اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت " 30 "
"ویو جئون آنجلینا"
چند دقیقه بعد...
بالاخره از سالن خارج شدیم...
بعد از خداحافظی با همه، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
از خستگی حتی حوصلهی حرف زدن هم نداشتم فقط سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو نگاه میکردم...
چند دقیقهای گذشته بود که یه درد پایین دلم حس کردم..
اخمام بیاختیار توی هم رفت هعی...
روز سوم بود...
فکر میکردم امروز دیگه کمتر درد داشته باشم
جیمین که انگار از گوشهی چشم حواسمو زیر نظر داشت، آروم پرسید:
«چیزی شده؟»
سریع سرمو تکون دادم.
«نه...»
ولی همون لحظه دوباره یه تیر کوتاه توی دلم کشید بیاختیار دستم رفت روی پایین شکمم..
جیمین این بار نگاه کوتاهی بهم انداخت:
«دلدرد؟»
چند ثانیه سکوت کردم بعد آروم گفتم:
«پریودم...»
فقط همین نه سوال اضافهای پرسید نه معذبم کرد فقط خیلی آروم گفت:
«باشه.»
چند لحظه بعد، بخاری ماشینو یه درجه گرمتر کرد..
بعدم سرعتشو کمتر کرد و خیلی نرم رانندگی کرد؛ بدون اینکه چیزی بگه..
" • • • • • • • • • "
حدود نیم ساعت بعد به خونه رسیدیم..
جیمین در رو باز کرد تا وارد بشیم...
خونه ی قشنگی بود..
یعنی خونه مون قشنگ بود..
همین که کفشامو درآوردم، یه نفس عمیق کشیدم...
درد هنوز کامل نرفته بود.
جیمین کتشو روی مبل گذاشت و برگشت سمتم:
«گرسنهای؟»
همون موقع شکمم صدا داد خودم خندهم گرفت:
«آره...»
لبخند کوتاهی زد:
«چی دوست داری؟»
شونه بالا انداختم:
«هرچی... فقط خودم حوصلهی فکر کردن ندارم.»
گوشیشو برداشت و گفت:
«پس انتخابش با من.»
چند دقیقه بعد سفارش شام رو ثبت کرد بعد گوشی رو کنار گذاشت و رو به من گفت:
«یه چیزی هم بگم.»
«هوم؟»
«نظافتچی یک روز درمیون میاد.»
متعجب نگاهش کردم..
«آشپزم هم هر روز از هشت صبح تا هشت شب اینجاست.»
ابروهام بالا رفت:
«آشپز هم داری؟»
سرش رو تکون داد و ادامه داد:
«ولی از امروز، رئیس این خونه تویی.»
اخم ریزی کردم:
«یعنی چی؟»
«یعنی هر وقت خواستی به آشپز مرخصی بدی، یا نظافتچی رو کنسل کنی، یا هر تغییری توی خونه بدی... تصمیمش با توئه، نه من.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم:
«اعتمادت زیادیه.»
لبخند خیلی آرومی زد:
«نه...»
نگاهش روی صورتم ثابت موند:
«از امروز این خونه، به اندازهی من، مال تو هم هست.»
درست همون موقع زنگ در به صدا دراومد
جیمین گفت:
«شام رسید.»
از جاش بلند شد و رفت سمت در...
و من آروم روی مبل نشستم، دستمو روی شکمم گذاشتم و زیر لب غر زدم:
«الهی این دلدرد تموم شه...»
وسط غذا دوباره یه تیر زیر دلم کشید..
بیاختیار قاشق از دستم افتاد داخل بشقاب..
نفسم رو آروم بیرون دادم و دستم روی پایین شکمم نشست
جیمین همون لحظه متوجه شد:
«دردت بیشتر شده؟»
سرم رو آروم تکون دادم:
«یه کم...»
چند ثانیه نگام کرد بعد خیلی آروم پرسید:
«روز چنده؟»
برای چند لحظه مکث کردم بعد آهسته جواب دادم:
«سوم...»
سرش رو تکون داد:
«فهمیدم.»
با تعجب نگاهش کردم:
«از کجا؟»
لیوان آبش رو روی میز گذاشت:
«وقتی جینا باردار نشده بود، روزای اول پریودش معمولاً دلدرد شدیدی میگرفت...»
چند لحظه سکوت کرد:
«همون موقع فهمیدم معمولاً چی حال آدمو بهتر میکنه.»
بعد از جاش بلند شد
بدون اینکه چیزی بگه، سمت آشپزخونه رفت
من فقط نگاهش میکردم چند دقیقه بعد برگشت توی دستش یه کیسه آب گرم بود آروم کنارم گذاشت..
«بذار روی شکمت.»
بعد در یکی از کابینتها رو باز کرد و یه باکس کوچیک آورد..
وقتی درش رو باز کرد، چشمام گرد شد..
داخلش شکلات تلخ، دمنوش بابونه، دمنوش زنجبیل، پد گرمکن، چند بسته بیسکویت و وسایل لازم دیگه بود..
آروم گفتم:
«اینارو... از قبل آماده کرده بودی؟»
سرش رو تکون داد:
«صبح که برای خرید خونه که رفتم ، خریدم.»
«چرا؟»
نگاهش آروم روی صورتم نشست:
«احتمال دادم شاید لازم بشه.»
برای چند ثانیه فقط به باکس نگاه کردم بعد خیلی آروم گفتم:
«مرسی...»
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست:
«خواهش میکنم.»
بعد لیوان آب رو کنار دستم گذاشت:
«غذاتو تموم کن.»
«اشتها ندارم...»
«چند لقمه دیگه.»
نگاهش نه از روی اجبار بود... نه دستور..
فقط نگرانی توی چشمهاش معلوم بود برای اینکه خیالش راحت بشه، چند قاشق دیگه خوردم..
وقتی بشقابم رو کنار گذاشتم، خودش بلند شد و دمنوش بابونه رو داخل فنجون ریخت..
فنجون رو آروم مقابلم گذاشت..
«ممکنه یکم دردت کمتر بشه.»
فنجون رو بین دستام گرفتم..
گرماش به انگشتام منتقل شد..
آروم گفتم:
«تو همیشه اینقدر حواست به بقیه هست؟»
چند لحظه سکوت کرد بعد با همون آرامش همیشگیش جواب داد:
«وقتی کسی برام مهم باشه... آره.»
ادامه در کامنت، کامنت هاتون در پارت 29 بزارید
شرط؟ 250 لایک، 60 بازنشر
پارت " 30 "
"ویو جئون آنجلینا"
چند دقیقه بعد...
بالاخره از سالن خارج شدیم...
بعد از خداحافظی با همه، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
از خستگی حتی حوصلهی حرف زدن هم نداشتم فقط سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو نگاه میکردم...
چند دقیقهای گذشته بود که یه درد پایین دلم حس کردم..
اخمام بیاختیار توی هم رفت هعی...
روز سوم بود...
فکر میکردم امروز دیگه کمتر درد داشته باشم
جیمین که انگار از گوشهی چشم حواسمو زیر نظر داشت، آروم پرسید:
«چیزی شده؟»
سریع سرمو تکون دادم.
«نه...»
ولی همون لحظه دوباره یه تیر کوتاه توی دلم کشید بیاختیار دستم رفت روی پایین شکمم..
جیمین این بار نگاه کوتاهی بهم انداخت:
«دلدرد؟»
چند ثانیه سکوت کردم بعد آروم گفتم:
«پریودم...»
فقط همین نه سوال اضافهای پرسید نه معذبم کرد فقط خیلی آروم گفت:
«باشه.»
چند لحظه بعد، بخاری ماشینو یه درجه گرمتر کرد..
بعدم سرعتشو کمتر کرد و خیلی نرم رانندگی کرد؛ بدون اینکه چیزی بگه..
" • • • • • • • • • "
حدود نیم ساعت بعد به خونه رسیدیم..
جیمین در رو باز کرد تا وارد بشیم...
خونه ی قشنگی بود..
یعنی خونه مون قشنگ بود..
همین که کفشامو درآوردم، یه نفس عمیق کشیدم...
درد هنوز کامل نرفته بود.
جیمین کتشو روی مبل گذاشت و برگشت سمتم:
«گرسنهای؟»
همون موقع شکمم صدا داد خودم خندهم گرفت:
«آره...»
لبخند کوتاهی زد:
«چی دوست داری؟»
شونه بالا انداختم:
«هرچی... فقط خودم حوصلهی فکر کردن ندارم.»
گوشیشو برداشت و گفت:
«پس انتخابش با من.»
چند دقیقه بعد سفارش شام رو ثبت کرد بعد گوشی رو کنار گذاشت و رو به من گفت:
«یه چیزی هم بگم.»
«هوم؟»
«نظافتچی یک روز درمیون میاد.»
متعجب نگاهش کردم..
«آشپزم هم هر روز از هشت صبح تا هشت شب اینجاست.»
ابروهام بالا رفت:
«آشپز هم داری؟»
سرش رو تکون داد و ادامه داد:
«ولی از امروز، رئیس این خونه تویی.»
اخم ریزی کردم:
«یعنی چی؟»
«یعنی هر وقت خواستی به آشپز مرخصی بدی، یا نظافتچی رو کنسل کنی، یا هر تغییری توی خونه بدی... تصمیمش با توئه، نه من.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم:
«اعتمادت زیادیه.»
لبخند خیلی آرومی زد:
«نه...»
نگاهش روی صورتم ثابت موند:
«از امروز این خونه، به اندازهی من، مال تو هم هست.»
درست همون موقع زنگ در به صدا دراومد
جیمین گفت:
«شام رسید.»
از جاش بلند شد و رفت سمت در...
و من آروم روی مبل نشستم، دستمو روی شکمم گذاشتم و زیر لب غر زدم:
«الهی این دلدرد تموم شه...»
وسط غذا دوباره یه تیر زیر دلم کشید..
بیاختیار قاشق از دستم افتاد داخل بشقاب..
نفسم رو آروم بیرون دادم و دستم روی پایین شکمم نشست
جیمین همون لحظه متوجه شد:
«دردت بیشتر شده؟»
سرم رو آروم تکون دادم:
«یه کم...»
چند ثانیه نگام کرد بعد خیلی آروم پرسید:
«روز چنده؟»
برای چند لحظه مکث کردم بعد آهسته جواب دادم:
«سوم...»
سرش رو تکون داد:
«فهمیدم.»
با تعجب نگاهش کردم:
«از کجا؟»
لیوان آبش رو روی میز گذاشت:
«وقتی جینا باردار نشده بود، روزای اول پریودش معمولاً دلدرد شدیدی میگرفت...»
چند لحظه سکوت کرد:
«همون موقع فهمیدم معمولاً چی حال آدمو بهتر میکنه.»
بعد از جاش بلند شد
بدون اینکه چیزی بگه، سمت آشپزخونه رفت
من فقط نگاهش میکردم چند دقیقه بعد برگشت توی دستش یه کیسه آب گرم بود آروم کنارم گذاشت..
«بذار روی شکمت.»
بعد در یکی از کابینتها رو باز کرد و یه باکس کوچیک آورد..
وقتی درش رو باز کرد، چشمام گرد شد..
داخلش شکلات تلخ، دمنوش بابونه، دمنوش زنجبیل، پد گرمکن، چند بسته بیسکویت و وسایل لازم دیگه بود..
آروم گفتم:
«اینارو... از قبل آماده کرده بودی؟»
سرش رو تکون داد:
«صبح که برای خرید خونه که رفتم ، خریدم.»
«چرا؟»
نگاهش آروم روی صورتم نشست:
«احتمال دادم شاید لازم بشه.»
برای چند ثانیه فقط به باکس نگاه کردم بعد خیلی آروم گفتم:
«مرسی...»
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست:
«خواهش میکنم.»
بعد لیوان آب رو کنار دستم گذاشت:
«غذاتو تموم کن.»
«اشتها ندارم...»
«چند لقمه دیگه.»
نگاهش نه از روی اجبار بود... نه دستور..
فقط نگرانی توی چشمهاش معلوم بود برای اینکه خیالش راحت بشه، چند قاشق دیگه خوردم..
وقتی بشقابم رو کنار گذاشتم، خودش بلند شد و دمنوش بابونه رو داخل فنجون ریخت..
فنجون رو آروم مقابلم گذاشت..
«ممکنه یکم دردت کمتر بشه.»
فنجون رو بین دستام گرفتم..
گرماش به انگشتام منتقل شد..
آروم گفتم:
«تو همیشه اینقدر حواست به بقیه هست؟»
چند لحظه سکوت کرد بعد با همون آرامش همیشگیش جواب داد:
«وقتی کسی برام مهم باشه... آره.»
ادامه در کامنت، کامنت هاتون در پارت 29 بزارید
شرط؟ 250 لایک، 60 بازنشر
- ۲.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط