نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_دهم
با صدایِ زده شدنِ در از هم فاصله گرفتیم..فککردیم تهیونگه اما جونگکوک بود.
جونگکوک:اجازه دارم بیام تو؟
جین:بله بفرماید
جونگکوک:عذر میخوام فککردم آقای تهیونگ تویِ اتاقشونن
نامجون:آقایِ جئون راستش ما از صبح خبری از کیم تهیونگ نداریم..و خب نمیدونیم کجاست،شما ازش خبر دارید؟
ویو جونگکوک*
ازش خبر ندارن؟یعنی ممکنه اتفاقی براش پیش اومده باشه؟
امیدوارم تصادف کرده باشه..امیداورم بمیره،تیکه تیکه شه،از ته ته قلبم امیدوارم جنازه شو تحویل خانواده و رفیقاش بدن.
مردتیکه ی گی.
جونگکوک:که اینطور؛راستش نه منم صبح باهاشون تماش گرفتم اما گوشیشون خاموش بود.پس من فعلا میرم،هر وقت اومدن بگید باهاشون کارِ مهمی دارم،در رابطه با همون موضوعی که خودشون میدونن.
بعد از گفتنِ این حرف چرخیدم و از اتاق بیرون رفتم..اتاقی که فقط میشد دو رنگ داخلش دید..سیاه،آبی.
انگار اتاقی بود که هزاران سال یه آدمِ افسرده توش نفس کشیده.از انرژیِ منفیش میشد فهمید.
ویو جین*
اون پسر حرفاشو گفت و از اتاق رفت.حالتِ چهرش گرفته بود..انگار از یه چیزی خیلی ناراحت بود،مثلِ همیشه نبود.
جین:نامی..بنظرت موضوعِ بینِ این دونفر چی میتونه باشه؟
نامجون یه دستی به موهاش کشید و کتشو مرتب کرد..
نامجون:نمیدونم عزیزم..شاید همون وامی باشه که تهیونگ ازش حرف میزد.. هوم؟
جین:آره..شاید.
___
ویو تهیونگ*
تهیونگ:او_اوما...م_منم..
گونگیو:پسرم...عزیزم..بلاخره اومدی؟بزار درو باز کنم بیای تو*ذوق
اشکاز چشمام ریخت...چقد دلتنگش بودم...دلملک زده بود واسه اینکه دوباره دستایِ پینه زدشو رویِ موهام بکشه و از اون دوکبوکی هایِ خوشمزه برام درست کنه..لعنت بهم؛چرا تمامِ این مدت بهش سر نزدم؟
در باز شد و من لنگ لنگان وارد شدم..حیاطِ بزرگی داشت و راهِ زیادی تا درِ وردی باقی مونده بود.
به سختی خودمه به در رسوندم..
دلمنمیخواست اینشکلی منو ببینه اما نیاز داشتم برم پیشش و از پسرش شکایت کنم..
ویو گونگیو*
از ذوق نمیدونستم چیکار کنم..پسرم،تهیونگم اومده بود دیدنم، بعد از مدت ها..درو باز کردم تا نوهِ م رو بیارمداخل ولی وقتی دیدمش بدنم خالی شد..انگار یه تشت آب یخ ریختن روم..چه بلایی سرِ نوه م آورده بودن؟
اشکام سرازیر شد.
گونگیو:ت_تهیونگ...پسرم*گریه
تهیونگ:اومااا..گریه نکن*بغض+شکایت
گونگیو:کی این بلارو سرت اورده؟*عربده+گریه
تهیونگ:میشه بریم داخل؟اونجا برات میگم..بدنمدرد میکنه الان
ویو گونگیو*
برای چند لحظه حس کردم قلبماز حرکت وایساده..
چیشده بود؟چه بلایی سرِ تهیونگماوردن؟اونکه با کسی دشمنی نداره..این بچه آزارش به یه مورچه امنمیرسه..
کی دلش اومده همچین بلایی رو سرش بیاره؟فقط یونگهو میتونست اینکارو باهاش بکنه..
دستمو گذاشتم رویِ دهنم و نوهِ ی عزیز تر از جونم رو آوردم داخل..
خون رویِ لباساش خشک شده بود..
مشخص بود سرما خورده،
سریع رفتم چند تا لباس براش اوردم و نشوندمش کنارِ شومینه..
گونگیو:تهیونگم...عزیزکم..چیشده دورت بگردم؟*گریه
تهیونگ:مامان بزرگ..گریه نکن،بخدا منم گریه م میگیره*بغض
ویو گونگیو*
اشکامو پاک کردم و رفتم پیشش نشستم.
تویِ چشماش زل زدم تا حقیقتو بگه.
گونگیو:باشه..باشه عزیزِ دلم...فقط بگو کی
تهیونگ زد زیرِ گریه..دیگه نتونست تحمل کنه..دلش میخواست سرشو بزاره رو زانو هایِ مامان بزرگش و یه دلِ سیر گریه کنه..
همین کارم کرد...سرشو گذاشت روی زانو هایِ گونگیو و شروع کرد به گریه کردن و شکایت کردن.
تهیونگ:پسرت...هق....پسرت این بلارو سرماورد...هق...چ_چرا کاری نمیکنی؟...هق...اوما دیگه نمیتونم..هق..مگه چیکارشون کردم؟...هق..بسته دیگههه..هق....*گریه
ویو گونگیو*
خیلی وقت بود یونگ هو رو پسرِ خودم نمیدونستم...تمامِ این ۳۰ سال تلاش کردم کاری کنم که حتی اگه شده یه ذره با بچشون خوب رفتار کنن..ولی نشد که نشد.
دستمو کشیدم رویِ موهاش..رومنمیشد هیچی بگم..فقط اشک میریختم..به حالِ اون پسرک بیچاره...
گونگیو:تهیونگ..پسرم...منو ببخش..منو ببخش که نتونستم برات کاری کنم..
ادامه دارد..
#پارت_دهم
با صدایِ زده شدنِ در از هم فاصله گرفتیم..فککردیم تهیونگه اما جونگکوک بود.
جونگکوک:اجازه دارم بیام تو؟
جین:بله بفرماید
جونگکوک:عذر میخوام فککردم آقای تهیونگ تویِ اتاقشونن
نامجون:آقایِ جئون راستش ما از صبح خبری از کیم تهیونگ نداریم..و خب نمیدونیم کجاست،شما ازش خبر دارید؟
ویو جونگکوک*
ازش خبر ندارن؟یعنی ممکنه اتفاقی براش پیش اومده باشه؟
امیدوارم تصادف کرده باشه..امیداورم بمیره،تیکه تیکه شه،از ته ته قلبم امیدوارم جنازه شو تحویل خانواده و رفیقاش بدن.
مردتیکه ی گی.
جونگکوک:که اینطور؛راستش نه منم صبح باهاشون تماش گرفتم اما گوشیشون خاموش بود.پس من فعلا میرم،هر وقت اومدن بگید باهاشون کارِ مهمی دارم،در رابطه با همون موضوعی که خودشون میدونن.
بعد از گفتنِ این حرف چرخیدم و از اتاق بیرون رفتم..اتاقی که فقط میشد دو رنگ داخلش دید..سیاه،آبی.
انگار اتاقی بود که هزاران سال یه آدمِ افسرده توش نفس کشیده.از انرژیِ منفیش میشد فهمید.
ویو جین*
اون پسر حرفاشو گفت و از اتاق رفت.حالتِ چهرش گرفته بود..انگار از یه چیزی خیلی ناراحت بود،مثلِ همیشه نبود.
جین:نامی..بنظرت موضوعِ بینِ این دونفر چی میتونه باشه؟
نامجون یه دستی به موهاش کشید و کتشو مرتب کرد..
نامجون:نمیدونم عزیزم..شاید همون وامی باشه که تهیونگ ازش حرف میزد.. هوم؟
جین:آره..شاید.
___
ویو تهیونگ*
تهیونگ:او_اوما...م_منم..
گونگیو:پسرم...عزیزم..بلاخره اومدی؟بزار درو باز کنم بیای تو*ذوق
اشکاز چشمام ریخت...چقد دلتنگش بودم...دلملک زده بود واسه اینکه دوباره دستایِ پینه زدشو رویِ موهام بکشه و از اون دوکبوکی هایِ خوشمزه برام درست کنه..لعنت بهم؛چرا تمامِ این مدت بهش سر نزدم؟
در باز شد و من لنگ لنگان وارد شدم..حیاطِ بزرگی داشت و راهِ زیادی تا درِ وردی باقی مونده بود.
به سختی خودمه به در رسوندم..
دلمنمیخواست اینشکلی منو ببینه اما نیاز داشتم برم پیشش و از پسرش شکایت کنم..
ویو گونگیو*
از ذوق نمیدونستم چیکار کنم..پسرم،تهیونگم اومده بود دیدنم، بعد از مدت ها..درو باز کردم تا نوهِ م رو بیارمداخل ولی وقتی دیدمش بدنم خالی شد..انگار یه تشت آب یخ ریختن روم..چه بلایی سرِ نوه م آورده بودن؟
اشکام سرازیر شد.
گونگیو:ت_تهیونگ...پسرم*گریه
تهیونگ:اومااا..گریه نکن*بغض+شکایت
گونگیو:کی این بلارو سرت اورده؟*عربده+گریه
تهیونگ:میشه بریم داخل؟اونجا برات میگم..بدنمدرد میکنه الان
ویو گونگیو*
برای چند لحظه حس کردم قلبماز حرکت وایساده..
چیشده بود؟چه بلایی سرِ تهیونگماوردن؟اونکه با کسی دشمنی نداره..این بچه آزارش به یه مورچه امنمیرسه..
کی دلش اومده همچین بلایی رو سرش بیاره؟فقط یونگهو میتونست اینکارو باهاش بکنه..
دستمو گذاشتم رویِ دهنم و نوهِ ی عزیز تر از جونم رو آوردم داخل..
خون رویِ لباساش خشک شده بود..
مشخص بود سرما خورده،
سریع رفتم چند تا لباس براش اوردم و نشوندمش کنارِ شومینه..
گونگیو:تهیونگم...عزیزکم..چیشده دورت بگردم؟*گریه
تهیونگ:مامان بزرگ..گریه نکن،بخدا منم گریه م میگیره*بغض
ویو گونگیو*
اشکامو پاک کردم و رفتم پیشش نشستم.
تویِ چشماش زل زدم تا حقیقتو بگه.
گونگیو:باشه..باشه عزیزِ دلم...فقط بگو کی
تهیونگ زد زیرِ گریه..دیگه نتونست تحمل کنه..دلش میخواست سرشو بزاره رو زانو هایِ مامان بزرگش و یه دلِ سیر گریه کنه..
همین کارم کرد...سرشو گذاشت روی زانو هایِ گونگیو و شروع کرد به گریه کردن و شکایت کردن.
تهیونگ:پسرت...هق....پسرت این بلارو سرماورد...هق...چ_چرا کاری نمیکنی؟...هق...اوما دیگه نمیتونم..هق..مگه چیکارشون کردم؟...هق..بسته دیگههه..هق....*گریه
ویو گونگیو*
خیلی وقت بود یونگ هو رو پسرِ خودم نمیدونستم...تمامِ این ۳۰ سال تلاش کردم کاری کنم که حتی اگه شده یه ذره با بچشون خوب رفتار کنن..ولی نشد که نشد.
دستمو کشیدم رویِ موهاش..رومنمیشد هیچی بگم..فقط اشک میریختم..به حالِ اون پسرک بیچاره...
گونگیو:تهیونگ..پسرم...منو ببخش..منو ببخش که نتونستم برات کاری کنم..
ادامه دارد..
- ۴۷۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط