نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_نهم
حالا دیگه درختایِ اون جنگل با خونِ من آشنا بودن..
بعد از یه مدتِ نسبتا طولانی خودمو با سر و رویِ گِلی به جاده رسوندم.
نرفتم سمتِ ماشینم چونمیدونستم بردنش؛بعد از ۱۰ دقیقه یه ماشین با دیدن من وایساد.
راننده:ا_آقا..چ_چه بلایی..سرتون اومده؟*نگران
تهیونگ:ل_لطفا..منو ببر به شهر*لکنت
ویو راننده*
با دیدن اون پسرِ جوون که بدنش خونی بود و لباساش خیس و پاره دلم براش سوخت و قبول کردم که تا شهر ببرمش.
درچند که ترسیده بودم؛
ویو تهیونگ*
بعد از اینکه اون مرد قبول کرد منو تا شهر ببره سوارِ ماشینش شدم و بی جون رویِ صندلیِ شاگرد افتادم.
خیلی خسته بودم،نزدیک بود بیهوش بشم.
که با صدایِ راننده دوباره عقلم اومد سر جام.
راننده:آ_آقا...میتونم..بپرسم چه بلایی سرتون اومده؟*ترسیده
تهیونگ:ک_کتکم...زدن*لکنت
ویو تهیونگ*
نمیتونستم درست حرف بزنم..درد بدنم لحظه به لحظه بیشتر میشد.
چشمامو بستم تا یکم استراحت کنم چون میدونستم ساعت ها با شهر فاصله دارم.
اما هر بار که چشمامو میبستم اونا رو جلو چشام میدیدم.
راننده:پسر جون..میخوای بریم دکتر؟
تیهونگ:نه..اجوشی لطفا منو ببر به آدرسی که الان بهت میدم..
تهیونگ بعد از گفتن اون آدرس به راننده تاکسیِ میان سال یکم سرِ جاش جا به جا شد.
تهیونگ:آ_اخ....کمرم..*بغض
ویو راننده*
دلم براش میسوخت؛پسره ی بیچاره..چرا همچین بلایی سرش آورده بودن.اصن کی اینکارو باهاش کرده بود؟
راننده:پسرم..اگه بخوای میتونیم بریم اداره ی پلیس ازشون شکایت کن_
با فریادی که تهیونگ زد حرفِ راننده نصفه موند.
تیهونگ:نه*فریاد
یعنی...منظورم اینه که..نیاز نیست اجوشی.
هردو ساکت شدن؛راننده دیگه دلش نمیخواست دخالتی تو کارِ اون پسرِ جوون بکنه پس چیزی نگفت.با اینکه میترسید بخاطر سوار کردنِ تهیونگ پایِ خودشم به این موضوع باز بشه.
هر لحظه از کاری که کرده بود پشیمون میشد و دلش میخواست درو باز کنه و تهیونگو از ماشین پرت کنه پایین.
ولی اینکارو نکرد و بعد از چند ساعت تهیونگو برد اونجایی که میخواست.
تهیونگ از ماشین پیاده شد.
تهیونگ:آجوشی..چقد باید بهتون پول بدم؟
راننده(یا همون اجوشی):نمیخواد پسرم..نیازی نیست
تهیونگ:عاا...اینجوری که نمی_
خواست ادامه ی حرفشو بزنه که راننده پاشو گذاشت رو گاز و تا میتونست از اونجا دور شد.
حدس میزد که اینکارو کنه.ترسیده بود.
تهیونگ:حتی راننده تاکسی ام از من خوشش نمیاد..
لنگ لنگان به سمتِ ایفونِ اون خونه ی قدیمی رفت و زنگو زد..
گونگیو*از پشتِ آیفون: کیه؟
تهیونگ بعد از شنیدنِ صدای پیرِ زن زد زیرِ گریه..همونجا..جلویِ در خونه ش..
بخاطر شنیدنِ صدایِ تنها امیدِ زندگیش..تنها کسی که تویِ دنیا بهش اهمیت میداد..
بعد از چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن.
تهیونگ:او_اوما...م_منم...
_
ویو جین*
به ساعت نگاه کردم..
ساعت ۱ بعد از ظهر بود..این تهیونگه چرا هنوز نیومده بود؟ گفته بود ممکنه چند ساعت دیر کنه ولی نه انقد..
جین:نامجون..من نگرانشم..نکنه چیزیش شده باشه؟چرا انقد دیر اومد شرکت؟*نگران
ویو نامجون*
بلند شدم و بوسه ای رویِ موهایِ مشکی و زیبایِ همسرم نشوندم.
نامجون:مورِنایِ من...نگران نباش..قول میدم زودی میاد شرکت...
(*تویِ زبانِ اسپانیایی به معشوقه هایی که موها و چشمایِ سیاه/تیره دارن میگن مورِنا)
جین:ولی اخه_
ویو نامجون*
انگشت اشاره مو گذاشتم رویِ لباش تا دیگه حرفایِ منفی نزنه..
نامجون:عزیزم..بهت گفتم نگران نباش..اون سابقه داره..قبلا ام هزار بار دیر اومده؛یادت رفته؟
جین:آخه عشقم..پس گوشیش چرا خاموشه؟
ویو نامجون*
خودمم با تمامِ وجودم نگران تهیونگ بودم..میدونستم یه چیزی شده ولی واسه اینکه جین نگران نشه سعی میکردم ارامشم رو حفظ کنم.
نامجون:بعدا که اومد میفهمیم،قراره حسابی بازجویی بشه جینم.
جین:پسره ی دیوونه*خنده
با صدایِ زده شدنِ در از هم فاصله گرفتیم..فک کردیم تهیونگه اما....
ادامه دارد..
#پارت_نهم
حالا دیگه درختایِ اون جنگل با خونِ من آشنا بودن..
بعد از یه مدتِ نسبتا طولانی خودمو با سر و رویِ گِلی به جاده رسوندم.
نرفتم سمتِ ماشینم چونمیدونستم بردنش؛بعد از ۱۰ دقیقه یه ماشین با دیدن من وایساد.
راننده:ا_آقا..چ_چه بلایی..سرتون اومده؟*نگران
تهیونگ:ل_لطفا..منو ببر به شهر*لکنت
ویو راننده*
با دیدن اون پسرِ جوون که بدنش خونی بود و لباساش خیس و پاره دلم براش سوخت و قبول کردم که تا شهر ببرمش.
درچند که ترسیده بودم؛
ویو تهیونگ*
بعد از اینکه اون مرد قبول کرد منو تا شهر ببره سوارِ ماشینش شدم و بی جون رویِ صندلیِ شاگرد افتادم.
خیلی خسته بودم،نزدیک بود بیهوش بشم.
که با صدایِ راننده دوباره عقلم اومد سر جام.
راننده:آ_آقا...میتونم..بپرسم چه بلایی سرتون اومده؟*ترسیده
تهیونگ:ک_کتکم...زدن*لکنت
ویو تهیونگ*
نمیتونستم درست حرف بزنم..درد بدنم لحظه به لحظه بیشتر میشد.
چشمامو بستم تا یکم استراحت کنم چون میدونستم ساعت ها با شهر فاصله دارم.
اما هر بار که چشمامو میبستم اونا رو جلو چشام میدیدم.
راننده:پسر جون..میخوای بریم دکتر؟
تیهونگ:نه..اجوشی لطفا منو ببر به آدرسی که الان بهت میدم..
تهیونگ بعد از گفتن اون آدرس به راننده تاکسیِ میان سال یکم سرِ جاش جا به جا شد.
تهیونگ:آ_اخ....کمرم..*بغض
ویو راننده*
دلم براش میسوخت؛پسره ی بیچاره..چرا همچین بلایی سرش آورده بودن.اصن کی اینکارو باهاش کرده بود؟
راننده:پسرم..اگه بخوای میتونیم بریم اداره ی پلیس ازشون شکایت کن_
با فریادی که تهیونگ زد حرفِ راننده نصفه موند.
تیهونگ:نه*فریاد
یعنی...منظورم اینه که..نیاز نیست اجوشی.
هردو ساکت شدن؛راننده دیگه دلش نمیخواست دخالتی تو کارِ اون پسرِ جوون بکنه پس چیزی نگفت.با اینکه میترسید بخاطر سوار کردنِ تهیونگ پایِ خودشم به این موضوع باز بشه.
هر لحظه از کاری که کرده بود پشیمون میشد و دلش میخواست درو باز کنه و تهیونگو از ماشین پرت کنه پایین.
ولی اینکارو نکرد و بعد از چند ساعت تهیونگو برد اونجایی که میخواست.
تهیونگ از ماشین پیاده شد.
تهیونگ:آجوشی..چقد باید بهتون پول بدم؟
راننده(یا همون اجوشی):نمیخواد پسرم..نیازی نیست
تهیونگ:عاا...اینجوری که نمی_
خواست ادامه ی حرفشو بزنه که راننده پاشو گذاشت رو گاز و تا میتونست از اونجا دور شد.
حدس میزد که اینکارو کنه.ترسیده بود.
تهیونگ:حتی راننده تاکسی ام از من خوشش نمیاد..
لنگ لنگان به سمتِ ایفونِ اون خونه ی قدیمی رفت و زنگو زد..
گونگیو*از پشتِ آیفون: کیه؟
تهیونگ بعد از شنیدنِ صدای پیرِ زن زد زیرِ گریه..همونجا..جلویِ در خونه ش..
بخاطر شنیدنِ صدایِ تنها امیدِ زندگیش..تنها کسی که تویِ دنیا بهش اهمیت میداد..
بعد از چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن.
تهیونگ:او_اوما...م_منم...
_
ویو جین*
به ساعت نگاه کردم..
ساعت ۱ بعد از ظهر بود..این تهیونگه چرا هنوز نیومده بود؟ گفته بود ممکنه چند ساعت دیر کنه ولی نه انقد..
جین:نامجون..من نگرانشم..نکنه چیزیش شده باشه؟چرا انقد دیر اومد شرکت؟*نگران
ویو نامجون*
بلند شدم و بوسه ای رویِ موهایِ مشکی و زیبایِ همسرم نشوندم.
نامجون:مورِنایِ من...نگران نباش..قول میدم زودی میاد شرکت...
(*تویِ زبانِ اسپانیایی به معشوقه هایی که موها و چشمایِ سیاه/تیره دارن میگن مورِنا)
جین:ولی اخه_
ویو نامجون*
انگشت اشاره مو گذاشتم رویِ لباش تا دیگه حرفایِ منفی نزنه..
نامجون:عزیزم..بهت گفتم نگران نباش..اون سابقه داره..قبلا ام هزار بار دیر اومده؛یادت رفته؟
جین:آخه عشقم..پس گوشیش چرا خاموشه؟
ویو نامجون*
خودمم با تمامِ وجودم نگران تهیونگ بودم..میدونستم یه چیزی شده ولی واسه اینکه جین نگران نشه سعی میکردم ارامشم رو حفظ کنم.
نامجون:بعدا که اومد میفهمیم،قراره حسابی بازجویی بشه جینم.
جین:پسره ی دیوونه*خنده
با صدایِ زده شدنِ در از هم فاصله گرفتیم..فک کردیم تهیونگه اما....
ادامه دارد..
- ۴۶۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط