yek tarafe part : 15
کمی بیشتر بحث کردند و دلیل رفتارهاشون برام روشن شد. من یه جورایی بعد از چندین سال تمرین کردن متخصص بو کشیدن دل شکستگی و عشق یکطرفه بودم اِما عاشق دیلن بود ولی اون نمیدونست و اون نگاه محتاط؟ اِما بهم حسودی میکرد به من، دختری که مثله یه تیکه آشغال دور انداخته شده بود. دلم میخواست بهش بگم نیازی نیست از چیزی بترسه من یه تهدید نبودم...شاید برای خودم ولی نه برای دیگران
به جفتشون با دقت نگاه کردم دیلن: موهای شلخته و تیره و چشمهای عسلی رنگ ی که یه جورایی جذابش کرده بود و اِما: موها و چشمهای قهوهای رنگی که با درک و فهم خاصی میدرخشیدند
اونا برای هم جفت فوق العادهای بودند به نظرم هر آدم عاشقی بهترین جفت عشقش بود
من به این چرت و پرتها که یه آدم بهتری برای تو اون بیرون وجود داره اعتقاد نداشتم من آدم بهتری رو نمیخواستم من کسی رو میخواستم که عاشقش بودم
و اینم از قلب خودخواهم داره با عصبانیت و استیصال خودشو به در و دیوار قفسه سینه ام میکوبه
چرا جونگکوک ما رو دوست نداره؟
با صدای قدمهایی که از پشت بلند میشد به عقب برگشتیم.
توماس از کلاس خارج شد قد بلند و دست نیافتنی به زور نگاهی به طرفمون انداخت. با گذشتن از کنارمون، انرژی بدنش بهم منتقل شد و تموم موهای بدنم سیخ شدند. به سمت انتهای راهرو و پلهها رفت و دو تا یکی ازشون پایین رفت
دیلن نفسش رو با صدا بیرون داد :
> اون مرد... کسی که انتظارشو داشتم نبود.
اِما اخمی کرد و دست به سینه شد :
£ فقط من فکر میکنم اون خیلی خسته کنندست یا شما هم موافقین؟ هیچ شباهتی به اون چیزی که امی دوار بودم باشه نداره فکر میکردم دوستانه برخورد کنه یا حداقل جواب سوال هامو بده. میدونین، خیلی هیجان داشتم که از خودش چیزی یاد بگیرم.
دیلن با شوخی موهاشو بهم ریخت و اِما دستشو کنار زد
> بهت گفته بودم که. تو زیادی ازش توقع داشتی اِمی اون فقط یه مرده که شعر مینویسه.
اِما عصبی شد :
£ فقط یه مرد! روحتم خبر نداره که چقدر آدم فوق العادهایه اون یکی از بهترین شاعرهایی که در حال حاضر وجود داره. میدونی چند تا جایزه برده؟ اون جادوییه
دیلن به سمتم چرخید:
> واقعا نیست. اِما یه ذره ازش خوشش میاد فقط همین
£ نخیر خوشم نمیاد
چشمهای دیلن با دیدن عصبانیت اِما برق زد اونم اِما رو دوست داشت فقط خودش هنوز نمیدونست.
دوباره شروع به بحث کردند و من به این نتیجه رسیدم که نوع رابطشون این شکلی بود. و این ها تشریفات مقدسی بود که من داخلش یه مزاحم به حساب میاومدم کم کم میخواستم معذرت خواهی کنم و برم که صدای کوبیدن قدمهایی از طبقه دوم توجه سه تامون رو جلب کرد.
داخل خودم جمع شدم و پرسیدم : + صدای چیه؟
دیلن جواب داد:
> بچههای تئاتر امروز توی اتاق کنفرانس طبقه بالا جمع شدن وقتهایی که تمرین دارن و سالن اجتماعات خالی نیست میرن اونجا
+ عجب
تحت تاثیر قرار گرفته بودم
+ اینجا دانشجوی تئاتر دارین؟
اِما خندید
£ آره اینجا لبرینته. ما همه جور آدم هنری و خرخونی داریم
•❥•----------•🖤✨️•---------•❥•
بعد از انحرافی که به سمت محوطه شمالی داشتم، به سرعت به واقعیت برگشتم با خماری عجیبی بقیه کلاسهامو گذروندم.
یک لحظه تو کلاس بودم و لحظه ی بعد یه جای دیگه عجیب بود
با تموم شدن روز، من همچنان اسیر اون چشمهای آتشینی بودم
که به دنیا از پشت مه مشکی رنگ ی نگاه میکردند
”اون جادوییه“
نمیدونم چرا ولی این کلمه به شدت روم تاثیر گذاشته بود. وقتی همه کلاسهام تموم شدند و به خودم اومدم، داخل کتابخونه بودم این دفعه نمیخواستم کتاب ی بخرم یا چیزی رو جابهجا کنم میخواستم اون رو با کلماتش بشناسم
اسم کتابش آنستازیا بود: گزیدهای از اشعارش. با توجه به ویکیپدیا، این اولین کتاب کامل اشعارش بود تقریبا یه سال پیش نشر شده بود و از اون موقع به عنوان یکی از بهترین کتابهای شعر سال انتخاب شده و چندتا جایزه برده بود. اگه دقیقتر بگم اون در سن بیست و نه سالگی جوونترین دریافت کننده بورس مکلئود بود
کتاب نازک و نسخه چاپیاشو به دست گرفتم.
صفحاتش سفید بود و اشعار با حروف پررنگ مشکی داخلش
همونطور که آهنگ ”جین آبی“ لانا تو گوشم نوشته شده بودند
پخش میشد صفحاتشو ورق زدم
های خوشگلا اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه ستاره های خوشگل من ⭐️
به جفتشون با دقت نگاه کردم دیلن: موهای شلخته و تیره و چشمهای عسلی رنگ ی که یه جورایی جذابش کرده بود و اِما: موها و چشمهای قهوهای رنگی که با درک و فهم خاصی میدرخشیدند
اونا برای هم جفت فوق العادهای بودند به نظرم هر آدم عاشقی بهترین جفت عشقش بود
من به این چرت و پرتها که یه آدم بهتری برای تو اون بیرون وجود داره اعتقاد نداشتم من آدم بهتری رو نمیخواستم من کسی رو میخواستم که عاشقش بودم
و اینم از قلب خودخواهم داره با عصبانیت و استیصال خودشو به در و دیوار قفسه سینه ام میکوبه
چرا جونگکوک ما رو دوست نداره؟
با صدای قدمهایی که از پشت بلند میشد به عقب برگشتیم.
توماس از کلاس خارج شد قد بلند و دست نیافتنی به زور نگاهی به طرفمون انداخت. با گذشتن از کنارمون، انرژی بدنش بهم منتقل شد و تموم موهای بدنم سیخ شدند. به سمت انتهای راهرو و پلهها رفت و دو تا یکی ازشون پایین رفت
دیلن نفسش رو با صدا بیرون داد :
> اون مرد... کسی که انتظارشو داشتم نبود.
اِما اخمی کرد و دست به سینه شد :
£ فقط من فکر میکنم اون خیلی خسته کنندست یا شما هم موافقین؟ هیچ شباهتی به اون چیزی که امی دوار بودم باشه نداره فکر میکردم دوستانه برخورد کنه یا حداقل جواب سوال هامو بده. میدونین، خیلی هیجان داشتم که از خودش چیزی یاد بگیرم.
دیلن با شوخی موهاشو بهم ریخت و اِما دستشو کنار زد
> بهت گفته بودم که. تو زیادی ازش توقع داشتی اِمی اون فقط یه مرده که شعر مینویسه.
اِما عصبی شد :
£ فقط یه مرد! روحتم خبر نداره که چقدر آدم فوق العادهایه اون یکی از بهترین شاعرهایی که در حال حاضر وجود داره. میدونی چند تا جایزه برده؟ اون جادوییه
دیلن به سمتم چرخید:
> واقعا نیست. اِما یه ذره ازش خوشش میاد فقط همین
£ نخیر خوشم نمیاد
چشمهای دیلن با دیدن عصبانیت اِما برق زد اونم اِما رو دوست داشت فقط خودش هنوز نمیدونست.
دوباره شروع به بحث کردند و من به این نتیجه رسیدم که نوع رابطشون این شکلی بود. و این ها تشریفات مقدسی بود که من داخلش یه مزاحم به حساب میاومدم کم کم میخواستم معذرت خواهی کنم و برم که صدای کوبیدن قدمهایی از طبقه دوم توجه سه تامون رو جلب کرد.
داخل خودم جمع شدم و پرسیدم : + صدای چیه؟
دیلن جواب داد:
> بچههای تئاتر امروز توی اتاق کنفرانس طبقه بالا جمع شدن وقتهایی که تمرین دارن و سالن اجتماعات خالی نیست میرن اونجا
+ عجب
تحت تاثیر قرار گرفته بودم
+ اینجا دانشجوی تئاتر دارین؟
اِما خندید
£ آره اینجا لبرینته. ما همه جور آدم هنری و خرخونی داریم
•❥•----------•🖤✨️•---------•❥•
بعد از انحرافی که به سمت محوطه شمالی داشتم، به سرعت به واقعیت برگشتم با خماری عجیبی بقیه کلاسهامو گذروندم.
یک لحظه تو کلاس بودم و لحظه ی بعد یه جای دیگه عجیب بود
با تموم شدن روز، من همچنان اسیر اون چشمهای آتشینی بودم
که به دنیا از پشت مه مشکی رنگ ی نگاه میکردند
”اون جادوییه“
نمیدونم چرا ولی این کلمه به شدت روم تاثیر گذاشته بود. وقتی همه کلاسهام تموم شدند و به خودم اومدم، داخل کتابخونه بودم این دفعه نمیخواستم کتاب ی بخرم یا چیزی رو جابهجا کنم میخواستم اون رو با کلماتش بشناسم
اسم کتابش آنستازیا بود: گزیدهای از اشعارش. با توجه به ویکیپدیا، این اولین کتاب کامل اشعارش بود تقریبا یه سال پیش نشر شده بود و از اون موقع به عنوان یکی از بهترین کتابهای شعر سال انتخاب شده و چندتا جایزه برده بود. اگه دقیقتر بگم اون در سن بیست و نه سالگی جوونترین دریافت کننده بورس مکلئود بود
کتاب نازک و نسخه چاپیاشو به دست گرفتم.
صفحاتش سفید بود و اشعار با حروف پررنگ مشکی داخلش
همونطور که آهنگ ”جین آبی“ لانا تو گوشم نوشته شده بودند
پخش میشد صفحاتشو ورق زدم
های خوشگلا اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه ستاره های خوشگل من ⭐️
- ۲۳۰
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط