✨On the way to liberation{ part ۳۱ }🌷
✨On the way to liberation{ part ۳۱ }🌷
ویو چند دقیقه بعد:
× با صدای داد نگاهبانا از خواب پریدم....
وقتی گیج خواب نگاهش کردم تعجب کرد...
شاید دلیلش این بوده که چرا ازشون نمی ترسم...و توی این موقعیت چطوری خوابیدم
از ون پیاده شدم و گیج به ماشین تکیه دادم ....
بادیگارد: برو داخل... ( سرد)
× سرمو به عنوان تایید حرفش بالا آوردم ولی با دیدن عمارت روبه روم چشمام گشاد شد...
چقدر قشنگ بود... خیلی قشنگ بود...
نمایی که دور اطراف عمارت کار شده بود قشنگ ترین چیزی بود که میتونستم ببینم ...
با فشاری که به کمرم وارد شد به خودم اومدم و وارد اون عمارت شدم ...
پس کو اون یارو....
رسیدیم به دری بزرگ...
خیلی بزرگ...
با صدای بادیگارد برگشتم سمتش که شروع کرد به حرف زدن...
بادیگارد:
برو داخل و منتظر جناب کیم باش...
× اوه جناب کیم ...چه لقب باحالی...
تا دیروز برای دوتا بچه مدرسه ای قلدی میکرد الان شد جناب کیم...
بادیگارد به سمت در بزرگ رفت و با مشت آروم ولی مدل مختلف در زد...
تعجب کردم... اولش ضربه ای آروم به در زد و دوباره ولی آخرش به سه تا جای مختلف در زد...
در باز شد...
واو چه جالب بود...
بادیگارد: جناب کیم چی دستور میدید...
-بیارش داخل...
بادیگارد: گمشو داخل...
× با جدیت نگاهی به ناگهبان کردم و از در عبور کردم...
که با خونه بزرگ . ...نه بزرگ نه خیلی بزرگ برخوردم... ۵ طبقه بیشتر بود...
نگاهم به اطراف بود که صدای سرد. و جدی اون یارو کیم بلند شد...
- بیا گمشو اینجا بشین...
× وایستاده بودم و حرفشو به چپمم نگرفتم ....
که صدای دادش بلند شد...
- گمشو بیا اینجا بشین ( داد و اشاره به مبل)
× فکر کردی با داد زدن من میترسم ...
من نمیام بشینم ... تا نگی چرا اینجام و چرا منو گرفتی هیچ جا نمیام...( داد)
- که برای من داد میزنی اره...
ویو ات:
از روی صندلی قرمز رنگ بزرگش بلند شد و با شتاب به سمتم اومد...
خواستم حرفی بزنم که با سوزش روی گونم و دردش با شتاب به زمین بخورد کردم ...
- سر اربابت داد میزنی اره... بزنم صدای سگ بدی...
× صورتمو با دستم گرفته بودم و با تنفر بهش نگاه میکردم...
× مثلاً میخوای چیکار کنی ها... ( داد)
× اینکه با این ضربه ای که بهم زده بود دوباره جرعت کرده بودم داد بزنم جای تعجب داشت...
- که میخوام چیکار کنم اره...( پوزخند)
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای 😍 ⭐
دخترا این رمان گفتم با تمام رمان هایی که تا به الان خوندید فرق داره... و نگران نباشید با قسمت های رمانتیکشم میرسیم🫠🙂↔️
تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:
۲۴۰ لایک ( هردو پارت )
۸۰ بازنشر..( هر دو پارت)
۱۳ فالو...
چیز تا ۱۰۰۰ تایی مون نمونده✌️🥲
ویو چند دقیقه بعد:
× با صدای داد نگاهبانا از خواب پریدم....
وقتی گیج خواب نگاهش کردم تعجب کرد...
شاید دلیلش این بوده که چرا ازشون نمی ترسم...و توی این موقعیت چطوری خوابیدم
از ون پیاده شدم و گیج به ماشین تکیه دادم ....
بادیگارد: برو داخل... ( سرد)
× سرمو به عنوان تایید حرفش بالا آوردم ولی با دیدن عمارت روبه روم چشمام گشاد شد...
چقدر قشنگ بود... خیلی قشنگ بود...
نمایی که دور اطراف عمارت کار شده بود قشنگ ترین چیزی بود که میتونستم ببینم ...
با فشاری که به کمرم وارد شد به خودم اومدم و وارد اون عمارت شدم ...
پس کو اون یارو....
رسیدیم به دری بزرگ...
خیلی بزرگ...
با صدای بادیگارد برگشتم سمتش که شروع کرد به حرف زدن...
بادیگارد:
برو داخل و منتظر جناب کیم باش...
× اوه جناب کیم ...چه لقب باحالی...
تا دیروز برای دوتا بچه مدرسه ای قلدی میکرد الان شد جناب کیم...
بادیگارد به سمت در بزرگ رفت و با مشت آروم ولی مدل مختلف در زد...
تعجب کردم... اولش ضربه ای آروم به در زد و دوباره ولی آخرش به سه تا جای مختلف در زد...
در باز شد...
واو چه جالب بود...
بادیگارد: جناب کیم چی دستور میدید...
-بیارش داخل...
بادیگارد: گمشو داخل...
× با جدیت نگاهی به ناگهبان کردم و از در عبور کردم...
که با خونه بزرگ . ...نه بزرگ نه خیلی بزرگ برخوردم... ۵ طبقه بیشتر بود...
نگاهم به اطراف بود که صدای سرد. و جدی اون یارو کیم بلند شد...
- بیا گمشو اینجا بشین...
× وایستاده بودم و حرفشو به چپمم نگرفتم ....
که صدای دادش بلند شد...
- گمشو بیا اینجا بشین ( داد و اشاره به مبل)
× فکر کردی با داد زدن من میترسم ...
من نمیام بشینم ... تا نگی چرا اینجام و چرا منو گرفتی هیچ جا نمیام...( داد)
- که برای من داد میزنی اره...
ویو ات:
از روی صندلی قرمز رنگ بزرگش بلند شد و با شتاب به سمتم اومد...
خواستم حرفی بزنم که با سوزش روی گونم و دردش با شتاب به زمین بخورد کردم ...
- سر اربابت داد میزنی اره... بزنم صدای سگ بدی...
× صورتمو با دستم گرفته بودم و با تنفر بهش نگاه میکردم...
× مثلاً میخوای چیکار کنی ها... ( داد)
× اینکه با این ضربه ای که بهم زده بود دوباره جرعت کرده بودم داد بزنم جای تعجب داشت...
- که میخوام چیکار کنم اره...( پوزخند)
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای 😍 ⭐
دخترا این رمان گفتم با تمام رمان هایی که تا به الان خوندید فرق داره... و نگران نباشید با قسمت های رمانتیکشم میرسیم🫠🙂↔️
تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:
۲۴۰ لایک ( هردو پارت )
۸۰ بازنشر..( هر دو پارت)
۱۳ فالو...
چیز تا ۱۰۰۰ تایی مون نمونده✌️🥲
- ۹۰۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط