پارت هفدهم《مغازه》
پارت هفدهم《مغازه》
《Custom kiss》
+مغازه...
باصدای نسبتا بلند...
+پدرم که از تعجب با چشمای گرد شده نگام میکرد گفت...
پدرش: چیشده پسرم؟ اتفاقی واسه مغازه ات افتاده؟
+نیاز نبود بابام رو نگران کنم پس فقط گفتم....
+نه ولی...
یه مکثی کوتاهی کردم و با ناامیدی گفتم...
+باید برم...
+پدرم که مشخص بود از حرفام سر درمیاره با چهره ی نگران گفت...
پدرش: پسرم الان نصف شبه...کجای میخوای بری؟
+مغازه رو باز گذاشتم...
اشکالی نداره بابا زود میرم و میام...
تو تا اون موقع غذات رو بخور بخواب....نگران من نباش...
+سپس بدون اینکه منتظر اجازه ی بابا باشم به سمت اتاق نشیمن کوچیکه مون رفتم و کتم رو سریع برداشتم و خدافظی کردم...
+به سمت در حیاط که رسیدم با باز کردن در برگشتم و با صدای نسبتا بلند که بابام بشنوه گفتم...
+زود برمیگردم نگران نباش...
برای یلحظه زود اومد کنار در و گفت...
پدرش: خیله خب...برو ولی زود برگرد...مراقب خودت باش...
+جمله آخرش مصادف شد با بسته شدن در...
+نگاهی به دوچرخه ام انداختم و با خودم گفتم...
+شاید نیاز نباشه ببرمش...
پس با پای پیاده میرم و زود میام...
و نصف شبی راهی مغازه ام شدم...
...........................................................
چند دقیقه بعد، ویو تهیونگ:
+توی راه داشتم راه میرفتم و سعی میکردم به یه چیزی فک کنم...
+ولی نمیشد...اولین باری بود که داشتم نصف شب توی خیابونا قدم میزدم البته از یک بابت هم خوب بود، غذای بابام...
ولی نمی تونستم به چیزی فکر نکنم...
+و این اصلا خوب نبود به هیچ عنوان...
راستش اولین باری بود که ترسیده بودم...ونمیدوستم باید چیکار کنم...
+صدای زوزه ای که اصلا وجود نداشت رو می شنیدم...تاریکی که تمام کوچه پس کوچه ها رو بعلیده بود...
+از ترس سرم رو هی به عقب برمیگردوندم یا سمت اطرافم میچرخوندم...
از بس سرم رو چرخوندم گردن درد گرفتم...
+حس میکردم یک دوساعت دارم راه میرم ولی بازم به مغازه ام نمی رسم...
+لعنتی چرا اینقدر حس میکنم دور شدم...هوففف چرا نمی رسم...بس دیگه
حرفم رو با شنیدن صدای از ترس قطع کردم...
+صدا از طرف پارک میومد...
صدای که شبیه ناله ی یه دختر بچه بود...
صداش خیلی عجیب بود گویا که زخمی شده باشد ولی واقعی نباشد...
+حس ترس تمام بدنم رو فلج کرده بود...
دیگه نمی خواستم برم...یا بهتر بگم...
نمیتونستم راه برم و این باعث میشد از رفتن به مغازه منصرف بشم...
+ولی حسی درونم فریاد میزد که اگه نرم ممکن از شانسم آقای وین پارک فردا به مغازه ی اجاره ایش سر بزنه...
+و اگه میدید که مغازه اش توسط یک دزد شب بهم ریخته یا وسایلش دزدیده شده قطعا من رو مقصر اتفاقات می دونست...
+چون مغازه اش رو به من اجاره داده بود...به من...
وایی تهیونگ بسه دیگه اینقدر به خودت سخت نگیر همین الان میری در مغازه رو میبندی و میری خونه...
توی همین فکرا بودم که یهو...
+سایه ای کوچک که شبیه به یک دختر بچه بود از پشتم ظاهر شد...
+با دیدنش چشمام چهارتا شد...
اولش چند بار پلک زدم تا شاید توهم باشد ولی گویا این اوضاع را خراب تر کرد...
+سایه ای که پشت سرم بود...دیگر وجود نداشت...چشمام رو از رو زمین برداشتم و همینکه به جلو دوختم...
+واییییی...جیغ خفیف و مردانه ای کشیدم...
+یک دختره ی بچه با لبخند روبه رویم ایستاده بود...
با موهای نسبتا بلند ومشکی فرفری...
بادکنک سیاهی که در دست داشت...
و دامن کوتاه و سیاه رنگش...
و از همه بدتر لبخند غیر واقعی و ترسناکش...
+از ترس چشمانم را محکم بستم و با بدو بدو فرار کردم...اما نه به سمت خانه به سمت مغازه...
+نمیدونستم باید برم خونه یامغازه...فقط میخواستم برم یجای آشنا و نزدیک و از اونجای که حس میکردم به مغازه نزیک تر بودم پس تصمیم گرفتم بدو به سمت مغازه برم...
+چشمام رو جوری بهم فشرده بودم که گویا قصد داشتم آن چیز یک ترس توهمی باشد...
+با تمام توان دویدم و دویدم تا اینکه با سر خوردم زمین...
+از ترس یکی از چشمانم را باز کردم و خوشبختانه به مغازه رسیده بودم...
+بلند شدم...با ترس نگاهی به پشت سرم انداختم تا شاید آن دختر بچه با آن لبخند ترسناک و بادکنکش به دنبالم نیفتاده باشد...
+و خب خوشبختانه کسی نبود...
کرکرهارو بالا دادم و همین که خواستم در رو قفل کنم صدای از داخل مغازه آمد...
+صدای که شبیه به یک فرد در آنجا بود...یا بهتر بگم یک موجود، البته از نظر خودم...
+نمی تونستم چشم ازش بردارم تا اینکه...
^پایان^
《Custom kiss》
+مغازه...
باصدای نسبتا بلند...
+پدرم که از تعجب با چشمای گرد شده نگام میکرد گفت...
پدرش: چیشده پسرم؟ اتفاقی واسه مغازه ات افتاده؟
+نیاز نبود بابام رو نگران کنم پس فقط گفتم....
+نه ولی...
یه مکثی کوتاهی کردم و با ناامیدی گفتم...
+باید برم...
+پدرم که مشخص بود از حرفام سر درمیاره با چهره ی نگران گفت...
پدرش: پسرم الان نصف شبه...کجای میخوای بری؟
+مغازه رو باز گذاشتم...
اشکالی نداره بابا زود میرم و میام...
تو تا اون موقع غذات رو بخور بخواب....نگران من نباش...
+سپس بدون اینکه منتظر اجازه ی بابا باشم به سمت اتاق نشیمن کوچیکه مون رفتم و کتم رو سریع برداشتم و خدافظی کردم...
+به سمت در حیاط که رسیدم با باز کردن در برگشتم و با صدای نسبتا بلند که بابام بشنوه گفتم...
+زود برمیگردم نگران نباش...
برای یلحظه زود اومد کنار در و گفت...
پدرش: خیله خب...برو ولی زود برگرد...مراقب خودت باش...
+جمله آخرش مصادف شد با بسته شدن در...
+نگاهی به دوچرخه ام انداختم و با خودم گفتم...
+شاید نیاز نباشه ببرمش...
پس با پای پیاده میرم و زود میام...
و نصف شبی راهی مغازه ام شدم...
...........................................................
چند دقیقه بعد، ویو تهیونگ:
+توی راه داشتم راه میرفتم و سعی میکردم به یه چیزی فک کنم...
+ولی نمیشد...اولین باری بود که داشتم نصف شب توی خیابونا قدم میزدم البته از یک بابت هم خوب بود، غذای بابام...
ولی نمی تونستم به چیزی فکر نکنم...
+و این اصلا خوب نبود به هیچ عنوان...
راستش اولین باری بود که ترسیده بودم...ونمیدوستم باید چیکار کنم...
+صدای زوزه ای که اصلا وجود نداشت رو می شنیدم...تاریکی که تمام کوچه پس کوچه ها رو بعلیده بود...
+از ترس سرم رو هی به عقب برمیگردوندم یا سمت اطرافم میچرخوندم...
از بس سرم رو چرخوندم گردن درد گرفتم...
+حس میکردم یک دوساعت دارم راه میرم ولی بازم به مغازه ام نمی رسم...
+لعنتی چرا اینقدر حس میکنم دور شدم...هوففف چرا نمی رسم...بس دیگه
حرفم رو با شنیدن صدای از ترس قطع کردم...
+صدا از طرف پارک میومد...
صدای که شبیه ناله ی یه دختر بچه بود...
صداش خیلی عجیب بود گویا که زخمی شده باشد ولی واقعی نباشد...
+حس ترس تمام بدنم رو فلج کرده بود...
دیگه نمی خواستم برم...یا بهتر بگم...
نمیتونستم راه برم و این باعث میشد از رفتن به مغازه منصرف بشم...
+ولی حسی درونم فریاد میزد که اگه نرم ممکن از شانسم آقای وین پارک فردا به مغازه ی اجاره ایش سر بزنه...
+و اگه میدید که مغازه اش توسط یک دزد شب بهم ریخته یا وسایلش دزدیده شده قطعا من رو مقصر اتفاقات می دونست...
+چون مغازه اش رو به من اجاره داده بود...به من...
وایی تهیونگ بسه دیگه اینقدر به خودت سخت نگیر همین الان میری در مغازه رو میبندی و میری خونه...
توی همین فکرا بودم که یهو...
+سایه ای کوچک که شبیه به یک دختر بچه بود از پشتم ظاهر شد...
+با دیدنش چشمام چهارتا شد...
اولش چند بار پلک زدم تا شاید توهم باشد ولی گویا این اوضاع را خراب تر کرد...
+سایه ای که پشت سرم بود...دیگر وجود نداشت...چشمام رو از رو زمین برداشتم و همینکه به جلو دوختم...
+واییییی...جیغ خفیف و مردانه ای کشیدم...
+یک دختره ی بچه با لبخند روبه رویم ایستاده بود...
با موهای نسبتا بلند ومشکی فرفری...
بادکنک سیاهی که در دست داشت...
و دامن کوتاه و سیاه رنگش...
و از همه بدتر لبخند غیر واقعی و ترسناکش...
+از ترس چشمانم را محکم بستم و با بدو بدو فرار کردم...اما نه به سمت خانه به سمت مغازه...
+نمیدونستم باید برم خونه یامغازه...فقط میخواستم برم یجای آشنا و نزدیک و از اونجای که حس میکردم به مغازه نزیک تر بودم پس تصمیم گرفتم بدو به سمت مغازه برم...
+چشمام رو جوری بهم فشرده بودم که گویا قصد داشتم آن چیز یک ترس توهمی باشد...
+با تمام توان دویدم و دویدم تا اینکه با سر خوردم زمین...
+از ترس یکی از چشمانم را باز کردم و خوشبختانه به مغازه رسیده بودم...
+بلند شدم...با ترس نگاهی به پشت سرم انداختم تا شاید آن دختر بچه با آن لبخند ترسناک و بادکنکش به دنبالم نیفتاده باشد...
+و خب خوشبختانه کسی نبود...
کرکرهارو بالا دادم و همین که خواستم در رو قفل کنم صدای از داخل مغازه آمد...
+صدای که شبیه به یک فرد در آنجا بود...یا بهتر بگم یک موجود، البته از نظر خودم...
+نمی تونستم چشم ازش بردارم تا اینکه...
^پایان^
- ۱۹۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط