yek tarafe : 13

لبمو به دندون گرفتم سرمو بالا گرفتم و متوجه نگاه خیره‌اش شدم از اون موقع‌هایی بود که کاملا تصادفی نگاهت به نگاه یکی می‌افتاد اینطور نبود که اون به نگاه خیره من به دستهاش زل زده باشه و با این وجود پوستم از حس نگاهی که به بدنم دوخته شده بود میسوخت روی صندلیم جابه‌جا شدم و پاهامو روی هم انداختم.
قبل از اینکه خیلی وضعیت کش پیدا کنه، نوبت به من رسید
+ من لیلا ام لیلا رابینسون.
نگاه متمرکزش چند ثانیه بیشتر از بقیه روم مکث کرد :
_ چرا میخوای کلاس مقدمات ی اشعار رو برداری خانوم رابینسون؟
عالی شد اولین سوالش چیزی بود که هیچ نظری راجع بهش نداشتم شاید باید میگفتم مشاور روانشناسم پیشنهاد کرده که یه کار جدید رو امتحان کنم و حالا اینجا بودم ولی دلم نمیخواست بدونه که من یه دیوونه ام
قلبم اشاره کرد ما دیوونه نیستیم
سر جام راست نشستم و گلومو صاف کردم:
+ خب، چون جالبه من شعر گفتن رو دوست دارم
_ چیشو دوست داری؟
نفسم داخل سینه ام خیز برداشت ولی به دهنم نرسید اگه میخواستم به این سوال فکر کنم برای یه لحظه هم نمیتونستم بازدمم رو بیرون بدم زیر میکروسکوپ قرار گرفته بودم و از این موقعیت متنفر بودم حس میکردم همه دارن قضاوتم میکنند
حسی که تو خونه داشتم دلم میخواست ناپدید بشم ولی مثل همیشه، چونه امو بالا دادم و بدون اینکه پلک بزنم چشم‌هامو به روبه‌رو دوختم سوال داخل ذهنم جا افتاد و به یه نتیجه رسیدم: + کلمات رو
یه ابروشو با تمسخر بالا انداخت: _ عه؟
عوضی
ادامه دادم:
+ مثل متن آهنگی که موسیقی نداره غرق شدن تو موسیقی آسونه ولی چیزی که تو رو محدود میکنه متنشه باعث میشه ذهنت فعال باقی بمونه مجبوری بهش توجه کنی و بارها و بارها گوش بدی تا ناگفته‌ها رو بفهمی
سری تکون دادم و با تحلیل خودم موافقت کردم
+ آره برای همین شعر رو دوست دارم به خاطر کلماتشه من رو محدود میکنه
سکوت در فضا حاکم شد هیچکس حتی نفس نمیکشید یا شاید فقط من نمیکشیدم هیچوقت به متن آهنگ اینطوری نگاه نکرده بودم ولی شاید درست بود کلمات، اشعار، متون و آهنگها مگه همشون یکی نبودند؟
پروفسور با همون حالتی که قبلا به کتاب و سیگارش خیره شده بود بهم نگاه میکرد قدرت کنترلش تیک تاک میکرد و من ترسیده بودم درواقع... هیجانزده شده بودم واکنشی که خیلی برام غریبه بود
بلاخره نگاهش رو چرخوند
_ بیاید درباره برنامه درسی صحبت کنیم
نفس راحتی کشیدم
این مرد به خوبی میتونست خودش رو کنترل کنه البته اگه سیگار کشیدنش رو در نظر نگیریم باید ازش یاد بگیرم باید توی این کلاس ثبت نام کنم حداقل کارا خوشحال میشد
پروفسور میزش رو دور زد و از کشو یه دسته کاغذ درآورد کپی برنامه درسی
یکی رو خودش برداشت و بقیه رو به دست اِما داد برای چند دقیقه، کلاس با صدای برگه‌هایی که دست به دست میشدند و خودکارهایی که به هم میخوردند پر شد.
برگه به دستم رسید و بالافاصله نگاهش کردم اسمش گوشه سمت راست برگه به همراه شماره دفتر و ساعتهای حضورش به چشم میخورد
جئون جونگکوک
جونگکوک
پروفسور جئون
خم شدم و یه خودکار از داخل کیفم درآوردم و زیر اسمش خط کشیدم یه بار ، دو بار ، سه بار با رنگ بنفش اکلیلی بعد دورش یه دایره کشیدم به دست‌هام دستور دادم که بس کنند ولی قبول نمیکردند حتی با عصبانیت بیشتر نوک خودکار رو داخل کاغذ فشار میدادند

های خوشگلا اینم از پارت جدید لايک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
دیدگاه ها (۴)

yek tarafe : ۱۲

yek tarafe part : 11

رمان فیک پارت 13نشنیدم پس 3قدم رفتم جلو که یهو یه بشکن زدو گ...

شاید از تولد گذشته باشه شاید فک کنید که این پست دیگه واسه چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط