{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۳۲"

ویو ات

با تعجب به مین‌جائه نگاه کردم.
& منو؟


مین‌جائه سرش رو تکون داد.
«بله، خانم.»


دست‌به‌سینه ایستادم.
& کجا؟

«قربان نگفتن.»


پوفی کشیدم...
& عالیه... خودش تصمیم می‌گیره، خودش هم توضیح نمی‌ده..


مین‌جائه لبخند کم‌رنگی زد.
«ماشین تا ده دقیقه‌ی دیگه آماده‌ست.»


_____________


چند دقیقه بعد...


از درِ اصلی عمارت بیرون اومدم..


یک ماشین مشکی جلوی پله‌ها منتظر بود..


همین که نزدیک شدم، درِ عقب باز شد.
جونگ‌کوک داخل ماشین نشسته بود....



کت‌وشلوار مشکی همیشگی، ساعت نقره‌ای روی مچ دستش و همون نگاه سرد..


بدون اینکه نگاهم کنه، فقط گفت:
- سوار شو.


اخم کردم..


& حداقل می‌شه بدونم کجا می‌ریم؟


نگاهش رو از پنجره گرفت و به من دوخت ..
- وقتی رسیدیم، می‌فهمی.


زیر لب غر زدم:
& همیشه همین جواب‌های کوتاه...


سوار ماشین شدم و در بسته شد..


چند لحظه سکوت بینمون حاکم بود ...


ماشین از عمارت خارج شد..


بعد از حدود ده دقیقه، دیگه نتونستم ساکت بمونم...


& بالاخره می‌خوای بگی کجا می‌ریم یا نه؟


جونگ‌کوک این بار بدون اینکه اخم کنه، خیلی کوتاه جواب داد:
- یه قرار کاری.


با ناباوری بهش نگاه کردم..
& پس من اونجا چیکار دارم؟



- می‌خواستم ببینی دنیای من فقط همونی نیست که تا حالا دیدی...


چند لحظه ساکت شدم.


این اولین بار بود که خودش، بدون دعوا یا کل‌کل، جمله‌ای بیشتر از چند کلمه می‌گفت..


ماشین از خیابون اصلی خارج شد و وارد محوطه‌ی یک ساختمان بزرگ و مدرن شد ..


راننده ترمز گرفت..


جونگ‌کوک درِ ماشین رو باز کرد و قبل از پیاده شدن، رو به من گفت:
- فقط یه چیز...


منتظر موندم ادامه بده.


- هر اتفاقی افتاد، کنار من می‌مونی.


لحنش آروم نبود...
جدی بود.
انگار می‌دونست قراره اتفاق مهمی بیفته..



⭐️ادامه دارد......

(اسلاید دوم لباس ات)


🌿حمایت یادتون نره مرسییی بای🌹
دیدگاه ها (۳)

بوسه مرگ "پارت ۳۱"ویو اتبعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از ا...

بوسه مرگ "پارت ۳۰"ویو صبحگرمای ملایم نور خورشید روی صورتم اف...

بوسه مرگ "پارت ۱۳"ویو کوک بعداز اینکه لباس هامو پوشیدم دیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط