part 2
part 2
هووففف به خیر گذشت.... این کی انقدر سختگیر شد که من نفهمیدم؟ بیخیال.. بهتره کتابم رو باز کنم تا بیشتر از این دعوام نکرده.. کتاب رو باز کردم و نمیدونستم کدوم صفحس.. استرس گرفتم.. چون حس سردرگمی و گیجی داشتم.. از اون ور تاخیر تو کلاسم از این ور نمیدونم کدوم صفحه در حال تدریسه... من که بچه زرنگ در کل مدرسه بودم و همیشه تمام استاد ها به خاطر نمرات و ممتاز بودنم بین تمامی شاگردا کلی تحسینم میکردن.. الان حس گیجی داشتم... هوفففف... همینطور دنبال صفحه میگشتم و اصلا حواسم به جونگکوک نبود که چی داشت میگفت..
_خانوم لی ا.ت ...
+ب.. بله استاد
_بلند شــو
+(بلند شدم)
_مبحث سود رو تعریف کن..
با اینکه از وقتی وارد کلاس شدم هیچی نمیدونستم و (سود) درس جدید بود.. اما من همیشه از قبل درسای جدید رو مرور میکردم...
با غرور سری تکون دادم و شروع کردم...
+(درست و کامل بدون هیچ غلطی توضیح میده)
همه بچه ها تشویقم کردن.. جونگکوک با چشمای ریز شده و لبخند و غرور نگاهم میکرد...
ویو کوک..
امروز ا.ت یک ربع دیر کرده بود و به شدت نگرانش بودم... تا اینکه بالاخره در زده شد و وارد شد... عصبانی بودم و با جدیت کامل ازش سوال کردم که دلیل تاخیرش چی بوده ولی اون فقط گفت ببخشید... برای اینکه بقیه شک نکنن فقط گفتم باشه.. ولی دلیلشو بعد کلاس ازش میپرسم... نشست رو صندلیش همش فکرش درگیر بود و کتابش رو نگاه میکرد.. شروع کرد به صفحه زدن... بلند شدم و مبحثی از درس امروز رو توضیح داد.. وقتی برگشتم ا.ت رو دیدم که غرق در افکارش بود.. صداش زدم و ازش خواستم قسمتی از چیزی که تدریس کردم رو توضیح بده... میدونستم بلده چون از قبل درس جدید رو مرور میکنه... میخواستم یک بار دیگه باهوشی دخترمو نشون همه بدم... و بله... با اون صدای ظریف و خوشگلش شروع به توضیح دادن کرد... با غرور سرمو بالا گرفتم.. انگار میخواستم همه بفهمن این بچه رو خودم بزرگ کردم... همه تشویقش کردن... همینطور خودم..
بعد بهش گفتم که بشینه... درس رو کامل واسه شاگردا توضیح دادم ولی تمام ذهنم پیش اون شیرین زبونیش بود.. میخواستم زودتر کلاس تموم بشه تا من و ا.ت تنها بشیم..
بالاخره بعد از 4 ساعت طاقت فرسا تموم شد..
_بچه ها... امتحان فردا یادتون نره.. خوب و کامل بخونید
همه (چشم استادی) گفتن و وسایلشون و جمع کردن... کم کم از کلاس بیرون میرفتن... تا ا.ت خواست بره بیرون صداش کردم
_خانوم ا.ت
+بله
_شما بمونید..
+او.. باشه
وقتی مطمئن شدم همه رفتن در کلاس رو بستم و سمت ا.ت رفتم...
_ا.ت
+بله
_چرا امروز تاخیر داشتی؟(جدی)
+خب.. چون یکم دیر بیدار شدم..
_ به من دروغ نگو بچه
+بخدا دروغ نمیگم
_چرا میگی... تو همیشه سر ساعت بیدار میشی.. همیشه منظمی.. امکان نداره باور کنم دیر بیدار شدی..
هووففف به خیر گذشت.... این کی انقدر سختگیر شد که من نفهمیدم؟ بیخیال.. بهتره کتابم رو باز کنم تا بیشتر از این دعوام نکرده.. کتاب رو باز کردم و نمیدونستم کدوم صفحس.. استرس گرفتم.. چون حس سردرگمی و گیجی داشتم.. از اون ور تاخیر تو کلاسم از این ور نمیدونم کدوم صفحه در حال تدریسه... من که بچه زرنگ در کل مدرسه بودم و همیشه تمام استاد ها به خاطر نمرات و ممتاز بودنم بین تمامی شاگردا کلی تحسینم میکردن.. الان حس گیجی داشتم... هوفففف... همینطور دنبال صفحه میگشتم و اصلا حواسم به جونگکوک نبود که چی داشت میگفت..
_خانوم لی ا.ت ...
+ب.. بله استاد
_بلند شــو
+(بلند شدم)
_مبحث سود رو تعریف کن..
با اینکه از وقتی وارد کلاس شدم هیچی نمیدونستم و (سود) درس جدید بود.. اما من همیشه از قبل درسای جدید رو مرور میکردم...
با غرور سری تکون دادم و شروع کردم...
+(درست و کامل بدون هیچ غلطی توضیح میده)
همه بچه ها تشویقم کردن.. جونگکوک با چشمای ریز شده و لبخند و غرور نگاهم میکرد...
ویو کوک..
امروز ا.ت یک ربع دیر کرده بود و به شدت نگرانش بودم... تا اینکه بالاخره در زده شد و وارد شد... عصبانی بودم و با جدیت کامل ازش سوال کردم که دلیل تاخیرش چی بوده ولی اون فقط گفت ببخشید... برای اینکه بقیه شک نکنن فقط گفتم باشه.. ولی دلیلشو بعد کلاس ازش میپرسم... نشست رو صندلیش همش فکرش درگیر بود و کتابش رو نگاه میکرد.. شروع کرد به صفحه زدن... بلند شدم و مبحثی از درس امروز رو توضیح داد.. وقتی برگشتم ا.ت رو دیدم که غرق در افکارش بود.. صداش زدم و ازش خواستم قسمتی از چیزی که تدریس کردم رو توضیح بده... میدونستم بلده چون از قبل درس جدید رو مرور میکنه... میخواستم یک بار دیگه باهوشی دخترمو نشون همه بدم... و بله... با اون صدای ظریف و خوشگلش شروع به توضیح دادن کرد... با غرور سرمو بالا گرفتم.. انگار میخواستم همه بفهمن این بچه رو خودم بزرگ کردم... همه تشویقش کردن... همینطور خودم..
بعد بهش گفتم که بشینه... درس رو کامل واسه شاگردا توضیح دادم ولی تمام ذهنم پیش اون شیرین زبونیش بود.. میخواستم زودتر کلاس تموم بشه تا من و ا.ت تنها بشیم..
بالاخره بعد از 4 ساعت طاقت فرسا تموم شد..
_بچه ها... امتحان فردا یادتون نره.. خوب و کامل بخونید
همه (چشم استادی) گفتن و وسایلشون و جمع کردن... کم کم از کلاس بیرون میرفتن... تا ا.ت خواست بره بیرون صداش کردم
_خانوم ا.ت
+بله
_شما بمونید..
+او.. باشه
وقتی مطمئن شدم همه رفتن در کلاس رو بستم و سمت ا.ت رفتم...
_ا.ت
+بله
_چرا امروز تاخیر داشتی؟(جدی)
+خب.. چون یکم دیر بیدار شدم..
_ به من دروغ نگو بچه
+بخدا دروغ نمیگم
_چرا میگی... تو همیشه سر ساعت بیدار میشی.. همیشه منظمی.. امکان نداره باور کنم دیر بیدار شدی..
- ۸۰۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط