{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---
«می‌دانی، سخت‌ترین نوعِ غم، آن نیست که باعث شود آدم در میانه‌ی خیابان فریاد بکشد؛ سخت‌ترین آن، آن غمِ بی‌صداست که مثل یک مأمورِ بی‌رحم، تمامِ درهای خروج را از درون بسته است. آنجایی که می‌فهمی دیگر گریه کردن هم بی‌معنی است؛ چون اشک‌ها هم در همان حبسِ ابدی که در سینه‌ام دارم، یخ زده‌اند.

انگار من در یک محبسِ شیشه‌ایِ بی‌انتهای تاریک گیر کرده‌ام. آدم‌ها را می‌بینم، صدایشان را می‌شنوم، لرزشِ نور را حس می‌کنم، اما هیچ‌کدام به من نمی‌رسند. من در انتهایِ یک تونلِ سیاه ایستاده‌ام که هیچ نوری در آن نیست و هیچ صدایی از آن خارج نمی‌شود.

این غم، دیگر یک احساس نیست؛ این غم، یک «ساختار» است. زیربنایِ تمامِ وجود من شده است. مثل ریشه‌هایی سمی که در اعصابم پیچیده و هر بار که می‌خواهم نفس بکشم، آن‌ها را بیشتر دور گلویم می‌پیچند. من دیگر منتظرِ پایانِ این شب نیستم؛ چون دیگر حتی نمی‌دانم «صبح» یعنی چه. من فقط با این سنگینی زندگی می‌کنم، با این سکوتِ مرگبار که مدام در گوشم زمزمه می‌کند: "تو اینجا خواهی ماند، برای همیشه، در میان این تاریکی."»
---
قصی القلب
#حمید هیراد
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

---«انگار در سینه‌ام، اتاقی تاریک و بی‌در و دیوار ساخته‌اند؛...

نامه ای به خودم:قرار نیست ک جواب همه رو بدی،قرار نیست همه رو...

‏وَ...مي داني؛بي چاره آدمي كه تمام ذوق و دلخوشي اش يك نفر با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط