{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Destiny

My Destiny
Part: 4
بالاخره چشاشو باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت براش اشنا بنظر نمیومد سریع روی تخت نشست.
یکم که گذشت ویندوزش که بالا اومد، یادش افتاد که چه اتفاقی افتاده.
یعنی الان یکی دزدیدتش؟
صدایی که گفت: تو دیگه مال منی خانم کوچولو
خیلی براش اشنا بود. داشت همینجوری فکر میکرد که در باز شد، نگاهش رو به در داد تهیونگ بود با تعجب پرسید:
+تو..تو اینجا چیکار میکنی؟ *تعجب
_من؟ *پوزخند
+نکنه تو منو اوردی اینجا؟*تعجب
_خودت چی فکر میکنی؟
+اخه چرا؟ الان داداشم نگران شده باید برم خونه دیگه*پاشد
_تو جایی نمیری*داد
ا/ت از صدای داد تهیونگ ترسید و لرزی کرد. دست به جیبش زد گوشیش نبود.
+حداقل گوشیم رو بده باهاش تماس بگیرم
_نههه*بلند
تهیونگ رفت روی تخت دراز کشید
+منو برای چی اوردی اینجا؟
_تو دیگه مال منی خانم کوچولو، یادت نیست بهت گفتم؟
+من نمیخوام اینجا باشم
_انقد لجبازی نکن دختر میدونی که من سادیسم دارم ی بلایی سرت میارم
+خب چرا من رو اوردی اینجا؟
_جوابت رو دادم قبلا*چشماشو بست*
+دوسم داری؟ *تردید
_چی؟ من؟ دوستت دارم؟ *خنده بلند
+چرا اینطوری میگی*اروم
+پس اگر نداری چرا منو اوردی اینجا؟
_چون وقتی که حوصلم سر میره باهات بازی کنم مگه نمیخوای حال من خوب باشه؟
+اره میخوام
_پس پیش من میمونی
+تا کی؟
_تا اخر عمرت*جدی
ا/ت کلافه نشست اروم روی تخت. مطمئن بود داداشش الان انقدر نگرانه که ی دور رفته اون دنیا و برگشته اونم وقتی که فهمیده من دکتر تهیونگم.
+باید از اینجا فرار کنم*توی مغزم
_فکر فرار به سرت نزنه چون اگر فرار کنی پیدات میکنم و ی بلایی به سرت میارم که تا اخر عمرت پشیمون شی*خیلی جدی
+ذهن ادما رو میتونی بخونی؟
_ضایع بود داشتی به چی فکر میکردی*پوزخند
+خیلی خب اقای نابغه میزاری برم بیرون؟ ببینم اینجایی که من رو اوردی کجاست؟
_اره برو ولی فکر فراره نزنه به سرت
+باشه
در اتاق رو باز کردم. از اتاق اومدم بیرون، انگار راه رو بود که این اتاق ته راه رو بود. اروم به جلو حرکت میکردم، به پله ها رسیدم. از بالا به پایین پله ها نگاه کردمم
+چقد اینجا بزرگه*تعجب
اروم از پله ها رفتم پایین. اونطوری که ا/ت متوجه شده بود توی اتاقی که بود توی طبقه ی دوم این خونه یا بهتره بگم عمارت بود.
توی خونه داشت میگشت، خیلی بزرگ بود خدمتکارا که میدیدنش تعظیم میکردن خیلی براش عجیب بود. گشنم بود رفتم به سمت اشپزخونه که ی زنی مسن اومد سمتم و با لبخند گفت:
€سلام دخترم. من اجوما هستم *لبخند
+سلام.منم ا/ت هستم
€حتما گرسنه ات هست نه؟ چون دوروزه خواب بودی
+واقعا؟ *تعجب
€اره
اجوما برای ا/ت دوکبوکی درست کرده بود، ریخت توی ظرف و گذاشتش روی میز. ا/ت نشست روی صندلی و اروم شروع به خوردن کرد.
همینجوری که داشت غذاشو میخورد صدای کسی از پشت سرش اومد
_اجوما من دارم میرم حواست باشه دیگه به ا/ت
ا/ت برگشت سمتش. از جاش بلند شد و عصبی رفت سمتش.
+یااا کجا داری میری؟ *عصبی
_به تو چه؟ *جدی
+من میخوام از اینجا برم چرا متوجه نمیشی؟ *عصبی
_ا/ت عصبیم نکن لجبازیتم بزار کنار فهمیدی.*جدی
+حداقل بزار به داداشم بگم*اروم
_خودم میگم بهش
_راستی اینجا کنجکاویی نکن چون برات بد میشه
+منظورت چیه؟
_اجوما کامل برات میگه.
_اجوما قوانین رو هم بهش بگو*جدی
تهیونگ رفت اروم رفتم روی صندلی نشستمو داشتم غذامو میخوردم که اجوما داشت قوانین رو میگفت:
€ببین دخترم تهیونگ ی سری قوانین داره باید رعایتش کنی وگرنه تنبیهت میکنه
+چجور تنبیهی؟
€بستگی به کارت داره دیگه
+اها
€اولیش اینکه نباید کنجکاوی کنی. بدون اجازش حق بیرون رفتن از خونه رو نداری. سر تایم غذا هم باید بیای پایین. لجبازی هم نباید بکنی چون بدجوری تنبیهت میکنه
+زندانیم رسما؟
€قوانیناش هست دیگه*خنده
+برای همه اینطوریه؟
€اوهوم
+اجوما خیلی خوشمزه بود *بلند شد*
€خواهش میکنم دخترم
+اجوما فقط من لباس ندارم..
€توی کمد قهوه ای هست. به اون یکی کمد دست نزنی
+باشه ممنون*لبخند
+حالا انگار چی هست توش*توی مغزش
دیدگاه ها (۹)

پیجش عالیهفالو شههhttps://wisgoon.com/chehyong

پیجش عالیهفالو شهhttps://wisgoon.com/min.maryam

My DestinyPart: 3~پرش زمانی به فردا~ا/ت بالاخره تونستم از شر...

My DestinyPart: 2ا/ت از اتاق رفت بیرون. اینطوری حرف زدن بیما...

part 5

خوندن بدونه لایکو کامنت حرامهههخهههههههههه.you and mep21تهیک...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط