{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 29

part : 29
chapter : 2
@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تموم شده ..... بیا پیشم
خانم بارل بعد از مرگ شوهرش خیلی پیر و تنها شد ‌.. من الان حدودا 5 ساله که ویلیام رو ندیدم ، خیلی وقته که به توکیو مهاجرت کرده و البته من خیلی از این بابت خوشحالم ، چون دیگه باهاش رو به رو نمیشم . خانم بارل یجورایی حتی پسرش رو هم از دست داده .... اون پسر حتی به مادرشم اهمیت نمیده !
خیلی خسته بودم اما تصمیم گرفتم که به سمت عمارت رانندگی کنم ... بعد از یه مسافت تقریبا طولانی ، رسیدم ... زنگ در رو فشار دادم و منتظر موندم . خانم بارل به خاطر پا درد نمیتونه سریع در رو باز کنه
@ سلام عزیزم
سلام خانم بارل
راستش خانم بارل اصلا خوشش نمیاد که اینجوری صداش بزنم ، اما من نمیتونم بهش بگم (مامان)
روی مبل نشستم و خانم بارل کیک و نوشیدنی رو روی میز گذاشت . بوی خوب کیک وسوسه م میکرد ، اما من رژیمم
مشغول صحبت با خانم بارل بودم که تلفن خونه به صدا در اومد ‌. احتمالا ویلیامه ... بعد از دیدن چهره ی خندون خانم بارل مطمئن شدم که ویلیام پشت خطه ...
بعد از چند دقیقه ، بالاخره خانم بارل اومد و کنارم نشست . خیلی خوشحال به نظر میرسید
@ با ویلیام صحبت کردم ، گفت که به خاطر شغلش برگشته پاریس و قراره برای مدت زیادی اینجا بمونه ..
آها خیلی خوبه
@ به مناسبت برگشتن پسرم میخوام تدارک ببینم و فردا شب یه شام خوشمزه درست کنم . فقط من و تو و ویلیام ... البته احتمال داره فردا پسر کوچیکم از فرانسه برگرده .....
نه نه خیلی ممنون من نمیتونم بیام ، سرم شلوغه
@ هلن ازت خواهش میکنم بیا . ویلیام هم خیلی مشتاقه بعد از این همه سال دوباره تورو ببینه .
اما ....
@ لطفا بیا ، دوس دارم تو هم پیشمون باشی
باشه . ممنون
بعد از اصرار های مداوم خانم بارل قبول کردم که فردا شب همراهیشون کنم .... خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم ، در ماشین رو بستم و نفس عمیقی کشیدم . فردا با ویلیام رو به رو میشم و واقعا نمیدونم که باید چه واکنشی داشته باشم !
.........................................................................
بعد از یه حموم طولانی و روتین پوستی ، روی تخت خوابیدم و پتو رو محکم بغل کردم هیچ چیز به اندازه ی خوابیدن ، بهم آرامش نمیده ..
با صدای رعد و برق از خواب پریدم ، آسمون غرش میکرد و بارون میبارید گوشیمو برداشتم ، ساعت 8 صبح بود .. سریع آماده شدم و به سمت شرکت رانندگی کردم
وارد اتاق جلسه شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم .. بعد از چند دقیقه باند مقابل از راه رسیدن و معامله رو شروع کردیم ...
+ خب آقای یانگ ، 70 درصد من و ۳۰ درصد شما . قبوله ؟؟
● به نظرم بهتره که 50 من 50 شما ....
+ مثل اینکه فراموش کردید ریسک و خطرات این معامله بیشترش برای منه نه برای شما
● بله درسته معذرت میخوام
معامله با پوزخند تمسخر آمیز آقای یانگ به پایان رسید .. مشکوکه ، احتمالا یه نقشه ای داره وگرنه به همین راحتی قبول نمیکرد !
بعد از پُر کردن برگه ها ، از اتاق بیرون رفتم و سوار آسانسور شدم ...
* معامله ی خوبی بود ؟
+ هنوز مشخص نیست
* الان تایم استراحته ، غذاتونو بزارم داخل اتاقتون ؟
+ نیاز نیست . امروز میخوام با بقیه غذا بخورم
وارد سالن ناهارخوری شدم ، بوی انواع غذا پیچیده بود و همه مشغول بودن ... اولین بار بود که وارد سالن میشدم ... من همیشه غذامو داخل اتاق میخورم اما امروز تصمیم گرفتم بیام و این اطراف رو چک کنم
روی یکی از صندلی ها نشستم و بعد از چند دقیقه بلا از انواع غذا روی میز قرار داد ...
دیدگاه ها (۷)

part : 2۸chapter: 2. از اونجایی که ویلیام اینجا نبود و آقای ...

۷۰ لایک و ۶۰ کام و ۱۵ بازنشرpart : 27chapter : 2× هلن ‌. من ...

part : ۱۲منو روی کولش گذاشت ‌‌.. سرمو بالا گرفتم ...+ چه آسم...

part : 26chapter : 2یک روز بعدالان یک روز از دعوای منو ویلیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط