نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:60
بعد از کلی خنده و مسخرهبازی، بالاخره همه سوار ماشین شدن و به سمت آپارتمان برگشتن.
ا/ت هنوز داشت ماجرای اتاق فرار رو تعریف میکرد.
«ولی قیافهی اون بازیگر رو دیدین؟»
جونگکوک از صندلی جلو گفت:
«تو خودت باعث شدی من حواسم پرت بشه.»
ا/ت خندید.
«من فقط آهنگ گذاشتم.»
«دقیقاً! وسط اتاق فرار آهنگ گذاشتی.»
«خب با موسیقی بهتر فکر میکنم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«با این منطق، دفعه بعد وسط امتحان هم کنسرت برگزار کن.»
ا/ت جواب داد:
«حداقل من امتحان رو با مشت نمیزنم.»
یورین از صندلی عقب زد زیر خنده.
«شما دوتا هنوز تمومش نکردین؟»
جونگکوک و ا/ت همزمان گفتن:
«نه!»
همه دوباره خندیدن.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی آپارتمان توقف کرد.
همه یکییکی پیاده شدن.
ا/ت در ماشین رو بست و کشوقوسی به بدنش داد.
«بالاخره رسیدیم.»
جونگکوک گفت:
«امروز فقط توی اتاق فرار اخراج شدیم. میتونست بدتر باشه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو اخراج شدی، من نه.»
«ما با هم اخراج شدیم.»
«من فقط همراهت بودم.»
«خیلی ممنون از این حمایتت.»
ا/ت خندید.
«خواهش میکنم.»
هر دو همراه بقیه وارد آپارتمان شدن.
اما همین که وارد سالن شدن...
ا/ت ناگهان ایستاد.
جونگکوک هم چند قدم بعد متوقف شد.
روی یکی از مبلها...
یک نفر نشسته بود.
تهوو.
ا/ت با تعجب گفت:
«تهوو؟»
تهوو سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
«سلام.»
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط یه لبخند کوتاه و زورکی زد.
«سلام.»
یورین و ناری به هم نگاه کردن.
سوهیون هم آروم زیر لب گفت:
«این دیگه جالب شد.»
تهوو از جاش بلند شد.
«منتظرتون بودم.»
ا/ت با تعجب پرسید:
«ما؟»
«آره. میخواستم قبل از اینکه برم ببینمت.»
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
«چه خبر؟»
تهوو گفت:
«هیچی،فقط شنیدم امروز رفتین شهربازی.»
ا/ت خندید.
«آره. خیلی هم اتفاق افتاد.»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، فقط گوش میداد.
تهوو نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«ظاهراً بهتون خوش گذشته.»
جونگکوک با همون لبخند زورکی گفت:
«آره.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
بعد دوباره سمت تهوو برگشت.
تهوو لبخند زد.
«خوشحالم که حالت خوبه.»
ا/ت گفت:
«ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهوو دستش رو روی پشتی مبل گذاشت.
«خب، من دیگه برم.»
ا/ت گفت:
«اینقدر زود؟»
«آره، کار دارم.»
بعد رو به ا/ت گفت:
«خوشحال شدم دیدمت.»
ا/ت لبخند زد.
«منم همینطور.»
تهوو بعد به جونگکوک نگاه کرد.
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«مراقبش باش.»
جونگکوک با لبخند زورکی جواب داد:
«از اول مراقبش بودم!.»
تهوو لبخند زد و سرش رو تکون داد.
«خیلی خب،فعلاً.»
ا/ت:
«فعلا!.»
جونگکوک هم کوتاه گفت:
«میبینمت.»
تهوو از آپارتمان خارج شد.
در بسته شد.
چند ثانیه سکوت کامل سالن رو گرفت.
یورین آروم به ناری نگاه کرد.
ناری هم فقط ابروهاشو بالا انداخت.
ا/ت برگشت سمت جونگکوک.
«بریم بالا؟»
جونگکوک چند لحظه به در بسته نگاه کرد.
بعد گفت:
«آره.»
هر دو به سمت پلهها راه افتادن.
و پشت سرشان، دخترخالهها هنوز با نگاههای مشکوکشان آن دو را دنبال میکردند.
ادامه دارد...
Part:60
بعد از کلی خنده و مسخرهبازی، بالاخره همه سوار ماشین شدن و به سمت آپارتمان برگشتن.
ا/ت هنوز داشت ماجرای اتاق فرار رو تعریف میکرد.
«ولی قیافهی اون بازیگر رو دیدین؟»
جونگکوک از صندلی جلو گفت:
«تو خودت باعث شدی من حواسم پرت بشه.»
ا/ت خندید.
«من فقط آهنگ گذاشتم.»
«دقیقاً! وسط اتاق فرار آهنگ گذاشتی.»
«خب با موسیقی بهتر فکر میکنم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«با این منطق، دفعه بعد وسط امتحان هم کنسرت برگزار کن.»
ا/ت جواب داد:
«حداقل من امتحان رو با مشت نمیزنم.»
یورین از صندلی عقب زد زیر خنده.
«شما دوتا هنوز تمومش نکردین؟»
جونگکوک و ا/ت همزمان گفتن:
«نه!»
همه دوباره خندیدن.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی آپارتمان توقف کرد.
همه یکییکی پیاده شدن.
ا/ت در ماشین رو بست و کشوقوسی به بدنش داد.
«بالاخره رسیدیم.»
جونگکوک گفت:
«امروز فقط توی اتاق فرار اخراج شدیم. میتونست بدتر باشه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«تو اخراج شدی، من نه.»
«ما با هم اخراج شدیم.»
«من فقط همراهت بودم.»
«خیلی ممنون از این حمایتت.»
ا/ت خندید.
«خواهش میکنم.»
هر دو همراه بقیه وارد آپارتمان شدن.
اما همین که وارد سالن شدن...
ا/ت ناگهان ایستاد.
جونگکوک هم چند قدم بعد متوقف شد.
روی یکی از مبلها...
یک نفر نشسته بود.
تهوو.
ا/ت با تعجب گفت:
«تهوو؟»
تهوو سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
«سلام.»
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد فقط یه لبخند کوتاه و زورکی زد.
«سلام.»
یورین و ناری به هم نگاه کردن.
سوهیون هم آروم زیر لب گفت:
«این دیگه جالب شد.»
تهوو از جاش بلند شد.
«منتظرتون بودم.»
ا/ت با تعجب پرسید:
«ما؟»
«آره. میخواستم قبل از اینکه برم ببینمت.»
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
«چه خبر؟»
تهوو گفت:
«هیچی،فقط شنیدم امروز رفتین شهربازی.»
ا/ت خندید.
«آره. خیلی هم اتفاق افتاد.»
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، فقط گوش میداد.
تهوو نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«ظاهراً بهتون خوش گذشته.»
جونگکوک با همون لبخند زورکی گفت:
«آره.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
بعد دوباره سمت تهوو برگشت.
تهوو لبخند زد.
«خوشحالم که حالت خوبه.»
ا/ت گفت:
«ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهوو دستش رو روی پشتی مبل گذاشت.
«خب، من دیگه برم.»
ا/ت گفت:
«اینقدر زود؟»
«آره، کار دارم.»
بعد رو به ا/ت گفت:
«خوشحال شدم دیدمت.»
ا/ت لبخند زد.
«منم همینطور.»
تهوو بعد به جونگکوک نگاه کرد.
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«مراقبش باش.»
جونگکوک با لبخند زورکی جواب داد:
«از اول مراقبش بودم!.»
تهوو لبخند زد و سرش رو تکون داد.
«خیلی خب،فعلاً.»
ا/ت:
«فعلا!.»
جونگکوک هم کوتاه گفت:
«میبینمت.»
تهوو از آپارتمان خارج شد.
در بسته شد.
چند ثانیه سکوت کامل سالن رو گرفت.
یورین آروم به ناری نگاه کرد.
ناری هم فقط ابروهاشو بالا انداخت.
ا/ت برگشت سمت جونگکوک.
«بریم بالا؟»
جونگکوک چند لحظه به در بسته نگاه کرد.
بعد گفت:
«آره.»
هر دو به سمت پلهها راه افتادن.
و پشت سرشان، دخترخالهها هنوز با نگاههای مشکوکشان آن دو را دنبال میکردند.
ادامه دارد...
- ۳۷۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط