{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
part =۴۱

(پنج ماه بعد – اتاق ایزابل، قصر مدیچی)

صدای گریه نوزاد توی راهرو پیچید. خدمتکارا دوان دوان می‌دویدند، سربازا لبخند می‌زدند، و تهیونگ...

تهیونگ کنار تخت ایزابل نشسته بود و بچه رو توی بغل داشت. دستاش می‌لرزید. چشمانش پر از اشک بود. نمی‌تونست حرف بزنه.

ایزابل خسته و عرق‌ریزان، با لبخند بهش نگاه کرد. موهاش چسبیده بود به صورتش، ولی صورتش می‌درخشید.

"پسره؟ دختره؟" ایزابل با صدای نرم پرسید.

تهیونگ نگاه به بچه کرد، بعد به ایزابل.

"پسر. یه پسر. شبیه خودم... نه، شبیه تو. نه، شبیه هر دوتامون."

ایزابل خندید و دستش رو دراز کرد. تهیونگ بچه رو گذاشت توی بغل ایزابل. کوچولو گریه می‌کرد، ولی وقتی صدای مامانش رو شنید، آروم گرفت.

ایزابل زیر لب خوند: "بیا ببینم... چه اسمی برات بذاریم؟"

تهیونگ گفت: "جیمین. همونطور که گفتی. جیمین."

ایزابل نگاه به تهیونگ کرد. "یادته؟ وقتی باردار شدم، گفتی اگه پسر باشه، بذاریم جیمین. به یاد پدرت."

تهیونگ سرش رو گذاشت روی شونه ایزابل. "پدرم... کاش بود و می‌دید... چه نوه‌ای داره."

هر دو ساکت شدند. فقط صدای نفس جیمین میومد. آروم، موزون، پر از زندگی.

---

همون شب – بالکن قصر

ماه کامل بود. ستاره‌ها صاف می‌درخشیدند. ایزابل روی صندلی گهواره‌ای نشسته بود، جیمین توی بغلش شیر می‌خورد. تهیونگ پشت سرش ایستاده بود و به آسمون نگاه می‌کرد.

"ایزابل... به نظرت این آرامش تا کی ادامه داره؟"

ایزابل جواب نداد. فقط به ماه نگاه کرد. لبخند غمگینی زد.

"نمی‌دونم. ولی تا وقتی هست، قدرش رو می‌دونم."

لوسین از گوشه حیاط رد شد. سوفیا هم داشت توی باغ قدم می‌زد. شبی آروم و پر از آرامش. انگار همه خیال‌ها تموم شده بود.

ولی توی تاریکی، دور از قصر، یه نفر داشت به شعله شمع نگاه می‌کرد. برادر دومینیک. ریش بلند شده بود، لباس کهنه پوشیده بود، ولی چشماش هنوز همون چشمای سرد و خشن بود.

نامه‌ای توی دستش بود:

"دومینیک، وقتشه برگردی. پادشاه فرانسه دیگه رمقی نداره. ایتالیا ضعیف شده. حالا بهترین فرصته. - یه دوست قدیمی"

دومینیک نامه رو آتیش زد. بلند شد و رفت سمت اسبش. زیر لب گفت:

"ایزابل... تهیونگ... جیمین کوچولو... به زودی می‌بینمتون."

و توی تاریکی ناپدید شد.

---

فصل اول – پایان

اما ماجرا هنوز تموم نشده...

---

تیزر فصل دوم:

صدای شرشر بارون. تصویر سیاه و سفید از قصر ورسای. یه تاج روی زمین افتاده. صدا: "پادشاه فرانسه مرده."

تصویر ایزابل با لباس عزا، ایستاده پشت پنجره. صدا: "تو وارث تاج و تخت فرانسه‌ای."

تصویر تهیونگ با شمشیر خونین، نگاه به افق. صدا: "اگه بری فرانسه، شاید دیگه برنگردی."

تصویر جیمین کوچولو که داره گریه می‌کنه. صدا: "مادرت برات برمی‌گرده، قول می‌دم."

تصویر لوسین که نقاب از صورت برمی‌داره. صدا: "حقیقت اینه که... من برادرت هستم."

تاریک. بعد نور. صدای بوق و شیپور.

"فصل دوم: اوای فنوت – بازگشت ملکه"

به زودی...

---

پایان فصل اول

---

نظرت چیه پرنسس خوب بود رمان؟ 🥹💖
بچه ها واقعا خیلی زحمت کشیدم با کامنت هاتون خوشحالم کنید.
دیدگاه ها (۶)

بچه ها ببخشید اون پیام اشتباهی بود من از پسش بر نمیام عذر می...

اوای فنوتpart =۴۰(یک هفته بعد از اون حادثه – تالار شورای قصر...

آوی فنوتpart =۳۹(دو ماه بعد – قصر مدیچی، ایتالیا)شکم ایزابل ...

اوای فنوت Part =۱۵ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. دوید سمت تهیو...

اوای فنوتpart =۳۱اتاق ایزابل - نیمه شبایزابل تنها بود. توی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط