{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امممم خاطره ی خودمم دوست دارم بگم

امممم خاطره ی خودمم دوست دارم بگم
خببب من یه شب که تصمیم گرفتم برم تو بالکون خونمون (خونمون طبقه بالاعه و بالکونش دیوارش فقط تا شکمم میرسه و بری توش میتونی کل خیابون و خونه های جلویی رو ببینی)
اممم بعد که رفتم توش شب بود ساعت دو اینا بعد ما جلوی خونمون دارن به خونه میسازن خونش جدید نیست و چون خونه توش گاز ترکیده و همه چیز به فاخ رفته بود کسی توی آپارتمانش زندگی نمی‌کرد و کامل خالی بود بعد این خونه که جلوم بود و من میتونستم قشنگ کامل ببینمش انگار یه چیزی رو دیدم توی بالا پشت بومش یه آدم سیاههعع قددددد بلندددددد خیلی بلند جوری که یه آدم عادی نمیتونه انقدر بلد باشه دیدم یکم که بیشتر دقت کردم دیدم که اصلا تکون نمیخوره و با اون قد بلندش و اون سیاهی که داره انگار به من بی حرکت زل زده منم همینطوری نشستم نگاش کردم و ترسیدم خدایی ترسناک بود(((( انقدر تاریک نبود تو خیابون که نشه چهره ی کسی رو دید توی خیابون چراغ هست ولی اون به طرز عجیبی کامل سیاه و مشکی بود)))))
اممممم این بود از داستانم ببخشید زیاد حرف زدم و خوشحال میشم خاطره ی تورو هم بخونم🌷😭💋🧚‍♀️
دیدگاه ها (۸)

هوراااااا ۵۳۰ تایییییی مرسی و بود به کله ی تک تکتون فرشته ها...

اگر از این خوشتون اومد حمایت کنید بیشتر بزارم

ناخونای الان من توی تعطیلات :

‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط