{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (8)

Forbidden Moon (8)

ویو لیا

بعد از رفتن جونگکوک، خونه ساکت‌تر از همیشه شده بود.

اما ذهن من اصلاً ساکت نبود.

از امروز به بعد تنهایی وارد جنگل نشو.

همین جمله مدام توی سرم تکرار می‌شد.

اگه فقط یه گرگ معمولی دیده بودم، می‌گفتم حق داره.

اما اون نگاه...

اون ترسی که برای یه لحظه توی چشم‌هاش دیده بودم...

داستان چیز دیگه‌ای بود.

روی مبل نشستم و گردنبند رو توی دستم چرخوندم.

نور از پنجره روی فلز نقره‌ای افتاده بود.

یه حس عجیبی بهم می‌داد.

حسی که نمی‌تونستم توضیحش بدم.

انگار این گردنبند سال‌ها منتظر من بوده.


---

ویو جونگکوک

همین که از خونه دور شدم، تائه‌جون مقابلم ظاهر شد.

— دیر شده، نه؟

نگاهش کردم.

— آره.

اخماش توی هم رفت.

— مطمئنی خودشونه؟

— علامتشون روی دیوار بود.

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.

سکوتی سنگین.

تائه‌جون زیر لب لعنتی گفت.

— پس کایروس فهمیده.

— هنوز نه.

— جونگکوک...

— هنوز مطمئن نیست.

اما من مطمئن بودم.

دیر یا زود پیداش می‌کردن.

و اون روز، همه‌چیز تغییر می‌کرد.


---

ویو لیا

شب دوباره خوابم نبرد.

برای همین از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم.

یه لیوان آب خوردم و کنار پنجره ایستادم.

ماه کامل بین ابرها دیده می‌شد.

زیبا بود.

اما یه لحظه...

یه سایه از بین درخت‌ها رد شد.

نفسم بند اومد.

چشمامو ریز کردم.

دوباره همون سایه.

این بار مطمئن بودم خیالاتی نشده.

یکی اون بیرون بود.

یه نفر داشت خونه رو زیر نظر می‌گرفت.

دستم ناخودآگاه روی گوشی رفت.

باید زنگ می‌زدم؟

به پلیس؟

یا...

ناگهان اون سایه از بین درخت‌ها بیرون اومد.

قلبم از حرکت ایستاد.

اما چند ثانیه بعد نفس راحتی کشیدم.

جونگکوک بود.

روی تپه روبه‌روی خونه ایستاده بود.

و مستقیم به سمت خونه نگاه می‌کرد.

اخم کردم.

— این دیگه چشه؟


---

ویو جونگکوک

بوی غریبه هنوز اطراف خونه بود.

برای همین نرفته بودم.

تا وقتی مطمئن نمی‌شدم خطری تهدیدش نمی‌کنه، نمی‌تونستم برگردم.

باد آرومی وزید.

همون لحظه حس کردم کسی نگاهم می‌کنه.

سرم رو بلند کردم.

لیا پشت پنجره ایستاده بود.

لعنتی.

متوجه حضورم شده بود.

برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم.

بعد ناگهان پرده رو کنار زد و پنجره رو باز کرد.

— تو اونجایی؟

صدای بلندش توی سکوت شب پیچید.

چشمامو بستم.

عالی شد.

دقیقاً چیزی که لازم داشتم.


---

ویو لیا

— جونگکوک!

این بار بلندتر صداش زدم.

چند ثانیه بعد بالاخره راه افتاد و به سمت خونه اومد.

وقتی رسید، دست به سینه مقابلم ایستاد.

— چی شده؟

با ناباوری نگاهش کردم.

— چی شده؟

— آره.

— نصفه شب جلوی خونه من وایستادی بعد می‌پرسی چی شده؟

برای اولین بار دیدم گوشه لبش خیلی کم تکون خورد.

انگار داشت جلوی خندیدنش رو می‌گرفت.

— فقط مطمئن می‌شدم حالت خوبه.

چند ثانیه ساکت شدم.

این جواب رو انتظار نداشتم.

اصلاً انتظار نداشتم.

جونگکوک هم انگار متوجه شد چی گفته.

چون نگاهش رو از من گرفت.

و برای اولین بار...

سکوت بینمون عجیب نبود.

گرم بود.

...

ادامه دارد...

شرط:
20 بازنشر
8 فالوور

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۱)

Forbidden Moon (7)ویو لیاچند ثانیه فقط به در خیره موندم.ضربه...

فالوشه؟ https://wisgoon.com/ggkcggkcic

Forbidden Moon (5)ویو لیااز وقتی جونگکوک رفته بود، یه سؤال م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط