{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BROKEN RULES | part 10

BROKEN RULES | part 10

از اتفاق کتابخانه، دو روز گذشته بود.

نه تهیونگ مثل قبل رفتار می‌کرد...

نه جونگ‌کوک.

هر دو سعی می‌کردند طبیعی باشند، اما هر بار که نگاهشان به هم می‌افتاد، سریع نگاهشان را می‌دزدیدند.

انگار چیزی بینشان تغییر کرده بود.

چیزی که هیچ‌کدام جرئت نداشتند اسمش را بگویند.

بعد از پایان کلاس‌ها، جشن مدرسه بالاخره تمام شده بود.

دانش‌آموزها یکی‌یکی سالن را ترک کردند.

فقط تهیونگ و جونگ‌کوک مانده بودند تا وسایل را جمع کنند.

جونگ‌کوک آخرین جعبه را روی میز گذاشت و خسته روی یکی از صندلی‌ها نشست.

جونگ‌کوک : بالاخره تموم شد...

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

تهیونگ : آره... خسته نباشی.

برای چند لحظه، فقط سکوت بود.

سکوتی که برخلاف قبل، آزاردهنده نبود.

ناگهان صدای رعد در آسمان پیچید.

چند ثانیه بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد.

جونگ‌کوک از پنجره بیرون را نگاه کرد.

جونگ‌کوک : فکر کنم فعلاً نتونیم بریم.

تهیونگ کنار پنجره ایستاد.

تهیونگ : عجله‌ای ندارم.

جونگ‌کوک آرام کنار او ایستاد.

هر دو، باران را تماشا می‌کردند.

جونگ‌کوک سکوت را شکست.

جونگ‌کوک : می‌تونم یه سؤال بپرسم؟

تهیونگ : بپرس.

جونگ‌کوک : اون روز... توی کتابخونه...

واقعاً حسود شده بودی؟

تهیونگ چند لحظه هیچ جوابی نداد.

فقط به باران خیره ماند.

بعد آهسته گفت:

تهیونگ : آره.

جونگ‌کوک با تعجب به او نگاه کرد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

تهیونگ : وقتی دیدم با یه نفر دیگه لبخند می‌زنی...

حالم خوب نبود.

وقتی گفتی بعد از مدرسه باهاش می‌مونی...

فقط دلم می‌خواست بهونه‌ای پیدا کنم که نری.

جونگ‌کوک آرام لبخند زد.

سرش را پایین انداخت.

جونگ‌کوک : پس فقط من نبودم...

تهیونگ اخم ریزی کرد.

تهیونگ : یعنی چی؟

جونگ‌کوک نگاهش را بالا آورد.

جونگ‌کوک : اون دختر...

وقتی دیدمش کنار تو...

تمام روز حالم گرفته بود.

هرچقدر به خودم می‌گفتم مهم نیست...

بازم ناراحت می‌شدم.

تهیونگ برای اولین بار، مستقیم در چشم‌های جونگ‌کوک نگاه کرد.

تهیونگ : پس...

هر دومون یه حس مشترک داشتیم.

جونگ‌کوک آرام سرش را تکان داد.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط صدای باران شنیده می‌شد.

تهیونگ یک قدم به جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.

آن‌قدر نزدیک که فقط چند سانتی‌متر بینشان فاصله بود.

تهیونگ با صدایی آرام گفت:

تهیونگ : فکر کنم...

بالاخره فهمیدم چرا این چند وقت این‌قدر نگرانتم.

جونگ‌کوک قلبش تند می‌زد.

جونگ‌کوک : چرا؟

تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.

تهیونگ : چون...

از یه دوست، بیشتر برام مهم شدی.

جونگ‌کوک احساس کرد نفسش بند آمده است.

چند لحظه فقط به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

جونگ‌کوک : منم...

دیگه نمی‌تونم تصور کنم یه روز نبینمت.

تهیونگ بی‌اختیار دست جونگ‌کوک را گرفت.

دست‌هایشان برای اولین بار، آگاهانه در هم قفل شد.

هیچ اعتراف مستقیمی بینشان رد و بدل نشد.

اما هر دو...

جواب سؤالشان را پیدا کرده بودند.

احساسی که مدت‌ها دنبالش می‌گشتند...

همان عشق بود.

در همان لحظه، درِ سالن با صدای محکمی باز شد.

هر دو با تعجب برگشتند.

یکی از اعضای شورای دانش‌آموزی با نفس‌نفس وارد شد.

دانش‌آموز : تهیونگ... باید سریع بیای!

یه نفر اومده و می‌گه تو رو از گذشته‌ت می‌شناسه...

رنگ از صورت تهیونگ پرید.

برای اولین بار...

جونگ‌کوک ترس را در چشم‌های او دید.
شرایط پنج پارت بعدی ( پنج پارت آخر ) :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۹)

BROKEN RULES | part 9صبح هانسونگ مثل همیشه شلوغ بود.جونگ‌کوک...

BROKEN RULES | part 8 یک هفته از آن اتفاق گذشته بود.کم‌کم هم...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۷ چند هفته از اعترافشان گذشته بود. مدر...

راز قلدر مدرسهپارت : ۶ از آن روز به بعد، چیزی بین جونگ کوک و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط