رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۳۰ }🌷
ویو ات:
با بالا آوردن سرم با چیزی که دوست نداشتم مواجه شدم ...
ترس تمام وجودم رو گرفته بود...
پاهام از استرس میلرزید...
نگاهم به چشمای قهوه ای رنگش افتاد..
چشمای خوشگلی داشت .. ولی توی چشماش سرد بودن و مغرور بودن رو میشد حس کرد...
خواستم به عقب به خیزم که دستش روی پام قرار گرفت...
- ببریدش...( رو به بادیگارد ها و با حالت سرد)
× چی نه ... منو کجا میبرید...
بادیگارد: ساکت شو... ( دستای اتو میگیره)
× چی از جونم میخوای... مگه من چیکارت کردم ( رو به تهیونگ)
- ببرش ( پوزخند)
× خواهش و تمنا فایده ای نداشت...
با یادآوری اینکه پدر و مادرم ولم کردن و دیگه قرار نیست هیچی برام مهم باشه دست از تمنا کردن برداشتم ...
توی ون مشکی بزرگی انداختن منو و تمام شیشه هارو بالا کشیدن ...
شیشه ها خیلی دودی بود به قدری که داخل ماشین هیچ چیز قابل دیدن نبود...
فقدر صدای ترمز و بوق ماشین شنیده میشد...
انقدر تاریک بود که حتا نمی دونستم اون کیم تهیونگ عوضی هم داخل ماشین هست یا نه....
چشمامو توی اون تاریکی بستم و فقدر به آینده درخشانی که داشتم فکر میکردم ...
آینده درخشان... خنده داره... معلوم نیست اینا کین... این پسره تهیونگ کیه... با من چیکار داره...
اون کسانی که منو توی قمار از پدرم گرفتند دنبالمن یا نه....
با یاد آوری اینکه نکنه اینا منو توی قمار از پدرم گرفتند چشمامو باز کردم...
شروع کردم اسم اون یارو رو به زبون آوردن...
× کیم تهیونگ کجایییی( کمی داد)
- .....
× هی با تویم ( بلند تر از قبل میگه)
× هیچ صدایی نمی اومد پس منم شروع کردم با صدای بلند سوالمو پرسیدن...
× هی مردک... تو منو از پدرم گرفتی ...
-.....
× جوابم نمیده بیشو.....
- ساکت شو... تو خونه همه چیز رو بهت میگم...( سرد)
ویو ات:
× خونه.... قرار بود منو ببرن خونه
دیگه ساکت شدم و حرفی نزدم
چی داشتم بگم...
هیچی ... بگم چرا من بدبختو گرفتید یا اینکه میدونید پدر مادرم رهام کردن...
به این حرفام نمیخندن....
ویو چند دقیقه بعد:
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
ویو ات:
با بالا آوردن سرم با چیزی که دوست نداشتم مواجه شدم ...
ترس تمام وجودم رو گرفته بود...
پاهام از استرس میلرزید...
نگاهم به چشمای قهوه ای رنگش افتاد..
چشمای خوشگلی داشت .. ولی توی چشماش سرد بودن و مغرور بودن رو میشد حس کرد...
خواستم به عقب به خیزم که دستش روی پام قرار گرفت...
- ببریدش...( رو به بادیگارد ها و با حالت سرد)
× چی نه ... منو کجا میبرید...
بادیگارد: ساکت شو... ( دستای اتو میگیره)
× چی از جونم میخوای... مگه من چیکارت کردم ( رو به تهیونگ)
- ببرش ( پوزخند)
× خواهش و تمنا فایده ای نداشت...
با یادآوری اینکه پدر و مادرم ولم کردن و دیگه قرار نیست هیچی برام مهم باشه دست از تمنا کردن برداشتم ...
توی ون مشکی بزرگی انداختن منو و تمام شیشه هارو بالا کشیدن ...
شیشه ها خیلی دودی بود به قدری که داخل ماشین هیچ چیز قابل دیدن نبود...
فقدر صدای ترمز و بوق ماشین شنیده میشد...
انقدر تاریک بود که حتا نمی دونستم اون کیم تهیونگ عوضی هم داخل ماشین هست یا نه....
چشمامو توی اون تاریکی بستم و فقدر به آینده درخشانی که داشتم فکر میکردم ...
آینده درخشان... خنده داره... معلوم نیست اینا کین... این پسره تهیونگ کیه... با من چیکار داره...
اون کسانی که منو توی قمار از پدرم گرفتند دنبالمن یا نه....
با یاد آوری اینکه نکنه اینا منو توی قمار از پدرم گرفتند چشمامو باز کردم...
شروع کردم اسم اون یارو رو به زبون آوردن...
× کیم تهیونگ کجایییی( کمی داد)
- .....
× هی با تویم ( بلند تر از قبل میگه)
× هیچ صدایی نمی اومد پس منم شروع کردم با صدای بلند سوالمو پرسیدن...
× هی مردک... تو منو از پدرم گرفتی ...
-.....
× جوابم نمیده بیشو.....
- ساکت شو... تو خونه همه چیز رو بهت میگم...( سرد)
ویو ات:
× خونه.... قرار بود منو ببرن خونه
دیگه ساکت شدم و حرفی نزدم
چی داشتم بگم...
هیچی ... بگم چرا من بدبختو گرفتید یا اینکه میدونید پدر مادرم رهام کردن...
به این حرفام نمیخندن....
ویو چند دقیقه بعد:
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۶۲۰
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط