{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه💍🖤

قرارداد سیاه💍🖤
Part 1

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های خانه می‌کوبید.
یونا روی مبل نشسته بود و قاب عکس پدرش را در آغوش گرفته بود.
هنوز نمی‌توانست باور کند.
تنها سه روز از مرگ پدرش گذشته بود.
سه روز...
سه روزی که انگار تمام دنیایش را با خودش برده بود.
اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش می‌لغزیدند.
نگاهش روی لبخند پدرش در عکس ثابت مانده بود.

ـ بابا... چرا منو تنها گذاشتی...؟

صدای رعدی مهیب در آسمان پیچید.

در همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد.
یونا اخم کرد.
ساعت از یازده شب گذشته بود.
چه کسی ممکن بود این وقت شب به خانه‌شان بیاید؟
آرام از جا بلند شد.
وقتی به سمت در رفت، احساس عجیبی در دلش افتاد.
انگار اتفاقی قرار بود زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد.
دستش را روی دستگیره گذاشت و در را باز کرد.

همان لحظه خشکش زد.

مقابل خانه چندین خودروی مشکی لوکس پارک شده بود.

چراغ‌هایشان در باران می‌درخشید.

مردانی با کت‌های مشکی کنار ماشین‌ها ایستاده بودند.

و درست در میان آن‌ها...

مردی ایستاده بود که حضورش از همه سنگین‌تر به نظر می‌رسید.

قد بلند.

کت مشکی.

موهای تیره خیس از باران.

و چشمانی که هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد.

یونا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

مرد نگاهش کرد.

نگاهی سرد.

عمیق.

و ترسناک.

ـ شما...؟

مرد بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد گفت:

ـ کیم تهیونگ.

قلب یونا برای لحظه‌ای ایستاد.

او این اسم را می‌شناخت.

همه می‌شناختند.

ثروتمندترین مرد کره.

صاحب بزرگ‌ترین شرکت خودروهای لوکس.

و مردی که شایعات زیادی درباره ارتباطش با مافیا وجود داشت.

ـ با من کاری داشتید...؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

سپس پاکتی مشکی را به سمتش گرفت.

ـ باید صحبت کنیم.

یونا با تردید پاکت را گرفت.

ـ درباره چی؟

تهیونگ به عکس پدرش که داخل خانه دیده می‌شد نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

ـ درباره قراردادی که پدرت بیست سال پیش امضا کرده بود.

رنگ از صورت یونا پرید.

ـ قرارداد...؟

تهیونگ قدمی به جلو برداشت.

باران روی شانه‌های کت مشکی‌اش می‌چکید.

ـ از فردا زندگی تو تغییر می‌کنه.

ـ چی...؟

ـ چون از امروز...

نگاهش مستقیم در چشم‌های یونا قفل شد.

ـ تو نامزد من هستی.

...

صدای رعد آسمان با وحشت یونا در هم آمیخت.
پاکت از میان انگشتانش روی زمین افتاد.
قلبش چنان می‌تپید که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند.

ـ چی...؟

اما تهیونگ فقط نگاهش کرد.

بی‌احساس.

سرد.

و مرموز.

ـ فردا ساعت ده صبح میام دنبالت.

سپس برگشت.

در میان باران به سمت خودروهای مشکی رفت.
و یونا فقط می‌توانست با چشمانی پر از ترس نگاهش کند.
زیرا هنوز نمی‌دانست که این فقط آغاز کابوسی بود که قرار بود نامش را عشق بگذارند...

پایان پارت ۱ ✨
خمارییی😝🥃

شرط هاا😆

۳۰ لایک
۱۵ نشر
۲۰ کامنت
بوس 🫦😆
دیدگاه ها (۱۶)

تهیونگ و ماشین هاش در فیک فیکو زود شروع کنیم یا نه؟؟؟؟!!! #...

قرارداد سیاهژانر: عاشقانه | مافیایی | ازدواج اجباری | درام |...

Mafia-Knig پادشاه مافیا

پادشاه مافیا Mafia-Knig

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط