اوای فنوت
اوای فنوت
part =۳۲
(کلیسای متروکه حومه ورسای – شب)
کلیسا تاریک بود. فقط چند شمع روشن، سایههای بلند روی دیوار میانداختند. صلیب چوبی بزرگ بالای محراب، توی نور شمعها، شبیه یه قاتل بود که دستاش رو باز کرده.
ایزابل ایستاده بود وسط کلیسا، شنل سیاه به تن داشت و دستکش چرمی. کنارش لوسین بود و دو تا از نگهبانان مخصوصش.
صدای پای برادر دومینیک از پشت محراب اومد. یه مرد بلند بالا با ریش جوگندمی، چشمهای عمیق و نافذ، و دستانی که جای زخم سوختگی داشت. ردای قهوهای پوشیده بود، طناب کمرش، صلیب چوبی به گردن. ولی هیچکدوم از اینا فریبنده نبود. چون چشمانش هیچ نوری نداشت.
دومینیک ایستاد روبروی ایزابل و لبخند زد. لبخندی که تهش هیچ گرمی نبود.
"ملکه فراری... چه غافلگیری خوشایندی. فکر میکردم توی قصر ایتالیا مشغول بافندگی هستی."
ایزابل بیمقدمه گفت: "به حرفهای بیهوده وقت تلف نکن. میدونم تو زهر میسازی."
دومینیک یه ابرو بالا انداخت. "افشاگری سریعی. بله. درست میگی. و تو اومدی که چی بخری؟"
"زهر. اونقدر قوی که آدم رو ضعیف کنه، ولی نکشه. نمیخوام پدرم بمیره... فقط میخوام از حال بره. چند روزی."
دومینیک سرش رو تکون داد. رفت سمت محراب، از زیر یه تخته سنگ کوچیک، یه بطری شیشهای سبز درآورد.
"پتاسیم... ترکیبش با گیاه شوکران... خیلی آرومه. مثل خواب. یه کم میخوابه، بعد بیدار میشه با حالتی مثل آدمایی که سکته کردن. نمیتونه حرف بزنه، نمیتونه دستور بده... فقط میتونه تماشا کنه."
ایزابل نفسش بند اومد. این دقیقاً چیزی بود که میخواست.
"چقدر؟"
دومینیک بطری رو بالا گرفت. نور شمع توی شیشه میرقصید.
"یک چیز بیشتر از پول."
"چی؟"
رفت کنار ایزابل. نزدیک. انگار میخواست روحش رو بو کنه.
"اجازه بدی از این قصر خارج بشم. نه تبعید... رفتن آزاد. با یه اسب، یه کیسه طلا، و نامهای که توش نوشته بشه من هرگز به جرمی محکوم نشدم."
لوسین جلو پرید: "این خیلی زیاده."
ایزابل دستش رو بلند کرد تا ساکتش کنه. به دومینیک نگاه کرد.
"باشه. قول میدم."
دومینیک بطری رو داد بهش. "بنوشش توی شراب. نصف بطری کافیه. فقط یادت باشه... کسی که با شیطان معامله میکنه، یه روز باید حساب پس بده."
ایزابل بطری رو گرفت و توی شنل قایم کرد. رفت سمت در. لوسین دنبالش رفت.
دومینیک تنها موند. رفت سمت صلیب. زانو زد و شروع کرد به دعا کردن. ولی اون شب، دعاهاش پر از نفرین بود...
---
همون شب – اتاق پادشاه
پادشاه فرانسه توی تخت خوابش بود. نفسهاش سنگین بود، پر از خسخس. دکترها گفته بودن شش ماه بیشتر زنده نیست، ولی پادشاه خودش میدونست که کمتر از سه ماه مونده.
در باز شد. ایزابل با سینی شراب وارد شد.
"پدر... برایت شراب آوردم. قدیمیترین شراب قصر."
پادشاه با تعجب نگاهش کرد. "ایزابل؟ تو... برام شراب آوردی؟"
نشست روی تخت. دستش میلرزید. ایزابل جام رو پر کرد و داد بهش. توی چشمای پدر نگاه کرد. پیرمردی بود شکسته، مریض، تنها. دلسوزیش آمد. ولی بعد یاد تهیونگ افتاد. یاد زندانی که پشت میلهها منتظر مرگ بود. دلسوزی از دلش پرید.
پادشاه جام رو نوشید. یک جرعه. بعد دومی.
چند ثانیه بعد، چشمانش سنگین شد. سرش خم شد. نفسهاش عمیق و آروم شد.
ایزابل جام رو از دستش گرفت. پدر رو خوابوند روی بالش. زیر لب گفت:
"بخواب پدر... وقتی بیدار شدی، همه چی فرق کرده."
رفت بیرون. لوسین منتظر بود.
"حالا نوبت زندانیه."
---
زندان جنوبی – نیمه شب
ایزابل با کلیدهایی که لوسین از نگهبان رشوه گرفته بود، در سلول تهیونگ رو باز کرد.
تهیونگ روی زمین افتاده بود، چشماش بسته بود، لباسش پر از خون خشک شده بود. ایزابل زانو زد کنارش و دستش رو گذاشت روی صورتش.
"تهیونگ... بیدار شو... دارم میبرمت بیرون."
تهیونگ چشماش رو باز کرد. نگاهش تار بود. "ایزابل... دیگه رفته بودم... فکر کردم مردم..."
"نه عزیزم. هنوز زندهای. و تا وقتی من زندهام، نمیذارمت بمیری."
تهیونگ رو بلند کرد. تکیه داد به شونه خودش. لوسین اومد کمک کرد. هر سه از راهرو مخفی زدند بیرون.
وقتی رسیدند به حیاط قصر، ایزابل برگشت و یه نگاه به قصر انداخت. قصر ورسای، جاییکه توش بزرگ شده بود، جاییکه اولین بار تهیونگ رو دیده بود، جاییکه آخرین بار پدرش رو دیده بود. دیگه برنمیگشت. حداقل نه این شکلی.
part =۳۲
(کلیسای متروکه حومه ورسای – شب)
کلیسا تاریک بود. فقط چند شمع روشن، سایههای بلند روی دیوار میانداختند. صلیب چوبی بزرگ بالای محراب، توی نور شمعها، شبیه یه قاتل بود که دستاش رو باز کرده.
ایزابل ایستاده بود وسط کلیسا، شنل سیاه به تن داشت و دستکش چرمی. کنارش لوسین بود و دو تا از نگهبانان مخصوصش.
صدای پای برادر دومینیک از پشت محراب اومد. یه مرد بلند بالا با ریش جوگندمی، چشمهای عمیق و نافذ، و دستانی که جای زخم سوختگی داشت. ردای قهوهای پوشیده بود، طناب کمرش، صلیب چوبی به گردن. ولی هیچکدوم از اینا فریبنده نبود. چون چشمانش هیچ نوری نداشت.
دومینیک ایستاد روبروی ایزابل و لبخند زد. لبخندی که تهش هیچ گرمی نبود.
"ملکه فراری... چه غافلگیری خوشایندی. فکر میکردم توی قصر ایتالیا مشغول بافندگی هستی."
ایزابل بیمقدمه گفت: "به حرفهای بیهوده وقت تلف نکن. میدونم تو زهر میسازی."
دومینیک یه ابرو بالا انداخت. "افشاگری سریعی. بله. درست میگی. و تو اومدی که چی بخری؟"
"زهر. اونقدر قوی که آدم رو ضعیف کنه، ولی نکشه. نمیخوام پدرم بمیره... فقط میخوام از حال بره. چند روزی."
دومینیک سرش رو تکون داد. رفت سمت محراب، از زیر یه تخته سنگ کوچیک، یه بطری شیشهای سبز درآورد.
"پتاسیم... ترکیبش با گیاه شوکران... خیلی آرومه. مثل خواب. یه کم میخوابه، بعد بیدار میشه با حالتی مثل آدمایی که سکته کردن. نمیتونه حرف بزنه، نمیتونه دستور بده... فقط میتونه تماشا کنه."
ایزابل نفسش بند اومد. این دقیقاً چیزی بود که میخواست.
"چقدر؟"
دومینیک بطری رو بالا گرفت. نور شمع توی شیشه میرقصید.
"یک چیز بیشتر از پول."
"چی؟"
رفت کنار ایزابل. نزدیک. انگار میخواست روحش رو بو کنه.
"اجازه بدی از این قصر خارج بشم. نه تبعید... رفتن آزاد. با یه اسب، یه کیسه طلا، و نامهای که توش نوشته بشه من هرگز به جرمی محکوم نشدم."
لوسین جلو پرید: "این خیلی زیاده."
ایزابل دستش رو بلند کرد تا ساکتش کنه. به دومینیک نگاه کرد.
"باشه. قول میدم."
دومینیک بطری رو داد بهش. "بنوشش توی شراب. نصف بطری کافیه. فقط یادت باشه... کسی که با شیطان معامله میکنه، یه روز باید حساب پس بده."
ایزابل بطری رو گرفت و توی شنل قایم کرد. رفت سمت در. لوسین دنبالش رفت.
دومینیک تنها موند. رفت سمت صلیب. زانو زد و شروع کرد به دعا کردن. ولی اون شب، دعاهاش پر از نفرین بود...
---
همون شب – اتاق پادشاه
پادشاه فرانسه توی تخت خوابش بود. نفسهاش سنگین بود، پر از خسخس. دکترها گفته بودن شش ماه بیشتر زنده نیست، ولی پادشاه خودش میدونست که کمتر از سه ماه مونده.
در باز شد. ایزابل با سینی شراب وارد شد.
"پدر... برایت شراب آوردم. قدیمیترین شراب قصر."
پادشاه با تعجب نگاهش کرد. "ایزابل؟ تو... برام شراب آوردی؟"
نشست روی تخت. دستش میلرزید. ایزابل جام رو پر کرد و داد بهش. توی چشمای پدر نگاه کرد. پیرمردی بود شکسته، مریض، تنها. دلسوزیش آمد. ولی بعد یاد تهیونگ افتاد. یاد زندانی که پشت میلهها منتظر مرگ بود. دلسوزی از دلش پرید.
پادشاه جام رو نوشید. یک جرعه. بعد دومی.
چند ثانیه بعد، چشمانش سنگین شد. سرش خم شد. نفسهاش عمیق و آروم شد.
ایزابل جام رو از دستش گرفت. پدر رو خوابوند روی بالش. زیر لب گفت:
"بخواب پدر... وقتی بیدار شدی، همه چی فرق کرده."
رفت بیرون. لوسین منتظر بود.
"حالا نوبت زندانیه."
---
زندان جنوبی – نیمه شب
ایزابل با کلیدهایی که لوسین از نگهبان رشوه گرفته بود، در سلول تهیونگ رو باز کرد.
تهیونگ روی زمین افتاده بود، چشماش بسته بود، لباسش پر از خون خشک شده بود. ایزابل زانو زد کنارش و دستش رو گذاشت روی صورتش.
"تهیونگ... بیدار شو... دارم میبرمت بیرون."
تهیونگ چشماش رو باز کرد. نگاهش تار بود. "ایزابل... دیگه رفته بودم... فکر کردم مردم..."
"نه عزیزم. هنوز زندهای. و تا وقتی من زندهام، نمیذارمت بمیری."
تهیونگ رو بلند کرد. تکیه داد به شونه خودش. لوسین اومد کمک کرد. هر سه از راهرو مخفی زدند بیرون.
وقتی رسیدند به حیاط قصر، ایزابل برگشت و یه نگاه به قصر انداخت. قصر ورسای، جاییکه توش بزرگ شده بود، جاییکه اولین بار تهیونگ رو دیده بود، جاییکه آخرین بار پدرش رو دیده بود. دیگه برنمیگشت. حداقل نه این شکلی.
- ۸۰۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط