---
---
«انگار در سینهام، اتاقی تاریک و بیدر و دیوار ساختهاند؛ جایی که تمامِ اشکهای من، تمامِ فریادهای بیصدا و تمامِ امیدهای مردهام، در آن حبس شدهاند. یک حبس ابدِ بیرحمانه.
غم، دیگر برای من یک حالت گذرا نیست؛ او حالا خانه من است. او مثل یک سایهی سیاه، نه در تاریکی، که در روشنایی هم با من میآید و زیر پوست من ریشه میدواند. گاهی از خودم میپرسم: آیا روزی میآید که این سنگینی، این فشارِ خفهکننده بر قفسهی سینهام، سبک شود؟ یا اینکه من خودِ این غم شدهام؟
همه چیز در اطرافم میچرخد، آدمها میخندند، فصلها عوض میشوند و روزها میگذرند، اما من اینجا، در این نقطهی ساکن و بیجان، در میان این حصارِ ابدی از اندوه، متوقف شدهام. انگار روحم در میانهی یک دردی ایستاده که نه پایان دارد و نه راه فرار. من نه از غم میترسم، نه از تنهایی؛ من فقط از این میترسم که یک روز، تمامِ وجودم با این غم یکی شود و دیگر هیچ «من»ی از من باقی نمانده باشد... فقط یک خلأ بزرگ و سرد.»
---
قصی القلب
#حمید هیراد
#غمگین
«انگار در سینهام، اتاقی تاریک و بیدر و دیوار ساختهاند؛ جایی که تمامِ اشکهای من، تمامِ فریادهای بیصدا و تمامِ امیدهای مردهام، در آن حبس شدهاند. یک حبس ابدِ بیرحمانه.
غم، دیگر برای من یک حالت گذرا نیست؛ او حالا خانه من است. او مثل یک سایهی سیاه، نه در تاریکی، که در روشنایی هم با من میآید و زیر پوست من ریشه میدواند. گاهی از خودم میپرسم: آیا روزی میآید که این سنگینی، این فشارِ خفهکننده بر قفسهی سینهام، سبک شود؟ یا اینکه من خودِ این غم شدهام؟
همه چیز در اطرافم میچرخد، آدمها میخندند، فصلها عوض میشوند و روزها میگذرند، اما من اینجا، در این نقطهی ساکن و بیجان، در میان این حصارِ ابدی از اندوه، متوقف شدهام. انگار روحم در میانهی یک دردی ایستاده که نه پایان دارد و نه راه فرار. من نه از غم میترسم، نه از تنهایی؛ من فقط از این میترسم که یک روز، تمامِ وجودم با این غم یکی شود و دیگر هیچ «من»ی از من باقی نمانده باشد... فقط یک خلأ بزرگ و سرد.»
---
قصی القلب
#حمید هیراد
#غمگین
- ۲۵۱
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط