{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

White Lotus | Part 19

White Lotus | Part 19

چند روز از مراسم گذشته بود...

زندگی دوباره به روال عادی برگشته بود.

تمرین‌ها، ضبط‌ها، اجراها و برنامه‌های پشت سر هم.

اما برای جونگ‌کوک، یک چیز دیگر عادی نبود.

فکر کردن به سوآ.

هر بار که گوشی‌اش را باز می‌کرد، بی‌اختیار صفحه‌ی چت او را پیدا می‌کرد.

آخرین پیامشان هنوز همان بود:

سوآ: «مراقب خودت باش.»

جونگ‌کوک چند بار خواست چیزی بنویسد...

اما هر بار گوشی را کنار گذاشت.

تا اینکه یک شب...

بالاخره تایپ کرد.

جونگ‌کوک:
«هنوز بیداری؟»

چند دقیقه گذشت.

هیچ جوابی نیامد.

جونگ‌کوک گوشی را کنار گذاشت.

اما درست وقتی می‌خواست بخوابد، صفحه روشن شد.

سوآ:
«آره... تو؟»

لبخند کوچکی روی لب جونگ‌کوک نشست.

جونگ‌کوک:
«منم.»

چند ثانیه سکوت.

سوآ:
«چیزی شده؟»

جونگ‌کوک به صفحه خیره ماند.

نمی‌دانست چطور بگوید که فقط دلش خواسته با او حرف بزند.

جونگ‌کوک:
«نه... فقط دلم خواست باهات حرف بزنم.»

سوآ چند لحظه چیزی نفرستاد.

بعد...

سوآ:
«منم همین حس رو داشتم.»

جونگ‌کوک برای چند ثانیه مات ماند.

بعد لبخند زد.

آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ساعت‌ها با هم حرف زدند.

درباره‌ی موسیقی...

درباره‌ی غذاهای مورد علاقه‌شان...

درباره‌ی سفر...

حتی درباره‌ی چیزهای کاملاً بی‌اهمیت.

اما همان چیزهای ساده، باعث می‌شد هیچ‌کدام دلشان نخواهد گفت‌وگو تمام شود.

نزدیک ساعت سه صبح...

سوآ:
«باید بخوابیم.»

جونگ‌کوک:
«آره.»

چند ثانیه بعد...

جونگ‌کوک:
«سوآ؟»

سوآ:
«هوم؟»

جونگ‌کوک:
«امروز خوش گذشت.»

سوآ لبخند زد.

سوآ:
«برای منم.»

صبح روز بعد...

یک عکس در فضای مجازی منتشر شد.

عکسی از جونگ‌کوک که شب گذشته در بالکن خانه‌اش ایستاده بود.

عکس در نگاه اول کاملاً معمولی بود...

اما چیزی در آن توجه کاربران را جلب کرد.

روی میز کنار دستش، یک فنجان قهوه و یک دفتر سفید دیده می‌شد.

همان دفتری که سوآ چند روز قبل، در یکی از پشت‌صحنه‌ها همراه خودش داشت.

کاربران شروع به حدس زدن کردند.

«این دفتر مال سوآ نیست؟»

«چرا جونگ‌کوک همون دفتر رو داره؟»

«این دوتا واقعاً باهمن؟»

در عرض چند ساعت...

دوباره همه‌چیز شروع شد.

و این بار...

شایعه فقط یک عکس نبود.

هزاران نفر شروع کرده بودند به کنار هم گذاشتن تمام لحظه‌های کوچک این دو نفر.

و چیزی که برای خودشان ساده و بی‌اهمیت بود...

برای دنیا، تبدیل به یک داستان بزرگ شده بود.
دیدگاه ها (۰)

White Lotus | Part 18سه هفته بعد...تب شایعه‌ها کم‌کم فروکش ک...

White Lotus | Part 17 صبح روز بعد...نور آفتاب از پنجره‌ی اتا...

White Lotus | Part 14سوآ برای چند لحظه به صفحه‌ی تبلت خیره م...

White Lotus | Part 9 سوآ چند ثانیه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط