ساه سفید ۲
زنگ خورد پاشودم که برم کاف که مایا ماریا داشتن بع اون پسرا میگفت
شماهم میاین اخه اون کاف خیلی غذا های خوشمز داره
پسرا سرتکون دادن ولی تهیونگ فقط داشت به من نگاه میکرد که پاشود اومد سمتم
=شما برید من با ات حرف دارم
نمیدون چرا ولی خوشم نمیاد با تهیونگ حرف بزنم چون اون به هم چیز گیر مید هم داشتن متعجب نگاهم میکردن بجز اون دوتا پسر که تهیونگ دستم کشید
1بچه ها قول میدم بهتون میگم چیشود
بعدم منو برد جای خلوت که دستم از دستش کشیدم بیرون داد زدم
+ تو اینجا چه غلتی میکنی هااا تو چند سال درست تموم شود تهیونگ داری چه گوهی میخوری
که اون عربد زد
×ادل تو بهم بگو چه گوهی میخوری دوما چرا بهم نگفتی بابات دوبار کتکت زد بعد کارای من بع تو ربطی نداره
دوبار داد زدم
+اهههه پسه کارای من به تو ربطی ندار تمام کسایی که میومدن سمتم بعد از +دوهفته ناپدید میشودن بعد منو قاتل کرد چرا چون فکر کردن دوست پسرقبلیم کشتم تهیونگ از این غیرتی بازی هات بیا بیرون خستم کردی هی بهم میگی این کار کن اون کار نکن مگ بچم اههه
رفتم توی کاف نشستم چند دقیقه بعد تهیونگ اومد
+مایا ماری یه چیز بگم ترو خدا جیغ جیغ نکنید
سر تکون دادن ادامه دادم
+راستش تهیونگ پسر
=دوست پسرت
+نهههه
%شوهرت
+نهههه
% پسرت
+نههههه
+میزارید حرفم بگم
=بگو دیگ جون به لبمون کردی
+تهیونگ پسر عممه
که مایا جیغ زد
+ایی چته وحشی
=داری حدی مگی
+ار ه
%پشمام چرا بهمون نگفتی
+الان زود بود
+باشه حالا من گشنم
%توهم که فقط بخور
+معد خودم دوست دارم بخورم مگ تو لبای دوست پسرت میخوری من چیزی میگم
%ایششش این واس گذشتس
+ به عنم خوب بود با او عن تاکسیکی رل نمیزدی
= خب حالا واس گذشتس
+باشه بابا
+چی میخورید سفارش بدم
÷بیینم این پسر کیبود
+اسمش جمین بود
که اب پرید تو گلوی جونگ کوک با نگرانی پاشودم رفتم ترفش زدم پشتش که کلی سرف کرد صورتش قرمز شود بود
+حالت خوب
اره ار خوبم
نشستم سرجام
از جمین چی میدونی
به تهیونگ چشم غر رفتم
+خب ماری چند سال با جمین بود جمین دیوانه وار ماری دوست داشت ماری هم +دیوانه وار تر از اون دوستش داشت که یه روز ماری بع جمین گفت بیا کا کنیم +جمین خب انگار مافیا بود وخیلی تاکسیکی بود ماری رو دوهفته توی اتاق خواب نگه داشت بعدم به کمک من و مایا نجاتش دادیم بچه رو
اهاا
=ات یه سوال
+چیی
%اگر یه مافیا خیلی قدرت مند بگ دوست دارم بعدم یه پسر دیگ با زندگی خیلی معمولی بگ دوست دارم کدوم انتخاب میکنی
+امممم راستش نمیدونم حالا نه مافیا اومد تو زندگیم نه پسر معمولی
÷نه ات من دیدم کلی از مافیا ها سر دست واست میشکونن
+از کجا میدونی
یه نگاهی به جونگ کوک تانداخت و گفت
=ات دوستای جمین یادت همون جیهوپ نامجون الکس و یکی دیگ
+خب
اونا سر دست واست میشکوندن که فقط باهاشون حرف بزنی
%راست میگ ات بادت وقتی حرف میزدی هم شون ساک میشودن
نه بابا فکر نکنم
%چرا تونا خیلی ترو دوست داشتن و دوست هم دارن تاز وقتی با الکس بیشتر حرف میزدی بقیه حسودی میکردن مخصوصا نامجون
+اععع
%ارهه
+پشمام
%چییی
1خب خب راستش الکس دوست بچگیم بود برای همین تهیونگ یادت
تهیون خندید گفت
×اره مگ میشه یادم بر این دوتا نیمشود از هم جدا کرد به زور میبردن خونه
1اره اره راست میگ خیلی خوش میگذشت
که هانا خانوم ادمد
*سلام بچه ها میشه بشینم پیشتون
لبم از حرص فشار دادم که خون داشت میومد وبا حرص گفتم
+بشینه
قشنگ نشست بغل جونگ کوگ (صندلی منظورم )
بعد چند دقیقه سفارش ها اومد داشتم پاستام میخوردم که چنگالم افتاد پاین دلا شودم ورش دارم که دیدم هانا جند داره پاشه میمال به اونجا جونگ کوک سرم بالا اوردم که جونگ کوک دیدم چشماش کاس خون بود دستش با چنگال مشت شود بود لب هاش اشت گاز میگرفت دوتا از دوکم هاشم باز کرد بو اصلا به من چه چنگالم ورداشت م(خب زنیک مریضی به ما میگی 🤣🤣)
داشتم تمیز میکردم چنگالم که هانا جند گفت
*عزیزم خوبی چرا
که جونگ کوک اه مردونی از دهنش بیرون اومد
-اره خوبم چرابد
بعدم پاشود اومد ترف من دستم گفت
-من با ات بایر حرف بزنم
بعد این گفت و منو کشید دنبال خودش
1هییی ولم کن
انداختم داخل ماشین و به سرعت روند تا به جای خیلی خلوت رسیدیم برای اولین بار ترسیدم نه نترسیدم ریدم چون درست زورم زیاد ولی به این قول نمیرس خندید از اون خند های ترسناک که ادم بیشتر میرید توی خودش بزگشت سمتم
-چرا کاری نکردی
+چی کار باید میکردم
- خودت به اون راه نزن فکری نفهمیدم که همچی دیدی
+داری دربار چی حرف میزنی
-اها انگار باید یادا وری کنم هانا داشت با پاش به دی....
+بسه بسه اوکی فهمیدم (اههه جای حساس بود زنیک 🤤🤤)
-خب حالا
+من راستش فکرد تو خودت وست داری برای همین کاری نکردم
داد زد
شماهم میاین اخه اون کاف خیلی غذا های خوشمز داره
پسرا سرتکون دادن ولی تهیونگ فقط داشت به من نگاه میکرد که پاشود اومد سمتم
=شما برید من با ات حرف دارم
نمیدون چرا ولی خوشم نمیاد با تهیونگ حرف بزنم چون اون به هم چیز گیر مید هم داشتن متعجب نگاهم میکردن بجز اون دوتا پسر که تهیونگ دستم کشید
1بچه ها قول میدم بهتون میگم چیشود
بعدم منو برد جای خلوت که دستم از دستش کشیدم بیرون داد زدم
+ تو اینجا چه غلتی میکنی هااا تو چند سال درست تموم شود تهیونگ داری چه گوهی میخوری
که اون عربد زد
×ادل تو بهم بگو چه گوهی میخوری دوما چرا بهم نگفتی بابات دوبار کتکت زد بعد کارای من بع تو ربطی نداره
دوبار داد زدم
+اهههه پسه کارای من به تو ربطی ندار تمام کسایی که میومدن سمتم بعد از +دوهفته ناپدید میشودن بعد منو قاتل کرد چرا چون فکر کردن دوست پسرقبلیم کشتم تهیونگ از این غیرتی بازی هات بیا بیرون خستم کردی هی بهم میگی این کار کن اون کار نکن مگ بچم اههه
رفتم توی کاف نشستم چند دقیقه بعد تهیونگ اومد
+مایا ماری یه چیز بگم ترو خدا جیغ جیغ نکنید
سر تکون دادن ادامه دادم
+راستش تهیونگ پسر
=دوست پسرت
+نهههه
%شوهرت
+نهههه
% پسرت
+نههههه
+میزارید حرفم بگم
=بگو دیگ جون به لبمون کردی
+تهیونگ پسر عممه
که مایا جیغ زد
+ایی چته وحشی
=داری حدی مگی
+ار ه
%پشمام چرا بهمون نگفتی
+الان زود بود
+باشه حالا من گشنم
%توهم که فقط بخور
+معد خودم دوست دارم بخورم مگ تو لبای دوست پسرت میخوری من چیزی میگم
%ایششش این واس گذشتس
+ به عنم خوب بود با او عن تاکسیکی رل نمیزدی
= خب حالا واس گذشتس
+باشه بابا
+چی میخورید سفارش بدم
÷بیینم این پسر کیبود
+اسمش جمین بود
که اب پرید تو گلوی جونگ کوک با نگرانی پاشودم رفتم ترفش زدم پشتش که کلی سرف کرد صورتش قرمز شود بود
+حالت خوب
اره ار خوبم
نشستم سرجام
از جمین چی میدونی
به تهیونگ چشم غر رفتم
+خب ماری چند سال با جمین بود جمین دیوانه وار ماری دوست داشت ماری هم +دیوانه وار تر از اون دوستش داشت که یه روز ماری بع جمین گفت بیا کا کنیم +جمین خب انگار مافیا بود وخیلی تاکسیکی بود ماری رو دوهفته توی اتاق خواب نگه داشت بعدم به کمک من و مایا نجاتش دادیم بچه رو
اهاا
=ات یه سوال
+چیی
%اگر یه مافیا خیلی قدرت مند بگ دوست دارم بعدم یه پسر دیگ با زندگی خیلی معمولی بگ دوست دارم کدوم انتخاب میکنی
+امممم راستش نمیدونم حالا نه مافیا اومد تو زندگیم نه پسر معمولی
÷نه ات من دیدم کلی از مافیا ها سر دست واست میشکونن
+از کجا میدونی
یه نگاهی به جونگ کوک تانداخت و گفت
=ات دوستای جمین یادت همون جیهوپ نامجون الکس و یکی دیگ
+خب
اونا سر دست واست میشکوندن که فقط باهاشون حرف بزنی
%راست میگ ات بادت وقتی حرف میزدی هم شون ساک میشودن
نه بابا فکر نکنم
%چرا تونا خیلی ترو دوست داشتن و دوست هم دارن تاز وقتی با الکس بیشتر حرف میزدی بقیه حسودی میکردن مخصوصا نامجون
+اععع
%ارهه
+پشمام
%چییی
1خب خب راستش الکس دوست بچگیم بود برای همین تهیونگ یادت
تهیون خندید گفت
×اره مگ میشه یادم بر این دوتا نیمشود از هم جدا کرد به زور میبردن خونه
1اره اره راست میگ خیلی خوش میگذشت
که هانا خانوم ادمد
*سلام بچه ها میشه بشینم پیشتون
لبم از حرص فشار دادم که خون داشت میومد وبا حرص گفتم
+بشینه
قشنگ نشست بغل جونگ کوگ (صندلی منظورم )
بعد چند دقیقه سفارش ها اومد داشتم پاستام میخوردم که چنگالم افتاد پاین دلا شودم ورش دارم که دیدم هانا جند داره پاشه میمال به اونجا جونگ کوک سرم بالا اوردم که جونگ کوک دیدم چشماش کاس خون بود دستش با چنگال مشت شود بود لب هاش اشت گاز میگرفت دوتا از دوکم هاشم باز کرد بو اصلا به من چه چنگالم ورداشت م(خب زنیک مریضی به ما میگی 🤣🤣)
داشتم تمیز میکردم چنگالم که هانا جند گفت
*عزیزم خوبی چرا
که جونگ کوک اه مردونی از دهنش بیرون اومد
-اره خوبم چرابد
بعدم پاشود اومد ترف من دستم گفت
-من با ات بایر حرف بزنم
بعد این گفت و منو کشید دنبال خودش
1هییی ولم کن
انداختم داخل ماشین و به سرعت روند تا به جای خیلی خلوت رسیدیم برای اولین بار ترسیدم نه نترسیدم ریدم چون درست زورم زیاد ولی به این قول نمیرس خندید از اون خند های ترسناک که ادم بیشتر میرید توی خودش بزگشت سمتم
-چرا کاری نکردی
+چی کار باید میکردم
- خودت به اون راه نزن فکری نفهمیدم که همچی دیدی
+داری دربار چی حرف میزنی
-اها انگار باید یادا وری کنم هانا داشت با پاش به دی....
+بسه بسه اوکی فهمیدم (اههه جای حساس بود زنیک 🤤🤤)
-خب حالا
+من راستش فکرد تو خودت وست داری برای همین کاری نکردم
داد زد
- ۲۱۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط