{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۳۴"

همه سر جاشون نشسته بودن، اما نگاه‌های کوتاهشون هنوز به سمت من برمی‌گشت...



انگار حضورم براشون عجیب‌تر از هر چیز دیگه‌ای بود..


یکی از مردها پوشه‌ای رو روی میز گذاشت.
«قربان، قراردادها آماده‌ست.»


جونگ‌کوک بدون اینکه حتی نگاهی به پوشه بندازه، گفت:
- شروع کنید..


مرد شروع کرد به توضیح دادن جزئیات معامله.
من چیزی از اصطلاحاتی که می‌گفتن نمی‌فهمیدم...


فقط ساکت نشسته بودم و گاهی به جونگ‌کوک نگاه می‌کردم.


برخلاف وقتی که توی عمارت بود...


اینجا کاملاً فرق داشت.


همه با دقت به حرفش گوش می‌دادن.
هیچ‌کس جرئت نداشت وسط حرفش بپره.


بعد از چند دقیقه، یکی از افراد که موهای جوگندمی داشت، نگاهش رو به من دوخت...



«قربان... اگه بی‌ادبی نباشه، می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»


جونگ‌کوک نگاه سردش رو به اون مرد انداخت.
_ ...بپرس


مرد با احتیاط گفت:
«حضور خانم توی این جلسه... به خاطر موضوع خاصیه؟»


فضای سالن برای چند لحظه ساکت شد....


همه منتظر جواب جونگ‌کوک بودن ...


اون آروم دست‌هاش رو روی میز گذاشت و با صدایی محکم گفت:

- هر کسی که کنار من نشسته، با اجازه‌ی خودمه.


هیچ‌کس چیزی نگفت..
مرد سریع سرش رو پایین انداخت..
«منظوری نداشتم، قربان.»



جونگ‌کوک فقط سری تکون داد.
- ادامه بدید...


جلسه دوباره از سر گرفته شد.


من بی‌اختیار نگاهی به جونگ‌کوک انداختم ..


برای اولین بار حس کردم...

با اینکه رفتارش هنوز هم سرد و سختگیر بود، اجازه نداده بود کسی با سؤالش باعث ناراحتی یا معذب شدنم بشه..


چند دقیقه بعد، جلسه تموم شد..


همه یکی‌یکی از سالن خارج شدن...


وقتی آخرین نفر هم رفت، فقط من، جونگ‌کوک و مین‌جائه داخل اتاق موندیم.


مین‌جائه پوشه‌ها رو جمع کرد و گفت:
«قربان، ماشین آماده‌ست.»


جونگ‌کوک از جاش بلند شد.
- برگردیم..


من هم از روی صندلی بلند شدم.


همین که به سمت در می‌رفتیم، صدای مردی از پشت سرمون اومد ....


«آقای جونگ‌کوک...»

هر سه برگشتیم..


مردی با کت طوسی جلوی در ایستاده بود...


نگاهش روی جونگ‌کوک ثابت موند و با لبخند گفت:
«فکر نمی‌کردم یه روز شما رو کنار همسرتون ببینم.»


جونگ‌کوک چیزی نگفت.


فقط با همون نگاه سرد به مرد خیره شد...


و سکوت سنگینی بینشون حاکم شد.

___________________


⭐️ادامه دارد.....

شرایط برای پارت بعد.

لایک: ۵
کامت: ۴
بازنشر: ۴


مرسی که تا اینجا بودید🌷
دیدگاه ها (۵)

بوسه مرگ '"پارت ۳۳"اخم کردم.& انگار همیشه قراره نصف حرفاتو ن...

بوسه مرگ "پارت ۳۲"ویو ات با تعجب به مین‌جائه نگاه کردم.& منو...

بوسه مرگ "پارت ۲۶"همین که نگاهش با نگاه من گره خورد، سریع صو...

بوسه مرگ "پارت ۳۱"ویو اتبعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط