قرارداد سیاه💍🖤
قرارداد سیاه💍🖤
Part 4
یونا هنوز شوکه بود.
"نامزدم."
این کلمه مدام در سرش تکرار میشد.
چند ثانیه قبل، تهیونگ آن را طوری گفته بود که انگار طبیعیترین چیز دنیا است.
اما برای یونا...
هیچچیز طبیعی نبود.
---
درهای بزرگ ساختمان باز شدند.
چند نفر از کارکنان با احترام تعظیم کردند.
ـ خوش اومدید قربان.
تهیونگ فقط سری تکان داد.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
ـ بیا.
یونا اخم کرد.
ـ من هنوز قبول نکردم اینجا بمونم.
ـ مهم نیست.
ـ برای تو همهچیز مهم نیست؟
تهیونگ ایستاد.
برای چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد آرام گفت:
ـ امنیتت مهمه.
و دوباره به راه افتاد.
---
چند دقیقه بعد...
در آسانسور اختصاصی ایستاده بودند.
یونا از شدت استرس ناخنهایش را فشار میداد.
آسانسور آرام بالا میرفت.
طبقه ۳۰...
۴۰...
۵۰...
۶۰...
چشمهای یونا گرد شد.
ـ این ساختمون تا کجا میره؟!
تهیونگ بدون نگاه کردن جواب داد:
ـ طبقه هفتاد و دو.
ـ شوخی میکنی؟
ـ نه.
---
وقتی در آسانسور باز شد...
یونا نفسش بند آمد.
تمام دیوارها شیشهای بودند.
شهر سئول زیر پایش میدرخشید.
لوسترهای کریستالی.
مبلمان لوکس.
و منظرهای که انگار از داخل فیلمها بیرون آمده بود.
ـ وای...
ناخواسته این کلمه از دهانش خارج شد.
اما سریع خودش را جمع کرد.
ـ یعنی... بد نیست.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
آنقدر کمرنگ که یونا مطمئن نبود واقعاً دیده یا نه.
---
ناگهان صدای پا آمد.
مردی با موهای بلوند وارد شد.
ـ رئیس!
بعد نگاهش روی یونا ثابت ماند.
ـ اوه... پس این همون نامزد معروفه؟
یونا چشمهایش را ریز کرد.
ـ معروف؟
مرد خندید.
ـ رئیس از دیشب کل سازمان رو روی سرش گذاشته.
ـ جیمین.
صدای سرد تهیونگ باعث شد مرد فوراً ساکت شود.
ـ زیادی حرف میزنی.
جیمین زیر لب گفت:
ـ خب حقیقت که تلخه...
---
یونا متوجه شد تهیونگ نگاه تندی به او انداخته.
انگار نمیخواست چیزی را بفهمد.
اما دیر شده بود.
یک سؤال در ذهن یونا شکل گرفته بود.
اگر تهیونگ واقعاً بیتفاوت بود...
پس چرا دیشب تا صبح دنبال آن مرد گشته بود؟
---
چند ساعت بعد...
یونا داخل اتاقی که برایش آماده کرده بودند ایستاده بود.
اتاقی بزرگتر از کل خانه قبلیشان.
اما حس خوبی نداشت.
دلتنگ بود.
برای پدرش.
برای خانهاش.
برای زندگی قبلیاش.
آرام روی تخت نشست.
اشک در چشمانش جمع شد.
در همان لحظه...
صدای در شنیده شد.
تق تق.
یونا سریع اشکهایش را پاک کرد.
ـ بفرمایید.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
چند ثانیه نگاهش روی صورت یونا ماند.
روی چشمهای قرمزش.
روی اشکهایی که سعی داشت پنهان کند.
ـ گریه کردی؟
ـ نه.
ـ دروغ نگو.
ـ به تو ربطی نداره.
سکوت.
سنگین.
دردناک.
و بعد...
تهیونگ چیزی روی تخت گذاشت.
یونا با تعجب نگاه کرد.
قاب عکس پدرش بود.
همان عکسی که از خانه جا مانده بود.
چشمهایش گرد شد.
ـ این...
ـ فکر کردم بخوایش.
...
برای اولین بار بعد از دیدن تهیونگ...
ترس در دل یونا کمتر شد.
خیلی کم.
اما کافی بود که برای چند ثانیه، مرد روبهرویش را فقط یک رئیس مافیا نبیند
شرط ها🤏🏻🙂↔️
30لایک
15نشر
20کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 4
یونا هنوز شوکه بود.
"نامزدم."
این کلمه مدام در سرش تکرار میشد.
چند ثانیه قبل، تهیونگ آن را طوری گفته بود که انگار طبیعیترین چیز دنیا است.
اما برای یونا...
هیچچیز طبیعی نبود.
---
درهای بزرگ ساختمان باز شدند.
چند نفر از کارکنان با احترام تعظیم کردند.
ـ خوش اومدید قربان.
تهیونگ فقط سری تکان داد.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
ـ بیا.
یونا اخم کرد.
ـ من هنوز قبول نکردم اینجا بمونم.
ـ مهم نیست.
ـ برای تو همهچیز مهم نیست؟
تهیونگ ایستاد.
برای چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد آرام گفت:
ـ امنیتت مهمه.
و دوباره به راه افتاد.
---
چند دقیقه بعد...
در آسانسور اختصاصی ایستاده بودند.
یونا از شدت استرس ناخنهایش را فشار میداد.
آسانسور آرام بالا میرفت.
طبقه ۳۰...
۴۰...
۵۰...
۶۰...
چشمهای یونا گرد شد.
ـ این ساختمون تا کجا میره؟!
تهیونگ بدون نگاه کردن جواب داد:
ـ طبقه هفتاد و دو.
ـ شوخی میکنی؟
ـ نه.
---
وقتی در آسانسور باز شد...
یونا نفسش بند آمد.
تمام دیوارها شیشهای بودند.
شهر سئول زیر پایش میدرخشید.
لوسترهای کریستالی.
مبلمان لوکس.
و منظرهای که انگار از داخل فیلمها بیرون آمده بود.
ـ وای...
ناخواسته این کلمه از دهانش خارج شد.
اما سریع خودش را جمع کرد.
ـ یعنی... بد نیست.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
آنقدر کمرنگ که یونا مطمئن نبود واقعاً دیده یا نه.
---
ناگهان صدای پا آمد.
مردی با موهای بلوند وارد شد.
ـ رئیس!
بعد نگاهش روی یونا ثابت ماند.
ـ اوه... پس این همون نامزد معروفه؟
یونا چشمهایش را ریز کرد.
ـ معروف؟
مرد خندید.
ـ رئیس از دیشب کل سازمان رو روی سرش گذاشته.
ـ جیمین.
صدای سرد تهیونگ باعث شد مرد فوراً ساکت شود.
ـ زیادی حرف میزنی.
جیمین زیر لب گفت:
ـ خب حقیقت که تلخه...
---
یونا متوجه شد تهیونگ نگاه تندی به او انداخته.
انگار نمیخواست چیزی را بفهمد.
اما دیر شده بود.
یک سؤال در ذهن یونا شکل گرفته بود.
اگر تهیونگ واقعاً بیتفاوت بود...
پس چرا دیشب تا صبح دنبال آن مرد گشته بود؟
---
چند ساعت بعد...
یونا داخل اتاقی که برایش آماده کرده بودند ایستاده بود.
اتاقی بزرگتر از کل خانه قبلیشان.
اما حس خوبی نداشت.
دلتنگ بود.
برای پدرش.
برای خانهاش.
برای زندگی قبلیاش.
آرام روی تخت نشست.
اشک در چشمانش جمع شد.
در همان لحظه...
صدای در شنیده شد.
تق تق.
یونا سریع اشکهایش را پاک کرد.
ـ بفرمایید.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
چند ثانیه نگاهش روی صورت یونا ماند.
روی چشمهای قرمزش.
روی اشکهایی که سعی داشت پنهان کند.
ـ گریه کردی؟
ـ نه.
ـ دروغ نگو.
ـ به تو ربطی نداره.
سکوت.
سنگین.
دردناک.
و بعد...
تهیونگ چیزی روی تخت گذاشت.
یونا با تعجب نگاه کرد.
قاب عکس پدرش بود.
همان عکسی که از خانه جا مانده بود.
چشمهایش گرد شد.
ـ این...
ـ فکر کردم بخوایش.
...
برای اولین بار بعد از دیدن تهیونگ...
ترس در دل یونا کمتر شد.
خیلی کم.
اما کافی بود که برای چند ثانیه، مرد روبهرویش را فقط یک رئیس مافیا نبیند
شرط ها🤏🏻🙂↔️
30لایک
15نشر
20کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۵۶۵
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط