{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Destiny

My Destiny
Part: 6
ا/ت کمرش خیلی سوزش داشت برای همین به شکم خوابید و لباسش رو زده بود بالا تا زخمش هوا بخوره. تهیونگم کنارش دراز کشیده بود، ا/ت بهش نگا میکرد.
+چقد خوشگله*توی مغزش
+خوش به حال زنش*توی مغزش
_خودم میدونم خوشگلم*لبخند
+اوخودااا لبخندشووووو*توی مغزش
_نمیخوای دست از نگا کردنم برداری؟*نگاش کرد
قلب ا/ت تند تند داشت میزد، سریع نگاشو دزدید و گفت:
+من نگات نمیکردم*اروم
_خودم دیدم
+اشتباه دیدی
_باشه. راستی داداشت میخواد باهات تلفنی حرف بزنه*موبایل ا/ت رو بهش داد
+میتونم بهش زنگ بزنم؟
_اره
+مرسی*لبخند
ا/ت بلند شد و نشست. کمرش سوزشی کرد اما براش مهم نبود. سریع با گوشیش شماره ی داداشش رو گرفت، چند بار بوق خورد اما جواب نداد.
نزدیک به سه بار میشد که داشت بهش زنگ میزد که جواب نمیداد تا اینکه بار چهارم جوابش رو داد:
+الوو داداشش*نگران
÷سلام ا/ت خودتی؟
+اره.چرا جوابمو نمیدادی؟
÷ببخشید خسته بودم خواب بودم
+عیب نداره..میدونی که دیگه من پیش تهیونگم
÷ا/ت یچیزی میگم خوب گوش کن، باهاش زیاد لج نکن دارم ی کارایی میکنم نجاتت بدم باشه؟
+اره به منم داره خوش میگذره ، باشه مراقبم
÷خوبه
+خب دیگه من برم
÷باشه*تلفن رو قطع کرد*

~یک هفته بعد~
ارفا/ت جلوی ائینه لباسش رو داد بالا و از پشت نگا کرد ببینه اوضاع زخمش چطوره..از شانس خوبش حداقل عفونت نکرده بود اما انگار نوشته ای بود تا اینکه خط خطی باشه کمی دقت کرد که دید نوشته {Mine} یعنی مال من، ا/ت پوزخندی زد و لباسش رو داد پایین.
شاید این عشقی که ازش میترسید اونقدری جذابه که اون ترس رو براش از بین میبره.
...
تهیونگ متوجه شد که چان هی داره یواشکی پرونده رو پیش میبره و پرونده رو نبسته. پس تصمیم گرفت چان هی رو بکشه چون اگر اینکار رو نمیکرد دستگیرش میکردن و کل اموالی که با تلاش خودش بدست اورده بود و ا/ت که باعث خوب شدن حالش میشد رو ازش میگرفتن.
تهیونگ به چان هی پیام داد و ادرس جایی رو فرستاد و گفت بره اونجا کارش داره. تهیونگ زودتر از چان هی اونجا بود. لوکیشنی که برای چان هی فرستاده بود داخل یک جنگل بود. نیم ساعت بعد از اینکه تهیونگ اونجا رسیده بود چان هی رسید.
_دیر کردی*جدی
÷ترافیک بود
_فکر میکردم چون پلیسی حداقل تایم برات مهمه ولی انگار برات زیاد مهم نبود.
÷گفتم که ترافیک بود
_نبود*جدی
÷خب چیکارم داشتی؟
_مگه من بهت نگفته بودم پرونده رو ببند؟
÷خب منم این کار رو کردم دیگه
_نکردی. داری یواشکی پرونده رو ادامه میدی
÷نخیرم اصلا اینطوری نیست
_میخوای بگم تا کجا پیش رفتی؟
_ببین بچه جون مثل ادم دارم بهت میگم اون پرونده رو ببند هم تو و هم اون خواهرت زنده بمونین وگرنه خواهرت رو زجر کش میکنم*جدی
÷باشه باشه میبندم اینسری قول میدم
_اون میکروفنی که چسبوندی به لباست تا صدای من رو ضبط کنن رو هم درش بیار*جدی
÷جاسوس گذاشتی بین ما*پوزخند
_فقط کارم درسته عین شماها نیستم
چان هی اسلحش رو دراورد و به سمت تهیونگ گرفت. تهیونگ که انتظار چنین حرکتی رو از چان هی داشت پس براش ی اشی پخته بود که هیچکی جز خوده تهیونگ خبر نداشت
÷دستور بده خواهرمو بیارن منم پروندت رو میبندم
_واقعا؟ *اروم رفت نزدیکش*
÷جلو نیا شلیک میکنم*جدی
تهیونگ اصلا به حرف چان هی گوش نمیکرد و هی جلو میرفت. چان هی هم که میخواست به تهیونگ ثابت کنه روی حرفش جدی هست به شونه ی سمت راستش شلیک کرد.
÷جلوتر از این نیا، فقط کاری که گفتم رو انجام بده
تهیونگ با پوزخند نگاش کرد، همین که صدای شلیک اومد همه ی بادیگاردا ریختن داخل خونه و چان هی رو گرفتن.
چان هی انتظار بادیگاردا رو نداشت چون میدونست انقدر تهیونگ قویه که با خودش هیچکسی رو نمیاره، حتی زمانی که داشت وارد خونه میشد کسی اون دور و بر نبود.
بادیگاردا چان هی رو به زانو دراوردن.تهیونگ اسلحش رو برداشت و نزدیک چان هی شد، اسلحه رو گذاشت روی پیشونیش و گفت:
_فکر نکنم اونقدر زرنگ باشی.
_با ادمایی مث تو میدونی چیکار میکنم؟نمیزارم راحت بمیرن ، ذره ذره میکشمشون*خنده
÷ی تار مو از سر خواهرم کم بشه پلیسا ولت نمیکنن مطمئن باش
_خواهرت هم عین خودته ولی منم تنبیهش کردم و ادم شد.
÷کثافتتت چیکار کردیییی*داد
_دهنت رو ببند*ی تیر زد به شکمش*
÷لعنتییی..*سرفه
_همینجا میمونی و انقدر خون از دست میدی که میمیری*پوزخند
دیدگاه ها (۳)

My DestinyPart: 5تهیونگ رفت پیش چان هی.توی ماشین منتظر چان ه...

My DestinyPart: 4بالاخره چشاشو باز کرد. نگاهی به اطراف انداخ...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط