خواستی♡
خواستی♡
part: 10
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون
یعنی ممکنه اونم عاشقم باشه؟ اگه عاشقم نیست چه نیازی به ای کارا هست؟ که شبا توی بغلش بخابم یا اینجا نگهم داره. اگرم عاشقمه پس چرا داره باهام مثل زندانی ها رفتار میکنه.
دو لقمه غذا نخوردم که اشتهام کور شد، چرا نمیتونم درست غذا بخورم؟ چرا اینجوری شدم؟ توی فکر بودم که یهو تهیونگ محکم زد رو میز، از جام پریدم
_هی سه ساعته دارم صدات میکنم، توی کدوم عالم گیر کردی؟
+هیچی.
_خب پس غذاتا بخور.
دو لقمه خوردم و سیر شدم رفتم توی اتاق و بعد یه دوش گرفتم و لباساما پوشیدم و یه حوصله بستم دور موهام، نه گوشی ندارم و نه چیزی حوصلم سر رفته.
نشستم روی تخت و تلویزیون را روشن کردم و یه فیلم ترسناک گذاشتم و شروع کردم به دیدن، عاشق فیلم ترسناکم. که دیدم تهیونگ هم اومد. رفت حموم و بعد اومد خودشو انداخت روی تخت.
وقتی باهام حرف میزد یا جوابشا نمیدادم یا سرد میدادم.
_هی چته چرا اینجوری شدی؟
+چجوری شدم؟
_سر اینکه نمیزارم بری بیرون داری اینجوری میکنی؟
+دقیقا زدی تو هدف.
ویو تهیونگ
خب حق داشت. ولی دوست نداشتم بره بیرون، نمیخام به غیر از حرف من حرف دیگه ای باشه.
_باشه فردا میری بیرون ولی به یه شرط.
+چه شرطی؟(ذوق)
_با خودم میری، از من دور نمیشی و جایی بدون من نمیری، اوکی؟
یه نفس عمیق کشید و سعی کرد اروم باشه، تنها راهش برای بیرون رفتم همین بود، راه دیگه ای نداشت یا با من باید میرفت یا اصلا نباید میرفت.
+باشه قبول
ویو یوون
تلویزیون را خاموش کردم و پشتما کردم به تهیونگ و خوابیدم، که دستشا انداخت دور شکمم و کشیدم توی بغل خودش، بغل حس امنیت میداد. امنیتی که همراه با مور مور شدنم همراه بود.
چشاما بستم سعی کردم بخابم، ولی اصلا خابم نمیبرد، انگار تازه داشتم انرژی میگرفتم. خیلی اروم بلند شدم. خواستم برم توی بالکن ولی اونجا دیگه تکراری شده بود.
در اتاق را باز کردم و رفتم توی حیاط. بیرون نمیتونستم برم، چون پر از نگهبان بود، همه ساکت بود، انگار توی این خونه صداها مرده بودن.
هیچ صدایی نمیومد حتی جیجیرک. رفتم دراز کشیدم روی صندلی کنار استخر، سکوت توی این خونه به جای اینکه ارامش بخش باشه دلهره اور بود.
چشام داشت کم کم سنگین میشد که یهو دستشا گذاشت روی شونم.
ترسیدم و جیغ کشیدم و از جام بلند شدم، تهیونگ بود.
+چرا اینجوری میای ترسیدم(بلند)
_تو چرا اینجایی؟ کل خونه را گشتم.(عصبی)
+خابم نمیبرد. خواستم یکم بگردم که شاید خابم ببره.
_زود باش بریم بالا(سرد)
+میخام اینجا بمونم.
_بهت گفتم بیا بریم، و دیگه حق اینکه بدون خبر بیای اینجا را نداری.
+خب تو خواب بودی. باید بیدارت کنم.
_باید بیدارم میکردی
بازوما گرفت و دنبال خودش کشید، خیلی محکم گرفته بود، دردم گرفته بود.
+تهیونگ دستم درد گرفت ول کن دستما.
_خفه شو
رفتیم توی اتاق
_هرجا خواستی بری باید بهم بگی باشه؟(سرد)
+خب تو خواب بودی.
_خب پس نمیرفتی(داد)
وا این چش شدع، مگه رفتم بیرون از خونه
_برو بخواب.
رفتم خوابیدم روی تخت اونم رفت بیرون، از شدت تعجب شوکه شده بودم، نمیدونستم چی شد.
بعد از کلی تلاش و ماجرا بلخره خابم برد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها شرط برای پارت بعدی
۳٠ تا لایک
۱٠ کامنت💕🙂
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
part: 10
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون
یعنی ممکنه اونم عاشقم باشه؟ اگه عاشقم نیست چه نیازی به ای کارا هست؟ که شبا توی بغلش بخابم یا اینجا نگهم داره. اگرم عاشقمه پس چرا داره باهام مثل زندانی ها رفتار میکنه.
دو لقمه غذا نخوردم که اشتهام کور شد، چرا نمیتونم درست غذا بخورم؟ چرا اینجوری شدم؟ توی فکر بودم که یهو تهیونگ محکم زد رو میز، از جام پریدم
_هی سه ساعته دارم صدات میکنم، توی کدوم عالم گیر کردی؟
+هیچی.
_خب پس غذاتا بخور.
دو لقمه خوردم و سیر شدم رفتم توی اتاق و بعد یه دوش گرفتم و لباساما پوشیدم و یه حوصله بستم دور موهام، نه گوشی ندارم و نه چیزی حوصلم سر رفته.
نشستم روی تخت و تلویزیون را روشن کردم و یه فیلم ترسناک گذاشتم و شروع کردم به دیدن، عاشق فیلم ترسناکم. که دیدم تهیونگ هم اومد. رفت حموم و بعد اومد خودشو انداخت روی تخت.
وقتی باهام حرف میزد یا جوابشا نمیدادم یا سرد میدادم.
_هی چته چرا اینجوری شدی؟
+چجوری شدم؟
_سر اینکه نمیزارم بری بیرون داری اینجوری میکنی؟
+دقیقا زدی تو هدف.
ویو تهیونگ
خب حق داشت. ولی دوست نداشتم بره بیرون، نمیخام به غیر از حرف من حرف دیگه ای باشه.
_باشه فردا میری بیرون ولی به یه شرط.
+چه شرطی؟(ذوق)
_با خودم میری، از من دور نمیشی و جایی بدون من نمیری، اوکی؟
یه نفس عمیق کشید و سعی کرد اروم باشه، تنها راهش برای بیرون رفتم همین بود، راه دیگه ای نداشت یا با من باید میرفت یا اصلا نباید میرفت.
+باشه قبول
ویو یوون
تلویزیون را خاموش کردم و پشتما کردم به تهیونگ و خوابیدم، که دستشا انداخت دور شکمم و کشیدم توی بغل خودش، بغل حس امنیت میداد. امنیتی که همراه با مور مور شدنم همراه بود.
چشاما بستم سعی کردم بخابم، ولی اصلا خابم نمیبرد، انگار تازه داشتم انرژی میگرفتم. خیلی اروم بلند شدم. خواستم برم توی بالکن ولی اونجا دیگه تکراری شده بود.
در اتاق را باز کردم و رفتم توی حیاط. بیرون نمیتونستم برم، چون پر از نگهبان بود، همه ساکت بود، انگار توی این خونه صداها مرده بودن.
هیچ صدایی نمیومد حتی جیجیرک. رفتم دراز کشیدم روی صندلی کنار استخر، سکوت توی این خونه به جای اینکه ارامش بخش باشه دلهره اور بود.
چشام داشت کم کم سنگین میشد که یهو دستشا گذاشت روی شونم.
ترسیدم و جیغ کشیدم و از جام بلند شدم، تهیونگ بود.
+چرا اینجوری میای ترسیدم(بلند)
_تو چرا اینجایی؟ کل خونه را گشتم.(عصبی)
+خابم نمیبرد. خواستم یکم بگردم که شاید خابم ببره.
_زود باش بریم بالا(سرد)
+میخام اینجا بمونم.
_بهت گفتم بیا بریم، و دیگه حق اینکه بدون خبر بیای اینجا را نداری.
+خب تو خواب بودی. باید بیدارت کنم.
_باید بیدارم میکردی
بازوما گرفت و دنبال خودش کشید، خیلی محکم گرفته بود، دردم گرفته بود.
+تهیونگ دستم درد گرفت ول کن دستما.
_خفه شو
رفتیم توی اتاق
_هرجا خواستی بری باید بهم بگی باشه؟(سرد)
+خب تو خواب بودی.
_خب پس نمیرفتی(داد)
وا این چش شدع، مگه رفتم بیرون از خونه
_برو بخواب.
رفتم خوابیدم روی تخت اونم رفت بیرون، از شدت تعجب شوکه شده بودم، نمیدونستم چی شد.
بعد از کلی تلاش و ماجرا بلخره خابم برد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها شرط برای پارت بعدی
۳٠ تا لایک
۱٠ کامنت💕🙂
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۳۹۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط