بیوگرافی کوهانا تاکانا
تو آبی ترین اتفاق زندگی منی چه باشی چه نباشی...
•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸
کوهانا در خانوادهای فقیر و بینام به دنیا اومد
خانوادهای که نه اعتبار خاصی داشتن نه کسی آنها را جدی میگرفت
اون از کودکی دختری بسیار پرانرژی پرحرف و غیرقابلکنترل بود
وقتی بچههای دیگر آرام گوشهای مینشستن کوهانا وسط حیاط میچرخید آواز میخوند و از پارچههای کهنه برای خودش لباسهای نمایشی میدوخت و برای آدمهای خیالی اجرا میکرد
مادرش هم با خستگی بهش میگفت:
«تو انگار برای این خونه زیادی درخشانی...»
کوهانا این جمله را به عنوان تعریف میدید
اما حقیقت این بود که خانوادهاش از روحیهی او خسته میشدن
او بیش از حد بلند حرف میزد بیش از حد میخندید بیش از حد دیده میشد
با این حال کوهانا یک استعداد عجیب داشت:
اون میتوانست فقط با حرکت دستها چرخش بدن و حالت صورتش مردم را وادار کند نگاهش بکنن
در حدود ده سالگی یک گروه کوچک دورهگرد نمایشی از روستای آنها رد شد
از همان روز هرچیزی را تبدیل به نمایش میکرد
حرف زدنش نمایشی بود
گریهاش نمایشی بود
!حتی وقتی تنها بود برای سایههای دیوار اجرا میکرد
اون گلهای وحشی کنار جاده را میچید و گلبرگهایشان را روی موهایش میریخت و وانمود میکرد در بزرگترین صحنهی شهر ایستاده
ولی زندگی واقعی مهربون نبود
پدرش مردی سرد و عبوس بود که اعتقاد داشت دختر باید ساکت مفید و بیدردسر باشد
هر بار که کوهانا میرقصید اون با صدایی خشک میگفت:
«این کارا شکم کسی رو سیر نمیکنه.»
با بزرگتر شدنش زیبایی کوهانا کمکم بیشتر به چشم اومد
اما این زیبایی هم برایش آرامش نیاورد
او شبها در تنهایی کنار جوی آب یا در زمینهای خالی برای ماه میرقصید
هر بار گلبرگی از گلهای وحشی جدا میشد و روی شانهاش میافتاد، لبخند میزد و زیرلب میگفت:
«شماها منو میفهمین مگه نه؟»
وقتی حدود هجده ساله بود به یک گروه نمایشی محلی نزدیک شد و با هزار خواهش از آنها خواست اجازه دهند در اجرایی کوچک شرکت کند
و آنها قبول کردن
اما همان شب، وقتی اجرا تمام شد زن صاحبخانهای که گروه در آن اقامت داشت گردنبند گرانقیمتی را گم کرد
هیچکس مدرکی نداشت اما چون کوهانا“غریبه” بود، چون “زیادی مشتاق” بود چون “از اول هم عجیب بود” انگشت اتهام سمت او رفت
هرچه قسم خورد بیگناه است کسی باورش نکردن
او را در میان توهین هلدادن و تحقیر از آنجا بیرون کرد
کوهانا بیرون شهر با بدنی زخمی و لباس های پاره به ماه خیره شد
زیر لب میگفت:
«من فقط میخواستم دیده بشم… همین.»
در همان شب موزان کیبوتسوجی او را دید
موزان در او چیزی دید که برایش جالب بود:
ترکیبی از زیبایی... نیاز شدید به دیده شدن و زخمی عمیق که اگر درست تغذیه میشد میتوانست به هیولایی فوقالعاده بدل شود
و بعد اولین کسانی که سر راهش قرار گرفتند را کشت
نه از گرسنگی صرف بلکه از خشم
تمام افراد نمایش را کشت
او قربانیانش را اغلب مستقیم شکار نمیکرد
اول با آنها حرف میزد بازی میکرد میخندید و دورشان گلبرگ میریخت
•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸•🫐⃟⃞🌸
کوهانا در خانوادهای فقیر و بینام به دنیا اومد
خانوادهای که نه اعتبار خاصی داشتن نه کسی آنها را جدی میگرفت
اون از کودکی دختری بسیار پرانرژی پرحرف و غیرقابلکنترل بود
وقتی بچههای دیگر آرام گوشهای مینشستن کوهانا وسط حیاط میچرخید آواز میخوند و از پارچههای کهنه برای خودش لباسهای نمایشی میدوخت و برای آدمهای خیالی اجرا میکرد
مادرش هم با خستگی بهش میگفت:
«تو انگار برای این خونه زیادی درخشانی...»
کوهانا این جمله را به عنوان تعریف میدید
اما حقیقت این بود که خانوادهاش از روحیهی او خسته میشدن
او بیش از حد بلند حرف میزد بیش از حد میخندید بیش از حد دیده میشد
با این حال کوهانا یک استعداد عجیب داشت:
اون میتوانست فقط با حرکت دستها چرخش بدن و حالت صورتش مردم را وادار کند نگاهش بکنن
در حدود ده سالگی یک گروه کوچک دورهگرد نمایشی از روستای آنها رد شد
از همان روز هرچیزی را تبدیل به نمایش میکرد
حرف زدنش نمایشی بود
گریهاش نمایشی بود
!حتی وقتی تنها بود برای سایههای دیوار اجرا میکرد
اون گلهای وحشی کنار جاده را میچید و گلبرگهایشان را روی موهایش میریخت و وانمود میکرد در بزرگترین صحنهی شهر ایستاده
ولی زندگی واقعی مهربون نبود
پدرش مردی سرد و عبوس بود که اعتقاد داشت دختر باید ساکت مفید و بیدردسر باشد
هر بار که کوهانا میرقصید اون با صدایی خشک میگفت:
«این کارا شکم کسی رو سیر نمیکنه.»
با بزرگتر شدنش زیبایی کوهانا کمکم بیشتر به چشم اومد
اما این زیبایی هم برایش آرامش نیاورد
او شبها در تنهایی کنار جوی آب یا در زمینهای خالی برای ماه میرقصید
هر بار گلبرگی از گلهای وحشی جدا میشد و روی شانهاش میافتاد، لبخند میزد و زیرلب میگفت:
«شماها منو میفهمین مگه نه؟»
وقتی حدود هجده ساله بود به یک گروه نمایشی محلی نزدیک شد و با هزار خواهش از آنها خواست اجازه دهند در اجرایی کوچک شرکت کند
و آنها قبول کردن
اما همان شب، وقتی اجرا تمام شد زن صاحبخانهای که گروه در آن اقامت داشت گردنبند گرانقیمتی را گم کرد
هیچکس مدرکی نداشت اما چون کوهانا“غریبه” بود، چون “زیادی مشتاق” بود چون “از اول هم عجیب بود” انگشت اتهام سمت او رفت
هرچه قسم خورد بیگناه است کسی باورش نکردن
او را در میان توهین هلدادن و تحقیر از آنجا بیرون کرد
کوهانا بیرون شهر با بدنی زخمی و لباس های پاره به ماه خیره شد
زیر لب میگفت:
«من فقط میخواستم دیده بشم… همین.»
در همان شب موزان کیبوتسوجی او را دید
موزان در او چیزی دید که برایش جالب بود:
ترکیبی از زیبایی... نیاز شدید به دیده شدن و زخمی عمیق که اگر درست تغذیه میشد میتوانست به هیولایی فوقالعاده بدل شود
و بعد اولین کسانی که سر راهش قرار گرفتند را کشت
نه از گرسنگی صرف بلکه از خشم
تمام افراد نمایش را کشت
او قربانیانش را اغلب مستقیم شکار نمیکرد
اول با آنها حرف میزد بازی میکرد میخندید و دورشان گلبرگ میریخت
- ۱.۳k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط