{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشر

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشر
part : ۳۱
chapter : 2
مشکلی پیش اومده خانوم ؟
+ نه ... ولی ... فردا جلسه نداریم ؟
از حالت صورتش مشخص بود که استرس داره ..
* الان میبینم
تَبلت رو از داخل کیفش بیرون آورد . در همون حین ، آروم جلوتر رفتم و داخل پاکت رو نگاه کردم . مقدار زیادی پول داخل بسته قرار گرفته بود ، پس به خاطر همین انقدر محکم پاکت رو توی دستش گرفته !
وقتی فهمید دارم داخل پاکت رو نگاه میکنم سریع پاکت رو پشتش پنهان کرد و ادامه داد
* چک کردم ، جلسه ندارید .. خدانگهدار
پوزخندی زدم .
+ پس که اینطور .... جاسوسی میکنی آره ؟
ماشینو روشن کردم و به سمت عمارت حرکت کردم
چند دقیقه بعد
وارد عمارت شدم . همه جا از تمیزی برق میزد و خیلی وقت بود که خونه رو در این حالت ندیده بودم .
@ خوش اومدی دخترم
خانم بارل یه لباس کاربنی با یقه های بسته و آستین های کوتاه ، پوشیده بود ... موهای بلندشو کرلی کرده و یه آرایش ملیح روی صورتش دیده میشد .
+ سلام .. ممنون
@ خوب شدم ؟؟؟
+ عالی ! خیلی زیبا شدین
لبخندی زد
در همون حین زنگ خونه به صدا در اومد و خانم بارل در رو باز کرد ...
‌■ سلاممممممم من اومدم
اون پسر و خانم بارل محکم هم دیگه رو بغل کردن .
@ خوش اومدی پسر عزیزم
مثل اینکه ایشون پسر کوچیک خونواده ی بارل هست . به سمتم اومد و لبخندی زد
■ معرفی نمیکنید ؟؟؟
+ هلن هستم .
خندید و گفت
■ بله درسته ... خانم هلن ، دختر ناتنی خونواده بارل ... خیلی خوشوقتم خانم بارل عزیز
لبخندی زدم . این لحن و رفتارش اعصابمو به هم میریخت
+ معذرت میخوام ، ولی مثل اینکه اشتباه شده . برانو درسته نه بارل !!!!
ناگهان ویلیام ظاهر شد ، دستشو روی شونم انداخت و خندید
× هلن جان از نوجوانی با فامیلیه بارل مشکل داشتن . آدرین باید عادت کنی که ایشونو بارل صدا نزنی !
پس که اینطور ...... آدرین ......
× مشتاق دیدار خانم برانو
@ بچه ها ، شام حاضره
بدون اینکه به اون دوتا اهمیت بدم ، وارد آشپز خونه شدم و در قابلمه رو باز کردم
+ به به چه بویی
@ چند مدل غذا درست کردم امیدوارم خوشتون بیاد
+ .....
مشغول غذا خوردن بودم که ....
@ هلن ، آدرین و ویلیام برای مدت زیادی اینجا میمونن . تو هم چند روز بیا اینجا و پیش ما زندگی کن تنها موندن داخل اون خونه خطرناکه
× به نظرم بهترین ایدس . مگه نه هلن ؟؟
+ نه ممنون ، خونه ی خودمو ترجیح میدم
■ ناز نکن دیگه
از خانم بارل بابت غذا تشکر کردم . روی مبل نشستم و گوشیمو روشن کردم
■ همیشه انقدر کم غذایی ؟
+ همیشه انقدر کنجکاوی ؟
× انقدر سر به سرش نزار ، بد میشه برات !
■ اوووووو مثل اینکه ویلیام خیلی خوب تورو میشناسه
+ خب که چی ؟
آدرین از سالن خارج شد و ویلیام کنارم نشست
× دلم برات تنگ شده بود ....
حرفی نزدم و فقط به چشماش خیره شدم . خب راستش منم دلم براش تنگ شده بود
@ هلن میشه بری داخل حیاط و به اکسِل غذا بدی ؟؟؟
+ الان میرم
بسته ی غذا رو از خانم بارل گرفتم و به سمت حیاط رفتم ، در همون حین صدای ویلیام رو شنیدم
× منم با هلن میرم
وارد حیاط شدم ، من جلوتر بودم و ویلیام پشت سرم میومد ... ویلیام آروم بغلم کرد و لب زد
× دلم برای بغلت تنگ شده بود ....
شوکه شده بودم و هیچ واکنشی نداشتم و انقدر صدای تپش قلبم بلند بود که قطعا ویلیام هم صداشو میشنید

نظرتون ؟
دیدگاه ها (۲۳)

part : 30chapter : 2+ من فقط یه مدل از غذا هارو میخورم . نیا...

part : 29chapter : 2@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تمو...

part : ۱۲منو روی کولش گذاشت ‌‌.. سرمو بالا گرفتم ...+ چه آسم...

part : 8همه به من زل زده بودن و با تعجب منو دید میزدن ... صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط