{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک: •شبی‌در‌قلب‌مافیا•

فیک: •شبی‌در‌قلب‌مافیا•

««پارت شانزده»»

جیمین: بس چرا به من نگفتن؟
کامیلا: چون عذاب وجدان بیشتری میگرفتن
جیمین: بس چرا من تو یتیم خونه موندم؟[با گریه]
کامیلا: خود طرف خواسته بود منتظر بود بزرگ شی
جیمین: اما اونی که سرپرستی منو قبول کرد رفت خارج از کشور
کامیلا: رفت سراغ پدر و مادرت[با بغض]
جیمین: من چطور باور کنم حرفاتو
کامیلا: قبر پدر و مادرت رو کندن و خالی بوده

(کامیلا گوشیش رو در آورد و نشون داد واقعا تابوت خالی بود هیچ جنازه ای دفن نشده بود عکس پدر و مادرم توی ژاپن رو دیدم واقعا خودشون بودن.....قلب جیمین هزار تیکه شد دیگه هیچ چیز نمیتونست درستش کنه اشک هایی که از سر درد و بی کسی ریخته می‌شد و نفس های بریده و عمیقی که میکشید بند بند وجودم را عذاب میداد)

جیمین: این موضوع رو کیا میدونن؟
کامیلا: من و کالوس و کسایی که بهمون گفتن و.....
جیمین: دیگه کی؟
کامیلا: جسـ....یکا...
جیمین: از کی فهمیدید؟
کامیلا: من و کالوس یه ماهی میشه که میدونیم
جیمین: چرا زودتر بهم نگفتی؟جسیکا چی؟
کامیلا: وقت نشد بهت بگم زمان مناسب پیدا نکردم بعدش رفتی تو رابطه دیگه بدتر جسیکا از همون اول میدونست
جیمین: من با جسیکا تو رابطه نیستم یعنی چی نکنه.....

[کامیلا: از اینکه بگم یا نه مطمئن نبودم جیمین تازه عاشق شده بود و معنی زندگی رو میفهمید اگه میگفتم همه چی بهم می‌ریخت آدم وقتی عاشق میشه هر کاری می‌کنه براش، گاهی باید خیلی چیزها پنهون بمونه تا گذشته را غمگین تر و آینده را داغون تر نکنه]

کامیلا: نه ربطی به جسیکا نداره
جیمین: بس چرا اون زودتر به من نگفت؟
کامیلا: چون تازه دو ساله همدیگه رو میشناسید و به خاطر رابطتون نمی‌تونست
جیمین: ما با هم رابطه نداریم کامیلا
کامیلا: باشه راست میگی حرفتو باور میکنم
جیمین: چرا نمی‌خوای بفهمی؟
کامیلا: دیگه کامیلایی وجود نداره خدافظ
جیمین: چی داری میگی؟
کامیلا: من توی لیست سیاه یه نفر که از تو و من و جسیکا و هر کسی که فکرشو می‌کنی رتبه بالاتری داره قرار دارم به مدت میرم
جیمین: چی داری میگی؟
کامیلا: تا همین قدر بدونی کافیه مراقب خودت باش برای زخمت هم پماد و دارو مصرف کنی به موقع سه هفته دیگه خوب میشه
جیمین: تو...از کجا می‌دونی من زخمیم؟ کی به تو اطلاعات میرسونه؟
کامیلا: هیچکس باید برم

(کامیلا دوید رفت بیرون از خونه و سوار ماشین شد و به سمت خونه رفت و وسایلش رو که جمع کرده بود برداشت و به سمت فرودگاه حرکت کرد)

ادامه دارد......

««پایان پارت شانزده»»

✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
دیدگاه ها (۰)

فیک: •شبی‌در‌قلب‌مافیا•««پارت هفده:آخرین پارت»»[جیمین:...

| موضوع صفحه بعد ،تک‌پارتی |°فیک: ما هشت نفر هستیم(:( ...

نامجون شیییی قربونت برم من تولدت خیلیییییی مبارک🥹💓🫀✨

فیک: •شبی‌در‌قلب‌مافیا•««پارت پانزده»»(جیمین با جسیکا خدا...

پارت سیزدهمدر آغوش زندان که یهو گوشی ته زنگ میخوره گوشیش رو ...

پارت سیزدهمدر آغوش زندان که یهو گوشی ته زنگ میخوره گوشیش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط