نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:62
آخرین شب هتل بود.
همه توی اتاقهاشون پخش شده بودن و بعد از یک روز شلوغ، تقریباً همه خوابیده بودن.
فقط ا/ت و جونگکوک هنوز بیدار بودن.
ا/ت پتو رو کشید سمت خودش.
جونگکوک گفت:
«هی، نصف پتو مال منه.»
«الان دیگه نیست.»
«ا/ت، بده.»
«نه.»
جونگکوک پتو رو کشید.
ا/ت هم محکمتر گرفت.
«ول کن!»
«تو ول کن!»
چند ثانیه هر دو پتو رو میکشیدن.
آخرش پتو از وسط تا شد و هر دو همزمان افتادن عقب.
ا/ت چند لحظه به سقف نگاه کرد.
«من از فردا دلم برای این اتاق تنگ میشه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«جدی؟»
ا/ت سریع گفت:
«نه. برای تختش.»
جونگکوک خندید.
«معلومه.»
صبح روز بعد، همه برای صبحانه پایین رفتن.
ناری با ذوق گفت:
«امروز آخرین روزمونه! باید کل هتل رو بگردیم.»
یورین گفت:
«من موافقم.»
سوهیون خندید.
«تو فقط میخوای جاهای غذاخوری رو پیدا کنی.»
ناری:
«اونم جزو گشتنه.»
بعد از صبحانه، همه آماده شدن.
تهیونگ و هانا هم به جمع اضافه شدن.
چند دقیقه بعد، همه توی محوطهی هتل قدم میزدن.
هانا و تهیونگ عجیب کنار هم بودن.
تهیونگ بطری آب هانا رو برداشت.
«بده من نگهش دارم.»
هانا:
«خودم میتونم.»
«میدونم.»
چند قدم بعد، هانا بدون اینکه چیزی بگه کلاه تهیونگ رو صاف کرد.
ا/ت که از دور این صحنه رو دیده بود، آروم به جونگکوک زد.
«دیدی؟»
جونگکوک:
«آره.»
«این دوتا یه چیزی دارن.»
جونگکوک:
«صددرصد.»
همون لحظه تهیونگ برگشت.
«چیه؟»
ا/ت لبخند زد.
«هیچی.»
جونگکوک گفت:
«آره، ما فقط داشتیم به رفتار خیلی طبیعی شما دوتا نگاه میکردیم.»
هانا:
«رفتار طبیعی؟»
جونگکوک با خونسردی ادامه داد:
«دیگه از شدت طبیعی بودنتون، طبیعت شدم. حتی کرمای لای این سبزهها متوجه شده شما با همین!»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد همه منفجر شدن از خنده.
یورین روی شونهی ناری زد.
«کرمای لای این سبزهها؟!»
ناری از خنده خم شد.
«این دیگه از کجا اومد؟»
تهیونگ با ناباوری گفت:
«چی داری میگی؟»
ا/ت در حالی که میخندید گفت:
«بیخیال. خودش هم نمیدونه چی گفت.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«اتفاقاً خیلی واضح بود.»
هانا صورتش رو پوشوند.
«شما دوتا خیلی بیکارین.»
ا/ت گفت:
«ما؟»
جونگکوک:
«نه، شما دوتا خیلی تابلوئین.»
تهیونگ و هانا همزمان گفتن:
«ما با هم نیستیم!»
همه دوباره زدن زیر خنده.
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
جونگکوک گفت:
«باز همزمان.»
ا/ت:
«این دیگه خودشونن.»
ظهر، همه ناهار سفارش دادن و توی یکی از قسمتهای محوطهی هتل دور هم نشستن.
غذاها رسید.
ناری همون اول گفت:
«هرکی غذای منو دست بزنه، دستش قطع میشه.»
یورین:
«خیلی آروم، مافیا.»
بعد از غذا، یکییکی بلند شدن و رفتن سمت زمین والیبال.
بازی شروع شد.
ا/ت توپ رو زد و مستقیم خورد به شونهی جونگکوک.
جونگکوک برگشت.
«این عمدی بود.»
ا/ت خندید.
«تو سر راه توپ بودی.»
«زمین بزرگه!»
«تو زیادی بزرگی.»
جونگکوک توپ رو برداشت.
«باشه.»
توپ رو زد و مستقیم افتاد جلوی پای ا/ت.
ا/ت:
«این چی بود؟»
«همون اتفاقی که برای من افتاد.»
«تو تلافی کردی؟»
«من؟ نه.»
یورین از دور داد زد:
«دروغ میگه!»
همه خندیدن.
---
بعدازظهر، هوا گرمتر شد.
همه برگشتن اتاق بزرگ ا/ت و جونگکوک.
خوراکیها روی میز ریخته بود.
یکی آهنگ گذاشت.
ناری شروع کرد به رقصیدن.
یورین هم دنبالش رفت.
هانا و تهیونگ سعی میکردن عادی رفتار کنن، ولی هر چند دقیقه یک بار دوباره کنار هم دیده میشدن.
ا/ت آروم گفت:
«این دوتا واقعاً فکر میکنن کسی متوجه نیست.»
جونگکوک:
«بذار خوش باشن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.»
جونگکوک:
«زیاد عادت نکن.»
ادامه دارد...
Part:62
آخرین شب هتل بود.
همه توی اتاقهاشون پخش شده بودن و بعد از یک روز شلوغ، تقریباً همه خوابیده بودن.
فقط ا/ت و جونگکوک هنوز بیدار بودن.
ا/ت پتو رو کشید سمت خودش.
جونگکوک گفت:
«هی، نصف پتو مال منه.»
«الان دیگه نیست.»
«ا/ت، بده.»
«نه.»
جونگکوک پتو رو کشید.
ا/ت هم محکمتر گرفت.
«ول کن!»
«تو ول کن!»
چند ثانیه هر دو پتو رو میکشیدن.
آخرش پتو از وسط تا شد و هر دو همزمان افتادن عقب.
ا/ت چند لحظه به سقف نگاه کرد.
«من از فردا دلم برای این اتاق تنگ میشه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«جدی؟»
ا/ت سریع گفت:
«نه. برای تختش.»
جونگکوک خندید.
«معلومه.»
صبح روز بعد، همه برای صبحانه پایین رفتن.
ناری با ذوق گفت:
«امروز آخرین روزمونه! باید کل هتل رو بگردیم.»
یورین گفت:
«من موافقم.»
سوهیون خندید.
«تو فقط میخوای جاهای غذاخوری رو پیدا کنی.»
ناری:
«اونم جزو گشتنه.»
بعد از صبحانه، همه آماده شدن.
تهیونگ و هانا هم به جمع اضافه شدن.
چند دقیقه بعد، همه توی محوطهی هتل قدم میزدن.
هانا و تهیونگ عجیب کنار هم بودن.
تهیونگ بطری آب هانا رو برداشت.
«بده من نگهش دارم.»
هانا:
«خودم میتونم.»
«میدونم.»
چند قدم بعد، هانا بدون اینکه چیزی بگه کلاه تهیونگ رو صاف کرد.
ا/ت که از دور این صحنه رو دیده بود، آروم به جونگکوک زد.
«دیدی؟»
جونگکوک:
«آره.»
«این دوتا یه چیزی دارن.»
جونگکوک:
«صددرصد.»
همون لحظه تهیونگ برگشت.
«چیه؟»
ا/ت لبخند زد.
«هیچی.»
جونگکوک گفت:
«آره، ما فقط داشتیم به رفتار خیلی طبیعی شما دوتا نگاه میکردیم.»
هانا:
«رفتار طبیعی؟»
جونگکوک با خونسردی ادامه داد:
«دیگه از شدت طبیعی بودنتون، طبیعت شدم. حتی کرمای لای این سبزهها متوجه شده شما با همین!»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد همه منفجر شدن از خنده.
یورین روی شونهی ناری زد.
«کرمای لای این سبزهها؟!»
ناری از خنده خم شد.
«این دیگه از کجا اومد؟»
تهیونگ با ناباوری گفت:
«چی داری میگی؟»
ا/ت در حالی که میخندید گفت:
«بیخیال. خودش هم نمیدونه چی گفت.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«اتفاقاً خیلی واضح بود.»
هانا صورتش رو پوشوند.
«شما دوتا خیلی بیکارین.»
ا/ت گفت:
«ما؟»
جونگکوک:
«نه، شما دوتا خیلی تابلوئین.»
تهیونگ و هانا همزمان گفتن:
«ما با هم نیستیم!»
همه دوباره زدن زیر خنده.
ا/ت و جونگکوک به هم نگاه کردن.
جونگکوک گفت:
«باز همزمان.»
ا/ت:
«این دیگه خودشونن.»
ظهر، همه ناهار سفارش دادن و توی یکی از قسمتهای محوطهی هتل دور هم نشستن.
غذاها رسید.
ناری همون اول گفت:
«هرکی غذای منو دست بزنه، دستش قطع میشه.»
یورین:
«خیلی آروم، مافیا.»
بعد از غذا، یکییکی بلند شدن و رفتن سمت زمین والیبال.
بازی شروع شد.
ا/ت توپ رو زد و مستقیم خورد به شونهی جونگکوک.
جونگکوک برگشت.
«این عمدی بود.»
ا/ت خندید.
«تو سر راه توپ بودی.»
«زمین بزرگه!»
«تو زیادی بزرگی.»
جونگکوک توپ رو برداشت.
«باشه.»
توپ رو زد و مستقیم افتاد جلوی پای ا/ت.
ا/ت:
«این چی بود؟»
«همون اتفاقی که برای من افتاد.»
«تو تلافی کردی؟»
«من؟ نه.»
یورین از دور داد زد:
«دروغ میگه!»
همه خندیدن.
---
بعدازظهر، هوا گرمتر شد.
همه برگشتن اتاق بزرگ ا/ت و جونگکوک.
خوراکیها روی میز ریخته بود.
یکی آهنگ گذاشت.
ناری شروع کرد به رقصیدن.
یورین هم دنبالش رفت.
هانا و تهیونگ سعی میکردن عادی رفتار کنن، ولی هر چند دقیقه یک بار دوباره کنار هم دیده میشدن.
ا/ت آروم گفت:
«این دوتا واقعاً فکر میکنن کسی متوجه نیست.»
جونگکوک:
«بذار خوش باشن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.»
جونگکوک:
«زیاد عادت نکن.»
ادامه دارد...
- ۴۱۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط