Forbidden Moon (7)
Forbidden Moon (7)
ویو لیا
چند ثانیه فقط به در خیره موندم.
ضربهها پشت سر هم ادامه داشتن.
تق!
تق!
تق!
انگار هر کسی پشت در بود، اصلاً حوصله صبر کردن نداشت.
گردنبند رو روی میز گذاشتم و سریع به سمت در رفتم.
همین که بازش کردم، شوکه شدم.
جونگکوک بود.
نفسش آروم بود اما نگاهش نه.
برای اولین بار، اون خونسردی همیشگی توی چشمهاش دیده نمیشد.
— جونگکوک؟
نگاهش مستقیم روی صورتم نشست.
— حالت خوبه؟
اخم کردم.
— آره... چرا نباید خوب باشم؟
چند لحظه ساکت موند.
انگار داشت مطمئن میشد واقعاً سالمم.
بعد نگاهش از کنارم رد شد و داخل خونه رو بررسی کرد.
— کسی اینجا اومده؟
— نه.
— مطمئنی؟
— آره.
کمکم داشتم کلافه میشدم.
— اصلاً چی شده؟
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
اما جواب نداد.
---
ویو جونگکوک
همین که بوی اون گردنبند رو حس کردم، فهمیدم دیر رسیدم.
خیلی دیر.
لعنتی.
نگاهم روی میز افتاد.
و دقیقاً همون چیزی رو دیدم که ازش میترسیدم.
گردنبند ماه.
فکم منقبض شد.
لیا متوجه نگاه من شد.
— اینو میگی؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، گردنبند رو برداشت.
همون لحظه یه باد سرد از پنجره وارد خونه شد.
تمام بدنم منقبض شد.
این عادی نبود.
اصلاً عادی نبود.
---
ویو لیا
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
— اونو بذار زمین.
پلک زدم.
— چی؟
— گردنبند رو بذار زمین.
— چرا؟
نگاهش تاریک شد.
— فقط انجامش بده.
واقعاً داشت حرصم رو درمیآورد.
— تو همیشه اینجوری حرف میزنی؟
— لیا.
— نه. اول بگو چی شده.
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقه بالا بلند شد.
هر دومون خشکمون زد.
صدای وحشتناکی بود.
انگار چیزی وارد خونه شده باشه.
قلبم فرو ریخت.
— این دیگه چی بود؟
جونگکوک بدون جواب دادن از کنارم رد شد.
و با سرعت به سمت پلهها رفت.
---
ویو جونگکوک
بوی غریبه.
بوی دشمن.
تمام خونه رو پر کرده بود.
و این بدترین خبری بود که میتونستم بگیرم.
چون اگه اونها لیا رو پیدا کرده بودن...
یعنی زمانمون رو به اتمام بود.
آروم از پلهها بالا رفتم.
تمام حواسم جمع بود.
اما وقتی به راهرو رسیدم...
هیچکس اونجا نبود.
فقط پنجره شکسته.
و یه علامت عجیب روی دیوار.
علامتی که باعث شد خون توی رگهام یخ بزنه.
کایروس.
اونها بالاخره پیداش کرده بودن.
---
ویو لیا
از پایین داد زدم:
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
— جونگکوک!
این بار صدای قدمهاش رو شنیدم.
چند ثانیه بعد از پلهها پایین اومد.
اما چهرهش از همیشه سردتر بود.
خیلی سردتر.
— چی شده؟
سکوت کرد.
— جونگکوک.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
بعد آروم گفت:
— از امروز به بعد...
تنهایی وارد جنگل نشو.
اخم کردم.
— چرا؟
— چون دیگه امن نیست.
قبل از اینکه سؤال بعدی رو بپرسم، برگشت و به سمت در رفت.
اما این بار...
برای اولین بار حس کردم پشت اون نگاه سرد، ترس پنهان شده.
و همین بیشتر از هر چیزی منو نگران کرد.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
ویو لیا
چند ثانیه فقط به در خیره موندم.
ضربهها پشت سر هم ادامه داشتن.
تق!
تق!
تق!
انگار هر کسی پشت در بود، اصلاً حوصله صبر کردن نداشت.
گردنبند رو روی میز گذاشتم و سریع به سمت در رفتم.
همین که بازش کردم، شوکه شدم.
جونگکوک بود.
نفسش آروم بود اما نگاهش نه.
برای اولین بار، اون خونسردی همیشگی توی چشمهاش دیده نمیشد.
— جونگکوک؟
نگاهش مستقیم روی صورتم نشست.
— حالت خوبه؟
اخم کردم.
— آره... چرا نباید خوب باشم؟
چند لحظه ساکت موند.
انگار داشت مطمئن میشد واقعاً سالمم.
بعد نگاهش از کنارم رد شد و داخل خونه رو بررسی کرد.
— کسی اینجا اومده؟
— نه.
— مطمئنی؟
— آره.
کمکم داشتم کلافه میشدم.
— اصلاً چی شده؟
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
اما جواب نداد.
---
ویو جونگکوک
همین که بوی اون گردنبند رو حس کردم، فهمیدم دیر رسیدم.
خیلی دیر.
لعنتی.
نگاهم روی میز افتاد.
و دقیقاً همون چیزی رو دیدم که ازش میترسیدم.
گردنبند ماه.
فکم منقبض شد.
لیا متوجه نگاه من شد.
— اینو میگی؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، گردنبند رو برداشت.
همون لحظه یه باد سرد از پنجره وارد خونه شد.
تمام بدنم منقبض شد.
این عادی نبود.
اصلاً عادی نبود.
---
ویو لیا
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
— اونو بذار زمین.
پلک زدم.
— چی؟
— گردنبند رو بذار زمین.
— چرا؟
نگاهش تاریک شد.
— فقط انجامش بده.
واقعاً داشت حرصم رو درمیآورد.
— تو همیشه اینجوری حرف میزنی؟
— لیا.
— نه. اول بگو چی شده.
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقه بالا بلند شد.
هر دومون خشکمون زد.
صدای وحشتناکی بود.
انگار چیزی وارد خونه شده باشه.
قلبم فرو ریخت.
— این دیگه چی بود؟
جونگکوک بدون جواب دادن از کنارم رد شد.
و با سرعت به سمت پلهها رفت.
---
ویو جونگکوک
بوی غریبه.
بوی دشمن.
تمام خونه رو پر کرده بود.
و این بدترین خبری بود که میتونستم بگیرم.
چون اگه اونها لیا رو پیدا کرده بودن...
یعنی زمانمون رو به اتمام بود.
آروم از پلهها بالا رفتم.
تمام حواسم جمع بود.
اما وقتی به راهرو رسیدم...
هیچکس اونجا نبود.
فقط پنجره شکسته.
و یه علامت عجیب روی دیوار.
علامتی که باعث شد خون توی رگهام یخ بزنه.
کایروس.
اونها بالاخره پیداش کرده بودن.
---
ویو لیا
از پایین داد زدم:
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
— جونگکوک!
این بار صدای قدمهاش رو شنیدم.
چند ثانیه بعد از پلهها پایین اومد.
اما چهرهش از همیشه سردتر بود.
خیلی سردتر.
— چی شده؟
سکوت کرد.
— جونگکوک.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
بعد آروم گفت:
— از امروز به بعد...
تنهایی وارد جنگل نشو.
اخم کردم.
— چرا؟
— چون دیگه امن نیست.
قبل از اینکه سؤال بعدی رو بپرسم، برگشت و به سمت در رفت.
اما این بار...
برای اولین بار حس کردم پشت اون نگاه سرد، ترس پنهان شده.
و همین بیشتر از هر چیزی منو نگران کرد.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۸۰۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط