فیک : دوست دختر من
Part five5
خلاصه بزور خوابید تا اون صبح لعنتی فرا برسه
....
فلش بک به صبح
ا. ت ویو
از خواب بیدار شدم ... با به یاد اوردن اینکه امروز روز بدبختیمه اشک تو چشمام حلقه زد # کسخلی خواهرم ؟؟ احمقی به خدا # یعنی چی شوگا داداشم که انقد رو من تعصب داشت همین قدر راحت من و کنار گذاشت ؟؟
هعیی زندگی
رفتم پایین که با قیافه ی نحس جونکوک رو به رو شدم
آخه چرا ؟ چرا من ؟
بهم پوزخندی زد و با طعنه گفت
- دیگه مال من شدی کوچولو ( با پوزخند )
ا. ت ویو
بعد از این حرفش منم بغض کردم خدایا اگه مادر پدر داشتم اینجوری نمی شد ...
درسته داشتم یه حسایی به این جونکوک پیدا میکردم ولی قاعدتاً خوش حال نمی شم از اینکه بازیچه ی کسی شم
یاد اون حرف کوک افتادم که گفت
- مال منی دیگه نیستی ؟
+ نه نیستمممم
- میبینیم
واقعا هم دیدیم راست میگفت
من باختم ...
با صدای شوگا به خودم اومدم
شوگا : ا. ت ، داداشی ببخشید
+ ....
شوگا : ا. ت خواهش میکنم ببخشید
+ چی بگم بهت ؟ هان ؟ چی بگم ؟ بگم اشکالی نداره بیا بغلم البته دوست دارم همینکار و کنم چون من فقط تو رو داشتم ... مهم نیست بیا بغلم
شوگا ویو
وقتی ا. ت گفت بیا بغلم خیلی عذاب وجدان گرفتم من باهاش چیکار کردم ؟
بهتره ا. ت یه مدت و اینجوری سر کنه تا پول اون عوضی رو جور کنم و ا. ت رو پس بگیرم ...
رفتم بغلش کردم بعد از هم خداحافظی کردیم
ا. ت ویو
بعد از اینکه با داداشم خداحافظی کردم با ناراحتی دنبال کوک رفتم سوار ماشین مدل بالاش شدم ..
راهی عمارتش شدیم ، راستش .. راستش من اصلا تو همچین خونه ای زندگی نکردم درسته خونمون خرابه نبود ولی عمارتم نبود خونه ی بزرگی داشتیم ولی همونجور که گفتم به پای عمارت کوک نمی رسید
رسیدیم که کوک گفت
- پیاده شو ، رسیدیم
+ باشه
ا.ت ویو
عمارت که چه عرض کنم واسه خودش قصری بود ببین بیرونش اینجوریه توش چجوری قراره باشه
کوک ویو
حالا که دیگه ا.ت مال من بود نیازی به نقش بازی کردن نبود
- هوی ا.ت
+ بله
- بزار یه چیزی و روشن کنم
تو به عنوان دوس دخترم وارد عمارت نمیشی به عنوان یه زیر خواب وارد عمارت میشی تازه باید خدمتکار شخصی من هم باشی ( پوزخند ) ولی وقتی میریم پیش داداشت ما خیلی خوشبختیم و هم و دوست داریم ...صدام میکنی ارباب فهمیدی ؟
+ چییی عوضی تو به داداش من یه چیز دیگه گفته بودییی
رفتارت با من ؟ چجوری یهویی انقد عوض شدی ؟ باورم نمیشه
- با من درست حرف بزن وگرنه جوری شکنجت بدم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن
الانم بگو چشم
+ هه بشین تا بگم هیچ گهی نمی تونی بخوری
- اینطوریه ؟ تو اون روی من و ندیدی من تورو آدم میکنم ( پوزخند )
ادمین : و تماممم امیدوارم خوشتون اومده باشهههع
و اینم بگم که تازه فیک شروع شده ...
دوستون دارم 💞
گزارش نکن مسلمون 😂💔
خلاصه بزور خوابید تا اون صبح لعنتی فرا برسه
....
فلش بک به صبح
ا. ت ویو
از خواب بیدار شدم ... با به یاد اوردن اینکه امروز روز بدبختیمه اشک تو چشمام حلقه زد # کسخلی خواهرم ؟؟ احمقی به خدا # یعنی چی شوگا داداشم که انقد رو من تعصب داشت همین قدر راحت من و کنار گذاشت ؟؟
هعیی زندگی
رفتم پایین که با قیافه ی نحس جونکوک رو به رو شدم
آخه چرا ؟ چرا من ؟
بهم پوزخندی زد و با طعنه گفت
- دیگه مال من شدی کوچولو ( با پوزخند )
ا. ت ویو
بعد از این حرفش منم بغض کردم خدایا اگه مادر پدر داشتم اینجوری نمی شد ...
درسته داشتم یه حسایی به این جونکوک پیدا میکردم ولی قاعدتاً خوش حال نمی شم از اینکه بازیچه ی کسی شم
یاد اون حرف کوک افتادم که گفت
- مال منی دیگه نیستی ؟
+ نه نیستمممم
- میبینیم
واقعا هم دیدیم راست میگفت
من باختم ...
با صدای شوگا به خودم اومدم
شوگا : ا. ت ، داداشی ببخشید
+ ....
شوگا : ا. ت خواهش میکنم ببخشید
+ چی بگم بهت ؟ هان ؟ چی بگم ؟ بگم اشکالی نداره بیا بغلم البته دوست دارم همینکار و کنم چون من فقط تو رو داشتم ... مهم نیست بیا بغلم
شوگا ویو
وقتی ا. ت گفت بیا بغلم خیلی عذاب وجدان گرفتم من باهاش چیکار کردم ؟
بهتره ا. ت یه مدت و اینجوری سر کنه تا پول اون عوضی رو جور کنم و ا. ت رو پس بگیرم ...
رفتم بغلش کردم بعد از هم خداحافظی کردیم
ا. ت ویو
بعد از اینکه با داداشم خداحافظی کردم با ناراحتی دنبال کوک رفتم سوار ماشین مدل بالاش شدم ..
راهی عمارتش شدیم ، راستش .. راستش من اصلا تو همچین خونه ای زندگی نکردم درسته خونمون خرابه نبود ولی عمارتم نبود خونه ی بزرگی داشتیم ولی همونجور که گفتم به پای عمارت کوک نمی رسید
رسیدیم که کوک گفت
- پیاده شو ، رسیدیم
+ باشه
ا.ت ویو
عمارت که چه عرض کنم واسه خودش قصری بود ببین بیرونش اینجوریه توش چجوری قراره باشه
کوک ویو
حالا که دیگه ا.ت مال من بود نیازی به نقش بازی کردن نبود
- هوی ا.ت
+ بله
- بزار یه چیزی و روشن کنم
تو به عنوان دوس دخترم وارد عمارت نمیشی به عنوان یه زیر خواب وارد عمارت میشی تازه باید خدمتکار شخصی من هم باشی ( پوزخند ) ولی وقتی میریم پیش داداشت ما خیلی خوشبختیم و هم و دوست داریم ...صدام میکنی ارباب فهمیدی ؟
+ چییی عوضی تو به داداش من یه چیز دیگه گفته بودییی
رفتارت با من ؟ چجوری یهویی انقد عوض شدی ؟ باورم نمیشه
- با من درست حرف بزن وگرنه جوری شکنجت بدم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن
الانم بگو چشم
+ هه بشین تا بگم هیچ گهی نمی تونی بخوری
- اینطوریه ؟ تو اون روی من و ندیدی من تورو آدم میکنم ( پوزخند )
ادمین : و تماممم امیدوارم خوشتون اومده باشهههع
و اینم بگم که تازه فیک شروع شده ...
دوستون دارم 💞
گزارش نکن مسلمون 😂💔
- ۲۴.۲k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط