#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۸: مهمانیای که طولانی شد
چند لحظه بعد از قبول کردن مبارزه، سکوت کوتاهی سر میز افتاد.
بعد جیهوپ با اخم گفت:
— «خیلی هم خوب.»
— «فردا میفهمیم چقدر مردی.»
جونگکوک خیلی آرام لقمهای خورد.
— «منتظرم.»
سوآ با حرص نگاهشان کرد.
— «شما دوتا واقعاً عقل ندارید.»
بابای سوآ آهی کشید.
— «من فقط میخواستم یه شام آروم بخوریم.»
مادر سوآ خندید.
— «خب حداقل شام سرگرمکنندهای شد.»
جیهوپ هنوز با شک به جونگکوک نگاه میکرد.
— «یه سؤال دیگه.»
جونگکوک ابرو بالا برد.
— «هنوز ادامه داره؟»
— «آره.»
— «بپرس.»
جیهوپ گفت:
— «فردا صبح قراره مبارزه کنیم.»
— «پس امشب برمیگردی قصر؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
— «نه.»
سوآ اخم کرد.
— «نه یعنی چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «چون فردا قرار داریم…»
با خونسردی ادامه داد:
— «امشب اینجا میمونم.»
چند ثانیه سکوت مرگبار ایجاد شد.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— «چی؟!»
جیهوپ با ناباوری گفت:
— «کجا میمونی؟»
جونگکوک خیلی طبیعی گفت:
— «همینجا.»
بابای سوآ سرفه کرد.
مادر سوآ با تعجب گفت:
— «یعنی… شب رو؟»
جونگکوک سر تکان داد.
— «بله.»
سوآ با حرص گفت:
— «نه!»
جونگکوک خونسرد جواب داد:
— «چرا؟ فردا صبح زود باید بریم باشگاه رفت و آمد از قصر وقت تلف میکنه.»
جیهوپ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با اخم گفت:
— «خیلی خب.»
سوآ با شوک برگشت سمتش.
— «چی یعنی خیلی خب؟!»
جیهوپ گفت:
— «امشب میمونه.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «چیییی؟!»
جیهوپ ادامه داد:
— «ولی…»
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— «تحت نظارت من.»
جونگکوک خندید.
— «میترسی خواهرتو بدزدم؟»
جیهوپ با اخم گفت:
— «بیشتر از اون چیزی که فکر کنی.»
مادر سوآ گفت:
— «خب پس امشب مهمان ما هستید ولیعهد.»
جونگکوک مودبانه سر خم کرد.
— «ممنونم.»
سوآ زیر لب غر زد.
— «باورم نمیشه این اتفاق داره میفته.»
چند ساعت بعد…
همه آماده خواب شده بودند.
سوآ وارد اتاقش شد و نفس راحتی کشید.
— «بالاخره یکم سکوت…»
همان لحظه صدای آرامی از راهرو آمد.
در اتاق کمی باز شد.
جونگکوک سرش را داخل آورد.
با لبخند شیطنتآمیز گفت:
— «سلام.»
سوآ با تعجب گفت:
— «تو اینجا چیکار میکنی؟!»
جونگکوک آرام داخل آمد.
— «گفتم قبل خواب ببینمت.»
سوآ دست به کمر زد.
— «الان برگرد اتاقت.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «دلم برات تنگ شده بود.»
سوآ خندید.
سوآ خواست چیزی بگوید که ناگهان صدایی از پشت جونگکوک آمد.
— «کجاااااااااااااااا؟!»
دست بزرگی از پشت یقه جونگکوک را گرفت.
جونگکوک همانطور که کشیده میشد گفت:
— «اوه…»
جیهوپ با اخم او را عقب کشید.
— «فکر کردی چون امشب اینجایی میتونی بری اتاق خواهرم؟»
جونگکوک گفت:
— «فقط میخواستم...»
جیهوپ حرفش را برید.
— «عمراً.»
— «من هیچوقت تو رو با خواهرم تو یه اتاق تنها نمیذارم.»
بعد یقهاش را کشید.
— «بیا بیرون.»
جونگکوک در حالی که کشیده میشد گفت:
— «این رفتار با ولیعهد کشوره؟»
جیهوپ با خونسردی گفت:
— «الان فقط یه مزاحم شبانهای.»
سوآ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
زد زیر خنده.
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «خیلی بامزهست؟»
سوآ بین خنده گفت:
— «یکم.»
جیهوپ جونگکوک را به سمت اتاق خودش کشید.
— «امشب تو اتاق من میخوابی.»
جونگکوک گفت:
— «این خیلی عجیب نیست؟»
— «برای من نه.»
در اتاق بسته شد.
سوآ هنوز خندهاش بند نیامده بود.
اما چند لحظه بعد در اتاقش دوباره باز شد.
این بار مادر و پدرش وارد شدند.
مادرش لبخند آرامی زد.
— «میتونیم یه لحظه حرف بزنیم؟»
سوآ روی تخت نشست.
— «درباره چی؟»
بابایش چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام پرسید:
— «تو واقعاً ولیعهد رو دوست داری؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
مادرش کنار او نشست.
— «لازم نیست خجالت بکشی فقط میخوایم بدونیم.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
بعد آهسته گفت:
— «آره.»
پدرش پرسید:
— چقدر جدی؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «اونقدر که وقتی فکر کردم ممکنه بلایی سرش بیاد…حاضر شدم ازش متنفر به نظر بیام.»
مادرش دستش را گرفت.
— «پس واقعاً دوستش داری.»
سوآ آرام سر تکان داد.
پدرش نفس عمیقی کشید.
— «میدونی زندگی کنار یه ولیعهد ساده نیست.»
سوآ گفت:
— میدونم.
بعد مادرش با لبخند گفت:
— «ولی یه چیزی رو باید بگم.»
سوآ نگاهش کرد.
مادرش گفت:
— «اون پسر…وقتی درباره ازدواج با تو حرف زد، حتی یه لحظه تردید نداشت.»
پدرش هم آرام گفت:
— «منم دیدم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند خیلی کوچکی زد.
اما دلش گرم شد.
شاید… برای اولین بار بعد از مدتها.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۸: مهمانیای که طولانی شد
چند لحظه بعد از قبول کردن مبارزه، سکوت کوتاهی سر میز افتاد.
بعد جیهوپ با اخم گفت:
— «خیلی هم خوب.»
— «فردا میفهمیم چقدر مردی.»
جونگکوک خیلی آرام لقمهای خورد.
— «منتظرم.»
سوآ با حرص نگاهشان کرد.
— «شما دوتا واقعاً عقل ندارید.»
بابای سوآ آهی کشید.
— «من فقط میخواستم یه شام آروم بخوریم.»
مادر سوآ خندید.
— «خب حداقل شام سرگرمکنندهای شد.»
جیهوپ هنوز با شک به جونگکوک نگاه میکرد.
— «یه سؤال دیگه.»
جونگکوک ابرو بالا برد.
— «هنوز ادامه داره؟»
— «آره.»
— «بپرس.»
جیهوپ گفت:
— «فردا صبح قراره مبارزه کنیم.»
— «پس امشب برمیگردی قصر؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
— «نه.»
سوآ اخم کرد.
— «نه یعنی چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «چون فردا قرار داریم…»
با خونسردی ادامه داد:
— «امشب اینجا میمونم.»
چند ثانیه سکوت مرگبار ایجاد شد.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— «چی؟!»
جیهوپ با ناباوری گفت:
— «کجا میمونی؟»
جونگکوک خیلی طبیعی گفت:
— «همینجا.»
بابای سوآ سرفه کرد.
مادر سوآ با تعجب گفت:
— «یعنی… شب رو؟»
جونگکوک سر تکان داد.
— «بله.»
سوآ با حرص گفت:
— «نه!»
جونگکوک خونسرد جواب داد:
— «چرا؟ فردا صبح زود باید بریم باشگاه رفت و آمد از قصر وقت تلف میکنه.»
جیهوپ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با اخم گفت:
— «خیلی خب.»
سوآ با شوک برگشت سمتش.
— «چی یعنی خیلی خب؟!»
جیهوپ گفت:
— «امشب میمونه.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «چیییی؟!»
جیهوپ ادامه داد:
— «ولی…»
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— «تحت نظارت من.»
جونگکوک خندید.
— «میترسی خواهرتو بدزدم؟»
جیهوپ با اخم گفت:
— «بیشتر از اون چیزی که فکر کنی.»
مادر سوآ گفت:
— «خب پس امشب مهمان ما هستید ولیعهد.»
جونگکوک مودبانه سر خم کرد.
— «ممنونم.»
سوآ زیر لب غر زد.
— «باورم نمیشه این اتفاق داره میفته.»
چند ساعت بعد…
همه آماده خواب شده بودند.
سوآ وارد اتاقش شد و نفس راحتی کشید.
— «بالاخره یکم سکوت…»
همان لحظه صدای آرامی از راهرو آمد.
در اتاق کمی باز شد.
جونگکوک سرش را داخل آورد.
با لبخند شیطنتآمیز گفت:
— «سلام.»
سوآ با تعجب گفت:
— «تو اینجا چیکار میکنی؟!»
جونگکوک آرام داخل آمد.
— «گفتم قبل خواب ببینمت.»
سوآ دست به کمر زد.
— «الان برگرد اتاقت.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «دلم برات تنگ شده بود.»
سوآ خندید.
سوآ خواست چیزی بگوید که ناگهان صدایی از پشت جونگکوک آمد.
— «کجاااااااااااااااا؟!»
دست بزرگی از پشت یقه جونگکوک را گرفت.
جونگکوک همانطور که کشیده میشد گفت:
— «اوه…»
جیهوپ با اخم او را عقب کشید.
— «فکر کردی چون امشب اینجایی میتونی بری اتاق خواهرم؟»
جونگکوک گفت:
— «فقط میخواستم...»
جیهوپ حرفش را برید.
— «عمراً.»
— «من هیچوقت تو رو با خواهرم تو یه اتاق تنها نمیذارم.»
بعد یقهاش را کشید.
— «بیا بیرون.»
جونگکوک در حالی که کشیده میشد گفت:
— «این رفتار با ولیعهد کشوره؟»
جیهوپ با خونسردی گفت:
— «الان فقط یه مزاحم شبانهای.»
سوآ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
زد زیر خنده.
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «خیلی بامزهست؟»
سوآ بین خنده گفت:
— «یکم.»
جیهوپ جونگکوک را به سمت اتاق خودش کشید.
— «امشب تو اتاق من میخوابی.»
جونگکوک گفت:
— «این خیلی عجیب نیست؟»
— «برای من نه.»
در اتاق بسته شد.
سوآ هنوز خندهاش بند نیامده بود.
اما چند لحظه بعد در اتاقش دوباره باز شد.
این بار مادر و پدرش وارد شدند.
مادرش لبخند آرامی زد.
— «میتونیم یه لحظه حرف بزنیم؟»
سوآ روی تخت نشست.
— «درباره چی؟»
بابایش چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام پرسید:
— «تو واقعاً ولیعهد رو دوست داری؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
مادرش کنار او نشست.
— «لازم نیست خجالت بکشی فقط میخوایم بدونیم.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
بعد آهسته گفت:
— «آره.»
پدرش پرسید:
— چقدر جدی؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «اونقدر که وقتی فکر کردم ممکنه بلایی سرش بیاد…حاضر شدم ازش متنفر به نظر بیام.»
مادرش دستش را گرفت.
— «پس واقعاً دوستش داری.»
سوآ آرام سر تکان داد.
پدرش نفس عمیقی کشید.
— «میدونی زندگی کنار یه ولیعهد ساده نیست.»
سوآ گفت:
— میدونم.
بعد مادرش با لبخند گفت:
— «ولی یه چیزی رو باید بگم.»
سوآ نگاهش کرد.
مادرش گفت:
— «اون پسر…وقتی درباره ازدواج با تو حرف زد، حتی یه لحظه تردید نداشت.»
پدرش هم آرام گفت:
— «منم دیدم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند خیلی کوچکی زد.
اما دلش گرم شد.
شاید… برای اولین بار بعد از مدتها.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۲.۰k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط