزنی...؟
آیلین بدون اینکه متوجه تغییر لحن او شود، با ذوق سر تکان داد.
+ آره...
کای چیزی نگفت فقط نگاهش را از دختر گرفت و به خیابان روبه رو دوخت انگشتانش، بیاختیار، داخل جیب مشت شدند.
چند خیابان آنطرفتر داخل ساختمانی قدیمی و متروکه مردی با کت مشکی، پشت پنجره ایستاده بود؛ نور کم رنگ صبح، فقط نیمی از صورتش را روشن میکرد صدای قدم هایی از پشت سر نزدیک شد
یکی از افرادش بیصدا گفت:
«رئیس.. کای دوباره با دختر ملاقات کرد.»
مرد، بدون اینکه برگردد، لبخند محوی زد صدایش آرام بود اما سرمای عجیبی در آن موج میزد:
R:بذار بیشتر به هم وابسته بشن
مکث کوتاهی کرد، بعد خیلی آرام ادامه داد:
R: چون وقتی وقتش برسه گرفتن چیزی که دوستش داری... دردناک تر از کشتن خودته
صدای بسته شدن پرونده روی میز، سکوت ساختمان را شکست و برای اولین بار بازی واقعی، آرامآرام وارد آخرین مرحلهی خودش میشد
ـــــــــــــــــــــــــ
ظهر...
ـــــــــــــــــــــــــ
اتاق آیلین را در سکوت آرام خودش فرو برده بود نور زرد آباژور گوشهی اتاق روی چمدانی که هنوز کامل باز نشده بود افتاده بود و صدای آرام باران، از پنجرهی نیمه باز داخل می آمد.
گوشی روی تخت لرزید، نامی که روی صفحه افتاد، باعث شد لبخند بیاختیاری روی لبهای آیلین بنشیند:
my commander 💗 (فرماندهی من)
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کرد بعد تماس را وصل کرد از آن طرف خط، چند لحظه فقط سکوت بود نه از آن سکوت های سنگین از آن سکوت هایی که انگار هر دو، فقط از شنیدن نفس های هم آرام میشدند.
تهیونگ آرام گفت:
_ بیداری؟
آیلین خودش را روی تخت انداخت و خندید
+ نه دارم تو خواب باهات حرف میزنم
صدای خندهی کوتاه مرد از پشت تلفن آمد؛ همان خندهی کوتاهی که این روزها، هر بار شنیدنش، دل آیلین را گرم میکرد، تهیونگ چند ثانیه مکث کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ میتونی بیای؟
آیلین چشم هایش را ریز کرد.
+ کجا؟
_ خونه
+ عمارت؟
_ نه... خونهی خودم.
آیلین برای لحظهای ساکت شد او فقط یک بار اسم آن خانه را شنیده بود جایی که تهیونگ، وقتی از همه چیز خسته میشد، تنها به آنجا میرفت.
+ مطمئنی...؟
- ۲.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط