in your eyes
#in_your_eyes
part_109
ویو کایلا
حالا دیگه وارد روزهای آخر بارداریم شده بودم.
دکتر از آخرین معاینه بهمون گفته بود از این به بعد... هر لحظه ممکنه دردها شروع بشه
برای همین.
جونگکوک تقریباً یه لحظه هم تنهام نمیذاشت
مثل هر شب، توی خونه بودیم
همهچی کاملا عادی به نظر میرسید
تا اینکه...
یه درد خیلی بد توی شکمم احساس کردم
چند ثانیه بیحرکت موندم
با خودم گفتم شاید مثل دفعههای قبل باشه...
اما چند دقیقه بعد..
دوباره
این بار شدیدتر
جونگکوک همون لحظه متوجه تغییر حالت صورتم شد
با نگرانی خودش رو رسوند کنارم
با نگرانی گفت:
کایلا... چی شد؟
یه نفس آروم کشیدم
دستم رو روی شکمم گذاشتم
زمزمه کردم:
کوک...
فکر کنم... وقتشه
کوک برای چند ثانیه فقط نگام کرد
انگار مغزش از کار افتاده بود
بعد یهو با عجله از جاش بلند شد
شروع کرد دنبال سوییچ ماشین گشتن
روی میز، روی کانتر، توی جیبش..
با خندهی کمجونی گفتم:
کوک...
برگشت سمتم
لبخند کوچیکی زدم:
سوییچ... توی دستته
چند ثانیه به دستش نگاه کرد...
بعد از خجالت دستش رو روی پیشونیش گذاشت:
وای خدایا...
___________________
کمتر از بیست دقیقه بعد...
جلوی بیمارستان بودیم
خبر که به خونواده هامون رسید، تقریباً همه خودشون رو رسونده بودن
جیمین و لیا هم اومده بودن
همه با نگرانی توی سالن منتظر بودن
دکتر بعد از معاینه من لبخند آرومی زد:
رو به من و کوک گفت:
تبریک میگم..
وقتشه.
پرستارا آروم تخت رو حرکت دادن
جونگکوک تا آخرین لحظه دستم رو ول نکرد
پرستار با لبخند گفت:
باید اجازه بدین خانومتون رو ببریم.
جونگکوک انگار تازه متوجه شد هنوز محکم دستم رو گرفته
آروم ولش کرد
دستم رو فشار ریزی داد
من فقط لبخند زدم
آروم گفتم:
منتظر باش.
درِ اتاق بسته شد...
و جونگکوک همونجا با استرس پشت در موند.
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_109
ویو کایلا
حالا دیگه وارد روزهای آخر بارداریم شده بودم.
دکتر از آخرین معاینه بهمون گفته بود از این به بعد... هر لحظه ممکنه دردها شروع بشه
برای همین.
جونگکوک تقریباً یه لحظه هم تنهام نمیذاشت
مثل هر شب، توی خونه بودیم
همهچی کاملا عادی به نظر میرسید
تا اینکه...
یه درد خیلی بد توی شکمم احساس کردم
چند ثانیه بیحرکت موندم
با خودم گفتم شاید مثل دفعههای قبل باشه...
اما چند دقیقه بعد..
دوباره
این بار شدیدتر
جونگکوک همون لحظه متوجه تغییر حالت صورتم شد
با نگرانی خودش رو رسوند کنارم
با نگرانی گفت:
کایلا... چی شد؟
یه نفس آروم کشیدم
دستم رو روی شکمم گذاشتم
زمزمه کردم:
کوک...
فکر کنم... وقتشه
کوک برای چند ثانیه فقط نگام کرد
انگار مغزش از کار افتاده بود
بعد یهو با عجله از جاش بلند شد
شروع کرد دنبال سوییچ ماشین گشتن
روی میز، روی کانتر، توی جیبش..
با خندهی کمجونی گفتم:
کوک...
برگشت سمتم
لبخند کوچیکی زدم:
سوییچ... توی دستته
چند ثانیه به دستش نگاه کرد...
بعد از خجالت دستش رو روی پیشونیش گذاشت:
وای خدایا...
___________________
کمتر از بیست دقیقه بعد...
جلوی بیمارستان بودیم
خبر که به خونواده هامون رسید، تقریباً همه خودشون رو رسونده بودن
جیمین و لیا هم اومده بودن
همه با نگرانی توی سالن منتظر بودن
دکتر بعد از معاینه من لبخند آرومی زد:
رو به من و کوک گفت:
تبریک میگم..
وقتشه.
پرستارا آروم تخت رو حرکت دادن
جونگکوک تا آخرین لحظه دستم رو ول نکرد
پرستار با لبخند گفت:
باید اجازه بدین خانومتون رو ببریم.
جونگکوک انگار تازه متوجه شد هنوز محکم دستم رو گرفته
آروم ولش کرد
دستم رو فشار ریزی داد
من فقط لبخند زدم
آروم گفتم:
منتظر باش.
درِ اتاق بسته شد...
و جونگکوک همونجا با استرس پشت در موند.
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲۴.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط